لیست کلیه پارتهای رمان تبهکار هوسباز : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 114
-
رمان تبهکار هوسباز - پارت 61
طلوع سرش را جلوتر برد و بوسهای با ولع، بر لب های پوسته پوستهی سجاد کاشت. آنقدری لبهایش را گاز گرفته بود که دیگر خون میآمدند. طلوع با نفس های متوالی، خون روی لب های سجاد را لیس زد و خیره به نگاه خستهی مرد نجوا کرد: - طعم خوبی داری! سجاد بخاطر این رفتار های هوسانگیز که خودش را نیز تحریک میکر...
بروزرسانی در : ۱۳۴ روز پیش
-
رمان تبهکار هوسباز - پارت 62
شش دقیقه بعد سجاد آماده با یک کت سیاه و شلوار هم رنگش، جلوی طلوع ایستاده بود. همانطور که طلوع خواسته بود، سجاد سیاه پوش شده است و با یک پیراهن بنفش، با کت بنفش طلوع ست کرده و جلب توجه میکنند. طلوع دستش را دور بازوی سجاد حلقه کرد و به راه افتاد. طلوع با سری بالا گرفته از راهرو های اتاق گذشت و با ...
بروزرسانی در : ۱۳۲ روز پیش
-
رمان تبهکار هوسباز - پارت 63
سجاد خیره به انسان هایی که چشمهایشان گریه میکرد، پلک زد و منتظر ماند تا ابریشم کارشان را تمام کند. اما ابریشم سمت سجاد نگاه کرد و اسلحه را به طرف او گرفت. وقتی نگاه سجاد چاد روی کلت سیاه باقی ماند، صدای ابریشم در آن اتاق کوچک که بوی عرق و گرما میداد پیچید. - بقیشون رو تو بکش! سجاد خیره به طلوع...
بروزرسانی در : ۱۳۱ روز پیش
-
رمان تبهکار هوسباز - پارت 64
سکوت طلوع که طولانی شد، سجاد با خود گفت شاید الان وقت پرسیدن این سوال نبود. اصلا به او چه ربطی داشت؟ اما صدای آرام دختر در کنار گوشش طنین انداز شد. - بنظرت پرسیدن این سوال یکم دیر نیست؟ یک مکث کوتاه، اندکی سکوت. - بعدِ همهی اون رابطه هایی که باهم داشتیم! رضا انگشت هایش را از سر حرص مشت کرد. خی...
بروزرسانی در : ۱۲۹ روز پیش
-
رمان تبهکار هوسباز - پارت 65
سجاد از این حرف یکه خورد. حقیقتا انتظار این یکی را نداشت! طلوع با حالتی ناخوش بازوی سجاد را رها کرد. همانطور که اشاره ای به صندلی های آن طرف کرد گفت: - یادت نره دو تا پففیل و یه دونه نوشابه هم بگیری! بعد بدون آنکه منتظر بماند تا سجاد پاسخش را بدهد، راه دستشویی را پیش گرفت. همانطور که دور میشد، ...
بروزرسانی در : ۱۲۳ روز پیش
-
رمان تبهکار هوسباز - پارت 66
سجاد با رسیدن به کافه، اخم آلود به دختری نگاه کرد که پشت پیشخوان نشسته و با نگاه خاصی به او خیره بود. شاید توجه دختر به بازو های سجاد باشد که حسابی او را به خود جذب کرده است! دختر بلافاصله جلوی سجاد بلند شد، خندان به چشمهای حرص آلود سجاد نگریست و با صدای شادی گفت: - خوش اومدی، چی برات بذارم جی...
بروزرسانی در : ۱۲۲ روز پیش
-
رمان تبهکار هوسباز - پارت 67
در دل گفت واقعا که طلوع چه خوب آدرس و مشخصات میداد! زن دومی که پشت سر این خانم بود، ریز ریز میخندید و صورتش سرخ شده بود. اما خانم اولی که حدودا چهل سال داشت، لبخند کمرنگی بر لب نشاند و سمت یک قفسهی دیگر رفت. دو بسته نوار بهداشتی بالدار برداشت و سمت سجاد بازگشت. دستش را دراز کرد و در آغوش سجا...
بروزرسانی در : ۱۲۱ روز پیش
-
رمان تبهکار هوسباز - پارت 68
سجاد با تاخیر از سرویس بیرون رفت تا زن های دیگر از حضورش فکر بد نکنند. به دیوار راهرو تکیه زد و دست هایش را در جیبش فرو کرد. یک پایش را به دیوار تکیه داد و خیره به در چوبی که حالا باز بود، فکرش سمت آن دختر پرواز کرد. دختری که تا دیروز از دستش آرزوی مرگ میکرد و امروز حتی توان محافظت از خودش را هم...
بروزرسانی در : ۱۱۵ روز پیش
-
رمان تبهکار هوسباز - پارت 69
فصل بیست و هشت با تمام شدن فیلم، آنها حالا در پیاده رو قدم میزدند و به سمت عمارتی که احتمالا همین نزدیکیها بود، میرفتند. سجاد از بالا، نگاهی به طلوع انداخت. دختری که در آن کت بنفش، حقیقتا خوش پوش بنظر میرسید اما چشمهای خسته و پوست رنگ پریدهاش نشان میداد حال خوشی ندارد. اما عجیب بود. چرا...
بروزرسانی در : ۱۱۳ روز پیش
-
رمان تبهکار هوسباز - پارت 70
سجاد تمام تلاشش را کرد که ناگهان نایستد. که به عقب نگاه نکند. بلافاصله پرسید: - دشمنته؟ طلوع سرش را سمت سجاد چرخاند. خیره به چشمهای سیاه پسر که حالا پر تلاطم بودند لب زد: - بازیگر خوبی هستی... ابرو های سجاد بالا پریدند. چرا ناگهان او بازیگر خوبی بود؟ این... طلوع به راهش ادامه داد و با رسیدن به ی...
بروزرسانی در : ۱۱۱ روز پیش
-
رمان تبهکار هوسباز - پارت 71
طلوع که پاهایش می لرزید، دهانش را گشود تا از طریق آن عمیق تر نفس بکشد. درد شدیدی در قفسهی سینه اش داشت اما با این حال خیره آسفالت نالید: - شش تا توی پیادهرو... سجاد خیره به پلیس ها، خوب گوش داد. پلیس ها داشتند تحرکاتی انجام میدادند. بیسیم میزدند و گویی علی داشت میآمد. اما منظور طلوع چیز دی...
بروزرسانی در : ۱۱۰ روز پیش
-
رمان تبهکار هوسباز - پارت 72
سکوت همه جا را فرا گرفته بود که سجاد دوباره به حرف آمد. - اون زخمیه! بعد در حالی که طلوع را بالاتر می کشید تا سقوط نکند، اشارهای به بازوی همسرش کرد. - به تاندونش شلیک کردین، اگر همین الان نبرمش خونه میمیره و... نفس عمیق. این آخرین راه چاره بود. - و اون وقت نمیتونین خودتون رو برای کشتن یه آد...
بروزرسانی در : ۱۰۸ روز پیش
-
رمان تبهکار هوسباز - پارت 73
فصل بیست و نه با رسیدن به عمارت، سجاد به آرش کمک کرد تا طلوع را به اتاقش ببرند. وقتی او روی تخت دراز کشید، سجاد با تمام قدرت بازو هایش را گرفت تا پزشک مخصوص عمارت؛ تیر را از بازوی خونینش بیرون بیاورد. به دستور طلوع پزشک از بیحسی استفاده نکرد و پس از آنکه زخم را بخیه زد، دور زخم را باند پیچید و...
بروزرسانی در : ۱۰۷ روز پیش
-
رمان تبهکار هوسباز - پارت 74
بعد در حالی که شکم ماهی بعدی را با حرص و قدرت پاره میکرد غران ادامه داد: - ولی خودم میدونم چیکار کنم! بهار نگران به برادر و مادرش نگاه کرد. زنده بودن هر دویشان نعمت بود ولی رابطه ها حالا بهم ریختهاند و بهار واقعا امیدوار بود که همهچیز درست شود. هرچند که صورت خط خطی خودش درست نمی شد، هرچند که...
بروزرسانی در : ۱۰۵ روز پیش
-
رمان تبهکار هوسباز - پارت 75
از آنجایی که رضا اصلا قصد نداشت گورش را از اتاق گم کند، طلوع دستش را از زیر دست او بیرون کشید و گذاشت زخم باز آزادانه خونریزی کند. خون چکه کنان از دستش به پایین می ریخت اما او خنثی دستش را روی تخت نهاد و گذاشت پتو خونی شود. کلافه دوباره چشمهایش را بست. حوصله شلوغی را نداشت و تحمل این همه آدم برا...
بروزرسانی در : ۱۰۱ روز پیش
-
رمان تبهکار هوسباز - پارت 76
فصل سی آن روز، گویی با روز های دیگر فرق داشت. زیرا طلوع تا هفت روز بعد از آن دیگر کاری به سجاد نداشت. دلیلش شاید چیز دیگری باشد اما به هر حال برای سجاد همان هفت روز نیز جای شکر داشت. حالا تقریبا ده روز از افتادن در چاهی به این عمیقی می گذرد. طلوع خوانزاده زنی که از بیماری سادیسم نتنها رنج نمی ب...
بروزرسانی در : ۱۰۰ روز پیش
-
رمان تبهکار هوسباز - پارت 77
طلوع سرش را سمت بهار گرداند اما او به سرعت بازگشت و ایستاده جلوی کمد، رویش را طرف دیگری کرد تا مثلا مشغول بیرون آوردن بشقاب ها شود و اصلا متوجه نگاه طلوع نیست. امروز برای ناهار خدیجه فسنجان پخته بود. غذای مورد علاقه سجاد که حاضر بود بخاطرش کار های زیادی بکند. از جمله التماس کردن به طلوع که بگذار...
بروزرسانی در : ۸۴ روز پیش
-
رمان تبهکار هوسباز - پارت 78
فصل سی و یک باورش سخت است، واقعا خیلی سخت، اما به هر حال آنها حالا در باغ عمارت قدم میزنند تا به ماشین برسند. سجاد و بهار دوشادوش هم از زیر درخت های بزرگ و پهن پیکر میگذشتند که بهار، با نگاه خیره به نگهبان هایی که هیچ سعی نداشتند تفنگ هایشان را پنهان کنند زمزمه کرد: - داداش... واقعا قراره بر...
بروزرسانی در : ۸۳ روز پیش
-
رمان تبهکار هوسباز - پارت 79
طلوع که انصافا انتظار این حرف را از سجاد نداشت، ابتدا سکوت کرد. بعد خندید، لبخندی که واقعا به صورت بیضی و کوچکش میآمد. در همان حینی که دستهای سجاد را از دور کمرش باز میکرد، بازوی او را گرفت، به شانهاش تکیه داد و سمت ماشین راه افتاد. - میدونی؟ صدای طلوع خندان و آرام بود. - فکر کنم گاهی خوشم...
بروزرسانی در : ۸۲ روز پیش
-
رمان تبهکار هوسباز - پارت 80
فصل سی و دو کوهستان پارک یزد، به عنوان یکی از بزرگترین پارک های این استان شمرده میشود. درختهای سرسبز تازه کاشته شده و کوه های سر به فلک رسیده که هرگز تکراری نمی شوند. شهر بازی در دل دامنهی شیر کوه بنا شده است، چرخ و فلک در کنار قله است و بالا ترین اتاقک آن، برای چند دقیقه با قلهی بزرگ کوه، ...
بروزرسانی در : ۸۱ روز پیش
