لیست کلیه پارتهای رمان تبهکار هوسباز : پارت های 81 تا 100
تعداد کل پارت های منتشر شده : 114
-
رمان تبهکار هوسباز - پارت 81
طلوع با خشم درونی خود مبارزه کرد، لب گزید و بعد با آنکه داشت ناخنهای کوتاهش را درون بازوی سجاد فرو میکرد، با رسیدن به محوطهی وسایل بازی شلوغ و پرهیجان لب زد: - خوبه! او خیره به مردم و چراغ های رنگارنگ وسایل ادامه داد: - منتظرش باش! سجاد لبخند مضحکی بر لب نشاند و از حرکت ایستاد. طلوع خشمگین ...
بروزرسانی در : ۷۹ روز پیش
-
رمان تبهکار هوسباز - پارت 82
سجاد حیران محو تماشای آن زن بود که هیچ عفت کلامی نداشت. خدایا... بهار با شرم بسیار در حالی که به رفتن پیرزن نگاه میکرد زیر لب گفت: - فکر کنم باید گوشام رو میگرفتم! سجاد به کلی حضور بهار را فراموش کرده بود، برای همان در دل آه کشید. چه چیز هایی که خواهرش نشنیده بود! اما حواس سجاد نزد زنی جمع شد ک...
بروزرسانی در : ۷۸ روز پیش
-
رمان تبهکار هوسباز - پارت 83
خشایار هم شد اسم؟ این اولین چیزی بود که به فکر سجاد رسید. زیرا قیافهی آن مرد که عجیب خونسرد بود، بدجور روی اعصابش خط میانداخت. آن ابروهای پهن نیز قطعا با مال خودش برابری میکرد! سجاد فکش را بهم فشرد و با درنگ، چانهاش را تکان داد. خب؛ سلام! خشایار اما با آن چهره خونسرد و لخبند کمرنگی که داشت، ...
بروزرسانی در : ۷۴ روز پیش
-
رمان تبهکار هوسباز - پارت 84
سجاد خواهر عزیزش را در آغوش خود فشرد، کمرش را نواز ش کرد و آهسته گفت: - ببخشید، مجبور شدم برم. تا آن دختر را نجات بدهد؟ خود را در دل سرزنش کرد، حماقت کرده بود! اصلا چرا باید علی در شهربازی طلوع را بدزدد؟ لعنتی! بهار که از پشت نزدیک شدن طلوع و نگاه خشمگینش را روی خود دید، سریع از آغوش بردارش بیرون...
بروزرسانی در : ۷۲ روز پیش
-
رمان تبهکار هوسباز - پارت 85
سجاد که عضله های بدنش فشرده شدند، به سرعت آب دهانش را قورت داد و تند تند پلک زد. ای تو روحت طلوع! او که شرم سجاد را دید، ریز خندید و بعد در حالی که صاف مینشست گفت: - یه لقب برای خودت انتخاب کن. خوش ندارم اسمت رو همه بدونن. در همان حین که از روی صندلی بلند میشد ادامه داد: - پیدا کردن کل اطلاعات...
بروزرسانی در : ۶۹ روز پیش
-
رمان تبهکار هوسباز - پارت 86
الکس به سرعت اطاعت کرد و دور شد. طلوع با قدم های تند مسیر پارکینگ را در پیش گرفت و سجاد ناچارا او را دنبال کرد. در حالی که از میان مردم می گذشت و سعی داشت به کسی نخورد، بدجور کنجکاو شده بود که بداند متین کیست، چه میکند و چرا ابریشم آنقدر واکنش نشان داد. احتمالا متین باید دشمنش باشد، زیرا آن مرد...
بروزرسانی در : ۶۶ روز پیش
-
رمان تبهکار هوسباز - پارت 87
فصل سی و سه خب، تقریبا باورش هنوز سخت است که با حضور متین، ابریشم حاضر شده یک کلت جیبی کوچک را به سجاد بدهد تا از خودش محافظت کند! این همزمان که نگران کننده است، در واقع وحشتآور نیز میباشد. زیرا متین احتمالا آنقدری دیوانهتر از ابریشم است که نمیشود با او سرسری رفتار کرد. سجاد مشغول خشک کردن م...
بروزرسانی در : ۶۵ روز پیش
-
رمان تبهکار هوسباز - پارت 88
دیگر جناب سروان خطابش نمیکند. واضح است که حصوله ی کرم ریختن ندارد. سجاد گردنبند را با دست کمی جلو برد، آن را در هوا تاب داد و پرسید: - یادمه روزای اول این همیشه گردنت بود. تاریکی و فضای ساکت کمی ادامه پیدا کرد. - چرا الان توی کشوئه؟ طلوع همچنان ساکت ماند. خیره نگاهش کرد و بعد، تکیهاش را از د...
بروزرسانی در : ۶۴ روز پیش
-
رمان تبهکار هوسباز - پارت 89
فصل سی و چهار سجاد یقهی پیراهن مردانهی قرمزش را جلوی آینه قدی درست میکرد که طلوع از اتاق لباسش بیرون آمد. با وارد شدن به اتاق اصلی؛ سمت تخت قدم برداشت تا موبایلش را بردارد. در همان حین، سجاد نیمنگاهی به زخم کنار چانهاش انداخت که بخاطر دیشب ایجاد شده بود. باید به طلوع بگوید ناخن هایش را بگیر...
بروزرسانی در : ۵۹ روز پیش
-
رمان تبهکار هوسباز - پارت 90
طلوع هومی نجوا کرد و بعد انگار دنبال یک کتاب میگشت. زیرا هنوز جلوی کتابخانه ایستاده بود. سجاد جلو رفت؛، لوستر مجلل اتاق روشن بوده و حال و هوای لباس هایشان نیز بدجور مجلسی بود. خب... انصافا سجاد قبول میکرد که رنگ قرمز حسابی به بدن خوش فرمش میآید. درست مثل طلوع که اندام زنانهاش در آن رنگ بدجور ...
بروزرسانی در : ۵۸ روز پیش
-
رمان تبهکار هوسباز - پارت 91
با رسیدن به اولین موج جمعیت، همه سرپا ایستاده ابتدا سر هایشان را برای ورود رهبر گروه خوان زاده تکان دادند. طلوع خوان زاده کم کسی نبود، نه در این جمع. زیرا با یک اشارهی او خیلی راحت یکی از آدم های این جمع ناپدید میشد و کسی هم ایرادی نمیگرفت! زن و مرد، پیر و جوان به پیشواز آمدند و طولی نکشید که ک...
بروزرسانی در : ۵۰ روز پیش
-
رمان تبهکار هوسباز - پارت 92
چهرهی بهزاد در کسری از ثانیه مچاله شد. قیافهی خشایار هم که دیگر دیدنی بود، چشمهایش گرد و دهانش باز مانده بود. صدای نسبتا بلند و جیغ گونهی فرزانه نیز به گوش رسید و باعث شد افراد دو میز کناری تا حدودی کنجکاو ماجرا شوند. - همسر؟ فرزانه هراسان به طلوع و سجاد نگاه میکرد. چه چرتی گفت؟ چه... طلوع ...
بروزرسانی در : ۴۸ روز پیش
-
رمان تبهکار هوسباز - پارت 93
طلوع شانهاش را خشنود بالا انداخت و برای بهزاد چشمک زد. - البته که میدونم چه جایگاهی داره! بهزاد به مانند یک ببر زخمی میمانست. اما چرا؟ چرا... سجاد کنار طلوع ایستاده و برخلاف همیشه، با چانهای بالا گرفته داشت به بهزاد نگاه میکرد. از این به بعد، دیگر چیزی به اسم کوتاه آمدن یا عقب کشیدن در کار ...
بروزرسانی در : ۴۶ روز پیش
-
رمان تبهکار هوسباز - پارت 94
در نگاه دوم، سجاد متوجهی چیزی روی گردن متین شد. تتو داشت. تتوی چیست؟ طرحش چیست؟ چشم سجاد یاری نمیکند که واضح ببیند اما هر چه که هست، حسابی گردنش را پر کرده. نگاه سجاد سمت دست متین سوق پیدا کرد. دستی که حالا سمت قلب طلوع نشانه رفته بود. ضامن اسلحه را دوباره کشید، آن را آمادهی شلیک کرد و بعد، ب...
بروزرسانی در : ۴۵ روز پیش
-
رمان تبهکار هوسباز - پارت 95
سجاد با خشم از پلهها پایین آمد؛ نگاه گاه و بیگاه افرادی که از کنجکاوی رویش خیره میشدند، دیگر ذرهای اذیتش نمیکرد. نه وقتی بوی خون در مشامش پیچیده بود. به محض پیدا کردن یک شیر آب، اول صورتش را شست و بعد با پیدا کردن یک میز خالی در نزدیکی مکان پارک ماشین؛ متوقف شد. آنقدر این مسیر طولانی را تند ...
بروزرسانی در : ۴۴ روز پیش
-
رمان تبهکار هوسباز - پارت 96
حواس سجاد جمع شد. خدایی؟ همان خدایی که طلوع او را معشوق مادرش معرفی کرده بود؟ عجب پس این مرد هم همسر داشت! پس منظور طلوع از جانشین چه بود؟ خدایی بچه داشت و نمیخواست آن را جانشین کند؟ از طلوع بچه می خواست؟ مردک آشغال! زیبا با لودگی ادامه داد: - وقتی با بابام حرف میزدی خیلی ازت خوشم اومد. دست راس...
بروزرسانی در : ۴۳ روز پیش
-
رمان تبهکار هوسباز - پارت 97
باد سردی میان موهای نسبتا خیس از عرق سجاد پیچید. در پاسخ به الکس، فقط هومی نجوا کرد. انگار حتی زورش میآمد حرف بزند و اغراق کند که آن مرد، بی درنگ انسانی را کشته بود! البته که طلوع هم اینطور بود اما او حداقل با بهانهی محموله انسان میکشت، نه بی دلیل! الکس نگاهش را از ساختمان گرفت. برای خودش در ل...
بروزرسانی در : ۳۹ روز پیش
-
رمان تبهکار هوسباز - پارت 98
فقط یک چیز ملکهی ذهن سجاد شده بود. متین همچون طلوع میمانست. طلوع پیش تر گفته بود متین تنها کسی است که میتواند همراه طلوع کسی را شکنجه کند و انتقادی نداشته باشد. بلکه برعکس، میتوانست خود شکنجه های جدیدی ابداع کند. بعد افکارش درهم آمیخت، او یعنی سجاد، به طلوع قول داده بود که به متین نشان بدهد ...
بروزرسانی در : ۳۷ روز پیش
-
رمان تبهکار هوسباز - پارت 99
فصل سی و پنج - تو یه عوضی حسودی که هیچ درکی از موقعیتش نداره! ابریشم با لباس قرمز شبش که هنوز وقت نکرده بود آن را بیرون بیاورد، وسط اتاق ایستاده و داد و فریاد به راه انداخته بود. سجاد توسط دو تا از محافظهای ماسکپوش اسیر شده و وسط اتاق، به زور زانو زده بود. البته که خود را لایق این وضعیت نمیدان...
بروزرسانی در : ۳۴ روز پیش
-
رمان تبهکار هوسباز - پارت 100
او خیره به پای سجاد که موی زیادی داشت، لبخند شرورانهای بر لبش نشست. بعد از جایش بلند شد. صاف ایستاد و به چشمهای هراسان سجاد خیره شد. - نباید این حرف رو میزدی. نگاه لرزان سجاد روی سینههای دختر افتاد. ایکاش میتوانست بگوید گوه خورده است اما خب... چشمهایش را از سینهی دختر گرفت و به موهای آشفت...
بروزرسانی در : ۳۴ روز پیش
