پارت پنجاه و دوم :

فریاد رضا در کل سالن پیچید اما همه می‌دانستند بدون اجازه‌ی خانم زخمی کردن آن برابر با مرگ بود. رضا که تفنگ را شمت پیشانی سجاد نشانه رفته بود، خیره به خانم گفت:
- فقط کافیه شما امر کنید تا...
- خفه شو!
دو کلمه از جانب طلوع آن هم با لحن آرام و ملایم باعث شد رضا خفه خون بگیرد. طلوع خودش را سمت سجاد پیش کشید. یقه‌ی پسر را گرفت و او را روبروی خود نگه داشت. با این کارش همه‌ی نگهبان ها دوبار

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت بهزاد خوان زاده در رمان تبهکار هوسباز بهزاد خوان زاده
تصویر شخصیت فرزانه طاهری در رمان تبهکار هوسباز فرزانه طاهری
آخرین نظرات ارسال شده
  • برکه

    0

    صاحبش اومد

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    بزرگش اومد

    ۵ ماه پیش
  • هستی

    0

    عالی مثل همیشه🙌 سجاد هنوزم نتونسته خودشو خوب با شرایط وفق بده طلوع هم که باهوووش سریع میفهمه...😏😃

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    طلوع یه عمره این کارست. سجاد سه روزه🤭

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️