پارت چهل و هفتم :

کنایه، تهدید یا معامله، به راستی این چیست؟
طلوع خندان زبانش را به گردن سجاد کشید و با لذت نجوا کرد:
- با این حساب همه چیز عالی پیش میره!
سجاد لبخند خسته‌ای زد. خداراشکر!
طلوع را رها کرد اما دختر در آغوش او باقی ماند. سرش را روی سینه‌ی سجاد نهاد و بعد چشم هایش را بست. سجاد هم نگاهش را به سقف دوخت و منتظر شد تا خواب به سراغش بیاید. در همان حین صدایی شنید. صدایی که تشکر کرد اما مطمئ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • برکه

    0

    لباس سجاد و مبخام ببینم ی ست برا خودم و همسر اینده ور میدارم جالب میشه

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    اره من دیدم فروشگاه های مشهد داره قشنگه

    ۳ ماه پیش
  • برکه

    1

    من در حال حرکت ب سوی مشهد

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    خوش بگذره

    ۳ ماه پیش
  • مهین

    0

    عالی خسته نباشید امیدوارم دیگه برای هیچ کدومشون اتفاق بدی نیفته و سجاد بتونه طلوع رو به راه راست بیاره

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    انشالله

    ۴ ماه پیش
  • مهسا

    0

    پیژامه گورخری :) خیلی دوست دارم عکس این لباسی جدید سجاد رو ببینم

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    😂😂 سمه

    ۴ ماه پیش
  • بهار

    0

    وای بخدا منم دوست دارم ببینممم🤣🤣

    ۴ ماه پیش
  • پونه

    0

    عالییییییی خسته نباشی❤️

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    مرسییی

    ۴ ماه پیش
  • mli

    0

    خسته نباشی نویسنده عزیز هرچقدر جلوتر میریم داستان قشنگ تر میشه 🥹

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    باعث افتخارمه♥️

    ۴ ماه پیش
کپی شد!