پارت چهل و ششم :

در آن بیست دقیقه زمان واقعا انگار نگذشت. زیرا برای سجاد طولانی ترین لحظه‌ی عمرش بود. اما در نهایت باید اتفاق می‌افتاد و بعد سجاد دلش را به دریا زد. حالا در حالی که دوش حمام را می‌بست و غسلش را انجام داده بود، سعی کرد بغض چنگ زده به گلویش را نگه دارد. باید می‌توانست، باید...
طلوع حوله‌ی لباسی را روی شانه‌ی سجاد انداخت، یک ست بنفش زنانه اش را پوشید و در همان حین که موهایش را با یک شال حمØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • برکه

    0

    طلوع بخواب سیسی لالا کن

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    بعد یه فعالیت سخت خواب میچسبه 🤭

    ۵ ماه پیش
  • برکه

    0

    من ک اصلا نمیدونم فعالیتش چی بوده من خبر ندارم☺️😂🤣

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    اره، وزنه میزده😂

    ۵ ماه پیش
  • نیایش

    0

    همیشه بدرخشید عزیزم با تموم وجود برات آرزو موفقیت دارم 💙🎈💖💚

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    مرسی😍

    ۵ ماه پیش
  • نیایش

    1

    نه جونم چه اذیتی . من همیشه از رمان هایی که با قلمی تازه و این حجم از قدرتمند بودت زن هه نوشته میشه استقبال بیش از اندازه میکنم. و همینه که برام مهمه ممنونم از قلم شما .

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    باعث شادی بندست♥️

    ۵ ماه پیش
  • mli

    0

    چه قشنگ شد ولی چقدر کم بود🥲

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    پارت هدیه می‌ذارم

    ۵ ماه پیش
  • mli

    0

    مرسییی مرسییییی🥹

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    قربانت

    ۵ ماه پیش
  • مهسا

    0

    و بالاخره صحنه ای که یه ملت منتظرش بودن. جمله بعدی رو با لحجه شمالی بخونید. پِسِر جان، وا بِدِه دیگه رِ

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    قشنگ بود😂😂

    ۵ ماه پیش
  • بهار

    0

    با این اوضاع اصلااااااا دلم نمیخواد علی رضوی گیر طلوع بیفته🥲 نویسنده جان توروخدااااااا کراشمو مثل سجاد زجر نده... من طاقت ندارممممم🥲😂

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    قوووول نمیدم

    ۵ ماه پیش
  • بهار

    0

    خیلی بخاطر سجاد ناراحتم🥺 ولی حس کنجکاویمم نمیذاره وقتی رمان تموم شد بیام بخونمش تا انقدر غصه نخورم

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    والا بهت حق میدم

    ۵ ماه پیش
  • زهرا

    0

    واقعا ناراحتم میکنه این کارای طلوع کاش میشد با اون همه قدرت حداقل جراح پلاستیک برای بهار جور کنه.

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    فکر نکنم براش مهم باشه

    ۵ ماه پیش
  • پونه

    0

    خانم نویسنده، مارو اسیر آهنگایی ک میزاری کردی. خیلی به پارتا میان. مرسیییی ❤️

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    باعث شادیمه😍

    ۵ ماه پیش
  • پونه

    0

    ولی چقدر سجادِ آروم، غمناک و قشنگه 🥺

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    اره یه حس عجیبی به آدم میده

    ۵ ماه پیش
  • پونه

    0

    سجاد، طلوع دستتش به خون آلودست تو درگیر غسلشی؟😂

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    واقعا🤦🏻‍♀️😂

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️