لیست کلیه پارتهای رمان تبهکار هوسباز : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 82
-
رمان تبهکار هوسباز - پارت 21
سجاد با حرص دستش را که پارچه مبلی را میفشرد، حرکت داد. پهلوی طلوع را قدرتمند گرفت و او را شتابان به عقب هل داد. سپس خشمگین غرید: - من مال تو نیستم! یادت نره ما یه قرارداد داریم! صیغه! طلوع بیتوجه به حرف سجاد، با لذت دوباره خودش را روی او انداخت و در حالی که گونههای سرخ و داغش را لمس میکرد، خی...
بروزرسانی در : ۱۶۱ روز پیش
-
رمان تبهکار هوسباز - پارت 22
هر چهار نفر چشمی گفته و به سرعت از اتاق خارج شدند. به هر حال دیگر محال بود سجاد بتواند جان خانم را تهدید کند! در حالی که سجاد به سختی بدنش را حرکت میداد تا زنجیر ها را باز کند، تا مچ دستش را با آنکه درد زیادی داشت، هر طور شده از میان بستها بیرون بکشد. اما طلوع خونسرد تقلای بیفایدهاش را نگریست...
بروزرسانی در : ۱۵۶ روز پیش
-
رمان تبهکار هوسباز - پارت 23
فصل چهارده راس ساعت ده صبح دوشنبه، در چوبی اتاق قرمز مجدد به صدا در آمد. سجاد به سختی از زیر پتو بدنش را حرکت داد و بعد اصلا تعجب نکرد که بدون اجازهاش در باز شده بود. به هر حال او در اینجا همچون داخل اتاقش در اداره قدرت نداشت! در که باز شد، پلکهای سجاد پرید تا بتواند شخص وارد شده را ببیند. خد...
بروزرسانی در : ۱۵۵ روز پیش
-
رمان تبهکار هوسباز - پارت 24
سجاد هراسان از یادآوری شب گذشته سرش را به چپ و راست تکان داد و وقتی مادرش را دید که از درون آشپزخانهی کثیف، که در انتهای آشپزخانهی اصلی قرار داشت بیرون آمد؛ آهسته زمزمه کرد: - هیچی... تصاویر دوباره جلوی چشمهایش نقش بستند، از نگاه متاسف و غمبار مادرش فهمید که او دقیقا میدانست چه در آن اتاق گذش...
بروزرسانی در : ۱۵۴ روز پیش
-
رمان تبهکار هوسباز - پارت 25
برای فرشته گویی که چیز جدیدی نباشد، به پشتی مبل چرمی تکیه داد و بعد در حالی که کیف کوچک مرواریدی آویزان به بازویش را روی مبل سه نفرهی کنارش میانداخت، گفت: - با این یکی چندمین پلیسیه که نفله میکنه؟ نفله؟ چقدر وقیح! خشم درون نگاه سجاد فرشته را متوجهی خود کرد. طوری که وقتی الکس پاسخش را داد، فرش...
بروزرسانی در : ۱۵۰ روز پیش
-
رمان تبهکار هوسباز - پارت 26
لبخند شومی که بر لب الکس نشسته بود، سجاد را از یک منظور پنهانی آگاه کرد. وقتی چشمهای ابریشم نیز برق زد، مطمئن شد یک چیز مشکوک است! چیزی که بالاخره دیر یا زود میفهمید! طلوع راضی سرش را تکان داد. جرعهای دیگر از شیر داغ نوشید و بعد، نگاهش به گردن سجاد افتاد. در حالی که صدای فرشته کنارش به گوش می...
بروزرسانی در : ۱۴۹ روز پیش
-
رمان تبهکار هوسباز - پارت 27
الکس از خدایش بود این کار را بکند اما بخاطر تاکید خانم در رابطه با سجاد، نگاه پرسانش را به ابریشم سرخ داد. وقتی صورت خمشگین خانم را دید که به او خیره بود، آب دهانش را نگران قورت داد. - سجاد جایی نمیره! همان موقع صدای خشمگین فرشته کل سالن را در برگرفت و باعث شد الکس و رانندهی جایگزین که رنگش به ...
بروزرسانی در : ۱۴۴ روز پیش
-
رمان تبهکار هوسباز - پارت 28
طلوع بخاطر توهین سجاد خم شد، گردنش را از بالای گردنبند به دندان گرفت و با لذت آن را فشرد. داد سجاد بلند شد و فرشته متحیر از بیرحمی طلوع خندید. وقتی سر و صدای خواهر و مادرش دور شده و پایان یافت، طلوع نیز بیخیال پسر شد. عقب رفت اما همان موقع سجاد خشمگین پهلوی طلوع را چنگ زد. بدنش را فشرد و با فک ق...
بروزرسانی در : ۱۴۲ روز پیش
-
رمان تبهکار هوسباز - پارت 29
سجاد که در وضعیت مناسبی قرار نداشت، سرش را سمت چپ چرخاند تا هرم نفس های ابریشم به صورتش نخورد. قلبش بدجور به تپش افتاده بود و این طلوع را راضی میکرد. ابریشم سرخ که از کار های زیاد صبحی خسته بود، ادامه نداد و نشست. خود را از روی شکم سجاد کنار کشید و بعد دکمه ها را تند تند باز کرد. انگشت اشارهاش...
بروزرسانی در : ۱۴۲ روز پیش
-
رمان تبهکار هوسباز - پارت 30
سجاد با چشمهای برنده، زخم بازوی طلوع را نگریست. متاسفانه سطحی بود و عمیق آسیب نرسانده است! در همان حین که طلوع سعی داشت بخاطر خونریزی دستش از تخت پایین بیاید تا تخت کثیف نشود، سجاد از فرصت استفاده کرد. بدون توجه به درد ها، خود را سمت او انداخت، بازوی زخمیش را گرفت و او را سمت خود کشید. ابریشم را...
بروزرسانی در : ۱۴۱ روز پیش
-
رمان تبهکار هوسباز - پارت 31
فصل هجده پس از آنکه رضا بدون هیچ مسکنی بازوی زخمی طلوع را بخیه زد و خون های روی دستش را با پنبهی الکلی تمیز کرد، در جعبه را بست. از روی تخت برخاست و در حالی که طلوع را سمت حمام هدایت میکرد، چشم غرهای به سجاد رفت. لبخند واضحی که روی صورت آن پسرک نقش بسته بود، میتوانست هر آن جانش را بگیرد! یعن...
بروزرسانی در : ۱۴۱ روز پیش
-
رمان تبهکار هوسباز - پارت 32
داشت از پلهها بالا میرفت که دختری را سراسیمه دید. او به این سمت میآمد و بدجور ترسیده بود. با یک چشم ریز کردن، دختر را شناخت. او بهار خواهر سجاد است! داشت با صورتی رنگ پریده از پلهها پایین میآمد و بدجور حواسش پرت بود زیرا رضا به آن بزرگی را ندید! رضا که شامهاش تیز بود، حدس زد او به کجا سرک ک...
بروزرسانی در : ۱۴۰ روز پیش
-
رمان تبهکار هوسباز - پارت 33
فصل نوزده سجاد به مانند شب گذشته باز روی تخت بسته شده و داشت به ابریشم نگاه میکرد. او که حالا حولهی لباسی حمام بر تن داشت و سفیدی آن به روح سیاه و تاریک دختر نمیآمد، داشت با دقت دور میز شکنجه میگشت. گویی قرار بود برای عروسی لباس و کیف انتخاب کند که آنقدر وسواس به خرج میداد. سجاد که حالا مطم...
بروزرسانی در : ۱۳۶ روز پیش
-
رمان تبهکار هوسباز - پارت 34
سجاد در میان درد و فشار به سختی لبهایش را تکان داد. لبهایی که به خاطر تشنگی و فریاد زیاد خشکیده و ترک خوردهاند. چشمهای بی فروغش را به طلوع داد که عطشی نامشخص از لذت آزار و شکنجه، تمام وجودش را فرا گرفته بود. مگر این دختر زخمی نشده؟ پس چرا درد ندارد؟ چطور میتوانست آن ضربهی چاقو و درد طاقت فر...
بروزرسانی در : ۱۳۳ روز پیش
-
رمان تبهکار هوسباز - پارت 35
طلوع پلک زد و بعد با لبخند شروری سرش را تکان داد. دست سجاد را گرفت و در حالی که از اتاق قرمز بیرون میرفت؛ او را وادار کرد در حین راه رفتن پیراهن آبی را بیرون بیاورد. واقعا این چه مسخره بازیای بود؟ وقتی سجاد پیراهن را به دستش داد، آن را روی ساعدش انداخت و بعد جلوی در دوم از سمت چپ ایستاد. آن را ...
بروزرسانی در : ۱۲۹ روز پیش
-
رمان تبهکار هوسباز - پارت 36
پس بی اعتنا نگاهش را از رضا گرفت و به باغ خیره شد. باغی که واقعا حیف بود در این عمارت شوم رشد کند! دو دقیقه بعد طلوع سمت سجاد بازگشت. با آنکه در اتاق را نبسته و هر لحظه منتظر بود سجاد به او نگاه کند اما سجاد هنوز آنطور که باید رام نشده است! او حالا یک پیراهن اسپرت سفید بر تن داشت که رویش را یک ...
بروزرسانی در : ۱۲۸ روز پیش
-
رمان تبهکار هوسباز - پارت 37
فصل بیست و یک یک ساعت کامل طول کشید تا به مقصد برسند. از بیابان و کارخانههای بسیاری گذشتند تا در نهایت، سجاد تابلوی سبز رنگ کنار جاده را دید. میبد ده کیلومتر، اردکان پانزده کیلومتر! در شهرستان های مجاور یزد چه میکردند؟ طلوع همچنان سرش روی شانهی سجاد مانده و چشم هایش را بسته بود. کمر سجاد بخاط...
بروزرسانی در : ۱۲۲ روز پیش
-
رمان تبهکار هوسباز - پارت 38
همان لحظه طلوع از حرکت ایستاد و بعد در کمتر از چند ثانیه رضا کلت کمریش را از کیف پشت کمرش بیرون آورد. سجاد آموزش دیده بود، میدانست خطری ناگهانی دیده شده پس غیر ارادی برای نجات جان شخص کنارش، دستش را روی سر دختر گذاشت و با یک حرکت او را به همراه خود پایین کشید. صدای شلیک تیر تمام کوچه را در برگرف...
بروزرسانی در : ۱۲۱ روز پیش
-
رمان تبهکار هوسباز - پارت 39
در آهنی که پشت سرشان بسته شد، نور اتاق را تنها یک مربع سیسانتی از بالای سقف تامین میکرد. در آن اتاقی که گرد و غبار درونش موج میزد، سجاد هشت دختر شانزده ساله را دید که همگی با ترس به آنها نگاه میکردند. وحشت درون نگاهشان بدن سجاد را لرزاند و دیوار دور قلبش را فرو ریخت. نه، این نگاههای ترسیده و...
بروزرسانی در : ۱۲۰ روز پیش
-
رمان تبهکار هوسباز - پارت 40
نگهبان چشمی گفت و به سرعت دور شد. در همان حین که در اتاق چهارم باز میشد تا طلوع بدون توقف واردش شود، ابریشم بازوی سجاد را گرفت و او را کشید. با وارد شدن به اتاقی که یخچال های پر سر و صدا درونش جای داده بودند، به دستور طلوع کسی همراهش داخل نیامد. با بسته شدن آن در، سجاد ایستاده در وسط اتاق سه در چ...
بروزرسانی در : ۱۱۹ روز پیش
