پارت چهل و هشتم :

وقتی نگهبان آن صندلی جدید آبی رنگ را درست کنار صندلی ابریشم قرار داد، سجاد سری به نشانه‌ی تشکر تکان داد و منتظر شد تا آن‌ها زحمت را کم کنند.
هر دو نگهبان منتظر به ابریشم نگاه کردند و وقتی او را ساکت و خیره به آب استخر یافتند، یکی از آن ها یک شورت هم روی صندلی گذاشت و بعد با تعظیم دور شدند.
سجاد منتظر ماند تا در بسته شود و بعد، لباسش را بیرون آورد. خیره به شورتی که روی صندلی جدید بود،

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • برکه

    0

    علی نرووووووو

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    نرو علی

    ۳ ماه پیش
  • یه بنده خدا

    0

    مگه امروز یکشنبه نیست؟ پس پارت جدید کو؟

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    من نتونستم بنویسم انشالله فردا🌸

    ۳ ماه پیش
  • بهار

    0

    امشبم نمیذاری؟🥲🥲

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    یکم حالم بده عزیزم. نتونستم بنویسم

    ۳ ماه پیش
  • بهار

    0

    عزیزم امیدوارم خیلی زود خوب بشی🥺 مراقب خودت باش💖

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    مرسی عزیزم انشالله 🌸

    ۳ ماه پیش
  • یه بنده خدا

    0

    مثل اینکه چاره ای ندارم🥲

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    متاسفانه

    ۳ ماه پیش
  • یه بنده خدا

    0

    چقدر پارتای قبلی رو بخونم نویسنده پارت جدید بده😭😭

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    یه دور دیگه دوره کن من بهتر بشم

    ۳ ماه پیش
  • پونه

    0

    علی باورنمیکنه قطعا،یه راهی پیدا میکنه

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    شایدم باور کرد

    ۴ ماه پیش
  • پونه

    0

    علی دوستشو میشناسه،باور نمیکنه 🥲

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    بنظرم میکنه

    ۳ ماه پیش
  • پونه

    0

    نههههه تو داری منو گول میزنییی

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    من دارم نظرم رو میگمممم

    ۳ ماه پیش
  • بهار

    0

    بالاخره از علی رضوی جونم خبری شد🥲😍

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    اره بالاخره 😈

    ۴ ماه پیش
  • بهار

    0

    نویسنده جان ایموجیت تنمو لرزوند🥲 توروخدا به علی رحم کن🙏🏻😂

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    باید خدا بهش رحم کنه، من فقط وسیلم

    ۳ ماه پیش
  • هستی

    0

    فعلا مهمون طلوع هستی سجاد جان👀 چه شودددد😉😃

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    خوشت اومده ها

    ۴ ماه پیش
  • هستی

    0

    خوشششم اومدهههه😃😃

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    منم همین‌طور 🤭

    ۳ ماه پیش
  • مهسا

    0

    امیدوارم سجاد یه جوری رمزی به علی فهمونده باشه که تو خطره و البته علی هم متوجه بشه:/

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    فکررر نکنم

    ۴ ماه پیش
  • سارا

    0

    بدبخت سجاد ،چه خوش اشتها هم هست ، یکسال 😮 💨

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    یک سال نه، یک سااااال

    ۴ ماه پیش
  • پونه

    0

    خانم نویسنده عزیز، تبریک میگم بابت چاپ رمانتون😍

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم😍

    ۴ ماه پیش
  • پونه

    0

    برای یکسااااااااال؟ یعنی حالا حالا ها بله

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    ارع😂

    ۴ ماه پیش
کپی شد!