پارت پنجاه و یک :

طلوع که بدنش گر گرفته و بخاطر اضطراب‌ فکرش درست کار نمی‌کرد، خشمگین دست‌هایش را روی سینه‌ی سجاد گذاشت. با حرص او را به عقب هل داد اما موفق نشد. سجاد محکم دست دیگرش را به تاج صندلی گرفته و نمی‌گذاشت طلوع او را پس بزند!
برای رضا و طلوع این شجاعت و سماجت یک بازیچه واقعا تازگی داشت. زیرا هیچ کدام از بازیچه های قبلی جرئت نمی‌کردند به این زن نزدیک شوند چه رسد به آن که به او بچسبند!
ابریش

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • برکه

    0

    رضا روت کراشم ولی با پشت دست میکوبم ت دهنت خفه شو دیگ

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    رضا کلا مزاحمه

    ۳ ماه پیش
  • تارا

    0

    اشپز خونه کثیف یعنی چه

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    یه محوطه جدا از آشپزخانه عمومی هست که برای سرخ کردنی و ایناست

    ۳ ماه پیش
  • پونه

    0

    فقط منم که با خدیجه نمیتونم ارتباط بگیرم؟

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    چرا؟

    ۳ ماه پیش
  • پونه

    0

    نمیدونم انگار خیلی بی احساسه

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    شاید یه چیزایی دیده که این وضعیت رو به اون ها ترجیح میده

    ۳ ماه پیش
  • مهسا

    0

    حالا طلوع یهو بگه داری با بدنی که برای منه برای خودم دلبری میکنی؟

    ۳ ماه پیش
  • پونه

    0

    😂😂😂😂😂عالی بود

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    از اون بعید نیست

    ۳ ماه پیش
  • Aram

    0

    واییییییییییی عاشقشم خیلی جذاب بود فاطی قلمت شاهکاره واقعا خسته نباشی

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    مرسی گل😁🌸

    ۳ ماه پیش
  • هستی

    0

    آهنگش چقدر مناسب حال و فضاش بود،آفرین نویسنده🙌

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    ممنونم باعث شادیمه🌸

    ۳ ماه پیش
  • هستی

    0

    اوه،جالب شد چقدر ولی کاپل جذابی میتونن باشن

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    اره خودمم حال می‌کنم باهاشون

    ۳ ماه پیش
  • پونه

    0

    فقط خدا کنه فراموش نکنی باید انتقامتو از طلوع بگیری🥲

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    امیدوارم

    ۳ ماه پیش
  • پونه

    0

    ماشالا سجاد، ماشالا دلاور، داری راه میوفتی

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    کم کم میوفته رو غلتک

    ۳ ماه پیش
کپی شد!