پارت پنجاه و دوم :
فریاد رضا در کل سالن پیچید اما همه میدانستند بدون اجازهی خانم زخمی کردن آن برابر با مرگ بود. رضا که تفنگ را شمت پیشانی سجاد نشانه رفته بود، خیره به خانم گفت:
- فقط کافیه شما امر کنید تا...
- خفه شو!
دو کلمه از جانب طلوع آن هم با لحن آرام و ملایم باعث شد رضا خفه خون بگیرد. طلوع خودش را سمت سجاد پیش کشید. یقهی پسر را گرفت و او را روبروی خود نگه داشت. با این کارش همهی نگهبان ها دوبار
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

برکه
0صاحبش اومد