پارت چهل و نهم :

با آنکه آب سرد نبود اما بدن سجاد از سرما لرزید. یک سال... یک سال کامل یعنی سیصد و شصت و پنج روز قرار بود هر صبح تا شب با او باشد؟ خدایا!
نفس سنگینی کشید و حواسش را جمع کرد. خیره به دختری که خیلی خیلی نزدیک بود، مضطرب آب دهانش را قورت داد.
او باید مهریه‌ای در نظر می‌گرفت، پس با یک نفس عمیق دیگر، خیره به طلوع که تمام تلاشش را می‌کرد تا نگاهش از گردن به پایین دختر نرود لب زد:
- برای مهری

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • برکه

    0

    دیگ عمو چیه این از اون میترسه

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    😂😂

    ۳ ماه پیش
  • zeynab

    1

    خیلی قشنگ و جالب شد ❤️ نقطه ضعفش دستش اومد اوه اوه

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    اره از الان جالبه

    ۳ ماه پیش
  • سارا

    1

    اوه جالب شد داستان 😍⚘️

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    بدجور

    ۳ ماه پیش
  • پونه

    1

    خیلی این پارت خوب بود ولی حیف که کم بود ☹️

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    انشالله بیشتر می ذارم

    ۳ ماه پیش
  • مهسا

    4

    بههه.... حالا این عمو بیاد بگه سجاد بدنت برا من

    ۳ ماه پیش
  • دینا

    0

    *** شدم😂😂

    ۳ ماه پیش
  • پونه

    0

    🤣🤣🤣🤣این خیلی خوب بودددد

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    اوه این خطرناک شد

    ۳ ماه پیش
  • یه بنده خدا

    1

    امیدوارم این عموعه بلایی سر سجاد نیاره

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    آم...

    ۳ ماه پیش
کپی شد!