پارت پنجاه و یک :

طلوع که بدنش گر گرفته و بخاطر اضطراب‌ فکرش درست کار نمی‌کرد، خشمگین دست‌هایش را روی سینه‌ی سجاد گذاشت. با حرص او را به عقب هل داد اما موفق نشد. سجاد محکم دست دیگرش را به تاج صندلی گرفته و نمی‌گذاشت طلوع او را پس بزند!
برای رضا و طلوع این شجاعت و سماجت یک بازیچه واقعا تازگی داشت. زیرا هیچ کدام از بازیچه های قبلی جرئت نمی‌کردند به این زن نزدیک شوند چه رسد به آن که به او بچسبند!
ابریش

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • برکه

    0

    رضا روت کراشم ولی با پشت دست میکوبم ت دهنت خفه شو دیگ

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    رضا کلا مزاحمه

    ۵ ماه پیش
  • تارا

    0

    اشپز خونه کثیف یعنی چه

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    یه محوطه جدا از آشپزخانه عمومی هست که برای سرخ کردنی و ایناست

    ۵ ماه پیش
  • پونه

    0

    فقط منم که با خدیجه نمیتونم ارتباط بگیرم؟

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    چرا؟

    ۵ ماه پیش
  • پونه

    0

    نمیدونم انگار خیلی بی احساسه

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    شاید یه چیزایی دیده که این وضعیت رو به اون ها ترجیح میده

    ۵ ماه پیش
  • مهسا

    0

    حالا طلوع یهو بگه داری با بدنی که برای منه برای خودم دلبری میکنی؟

    ۵ ماه پیش
  • پونه

    0

    😂😂😂😂😂عالی بود

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    از اون بعید نیست

    ۵ ماه پیش
  • Aram

    0

    واییییییییییی عاشقشم خیلی جذاب بود فاطی قلمت شاهکاره واقعا خسته نباشی

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    مرسی گل😁🌸

    ۵ ماه پیش
  • هستی

    0

    آهنگش چقدر مناسب حال و فضاش بود،آفرین نویسنده🙌

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    ممنونم باعث شادیمه🌸

    ۵ ماه پیش
  • هستی

    0

    اوه،جالب شد چقدر ولی کاپل جذابی میتونن باشن

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    اره خودمم حال می‌کنم باهاشون

    ۵ ماه پیش
  • پونه

    0

    فقط خدا کنه فراموش نکنی باید انتقامتو از طلوع بگیری🥲

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    امیدوارم

    ۵ ماه پیش
  • پونه

    0

    ماشالا سجاد، ماشالا دلاور، داری راه میوفتی

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    کم کم میوفته رو غلتک

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️