پارت چهل و هشتم :
وقتی نگهبان آن صندلی جدید آبی رنگ را درست کنار صندلی ابریشم قرار داد، سجاد سری به نشانهی تشکر تکان داد و منتظر شد تا آنها زحمت را کم کنند.
هر دو نگهبان منتظر به ابریشم نگاه کردند و وقتی او را ساکت و خیره به آب استخر یافتند، یکی از آن ها یک شورت هم روی صندلی گذاشت و بعد با تعظیم دور شدند.
سجاد منتظر ماند تا در بسته شود و بعد، لباسش را بیرون آورد. خیره به شورتی که روی صندلی جدید بود،
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۶۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
نرو علی
۵ ماه پیشیه بنده خدا
0مگه امروز یکشنبه نیست؟ پس پارت جدید کو؟
۵ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
من نتونستم بنویسم انشالله فردا🌸
۵ ماه پیشبهار
0امشبم نمیذاری؟🥲🥲
۵ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
یکم حالم بده عزیزم. نتونستم بنویسم
۵ ماه پیشبهار
0عزیزم امیدوارم خیلی زود خوب بشی🥺 مراقب خودت باش💖
۵ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
مرسی عزیزم انشالله 🌸
۵ ماه پیشیه بنده خدا
0مثل اینکه چاره ای ندارم🥲
۵ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
متاسفانه
۵ ماه پیشیه بنده خدا
0چقدر پارتای قبلی رو بخونم نویسنده پارت جدید بده😭😭
۵ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
یه دور دیگه دوره کن من بهتر بشم
۵ ماه پیشپونه
0علی باورنمیکنه قطعا،یه راهی پیدا میکنه
۵ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
شایدم باور کرد
۵ ماه پیشپونه
0علی دوستشو میشناسه،باور نمیکنه 🥲
۵ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
بنظرم میکنه
۵ ماه پیشپونه
0نههههه تو داری منو گول میزنییی
۵ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
من دارم نظرم رو میگمممم
۵ ماه پیشبهار
0بالاخره از علی رضوی جونم خبری شد🥲😍
۵ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
اره بالاخره 😈
۵ ماه پیشبهار
0نویسنده جان ایموجیت تنمو لرزوند🥲 توروخدا به علی رحم کن🙏🏻😂
۵ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
باید خدا بهش رحم کنه، من فقط وسیلم
۵ ماه پیشهستی
0فعلا مهمون طلوع هستی سجاد جان👀 چه شودددد😉😃
۵ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
خوشت اومده ها
۵ ماه پیشهستی
0خوشششم اومدهههه😃😃
۵ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
منم همینطور 🤭
۵ ماه پیشمهسا
0امیدوارم سجاد یه جوری رمزی به علی فهمونده باشه که تو خطره و البته علی هم متوجه بشه:/
۵ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
فکررر نکنم
۵ ماه پیشسارا
0بدبخت سجاد ،چه خوش اشتها هم هست ، یکسال 😮 💨
۵ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
یک سال نه، یک سااااال
۵ ماه پیشپونه
0خانم نویسنده عزیز، تبریک میگم بابت چاپ رمانتون😍
۵ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
ممنونم عزیزم😍
۵ ماه پیشپونه
0برای یکسااااااااال؟ یعنی حالا حالا ها بله
۵ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
ارع😂
۵ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

برکه
0علی نرووووووو