پارت چهل و یک :

سجاد با قلبی تپنده پلک زد. همانطور که عرق از سر و صورتش می‌چکید با خشم خیره در صورت دختر غرید:
- حتی شیطونم جلوت کم میاره!
طلوع قهقه زنان سرش را عقب برد. در حالی که ردیف دندان‌هایش مشخص بودند خندید و بعد بلند گفت:
- خوشم اومد! این رو به عنوان تعریف در نظر می‌گیرم جناب سروان!
بعد سمت در قدم برداشت. از آن تاریکی نمور خارج شد و خطاب به نگهبان ها غرید:
- بیارینش!
دو نگهبان به سر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • برکه

    0

    طلوع سیسی چته

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    خود درگیری داره

    ۳ ماه پیش
  • پونه

    0

    وای چقدر سجاد حاله بدی داره، اومد ثواب کنه کباب شد 🥲

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    اره 🤦🏻‍♀️

    ۴ ماه پیش
  • سارا

    0

    طلوع تو ذهنم برات فحش های خیلی بدیه 🤢هرچی فحش داغونه رو خودت تصور کن ، دختره ی وحشی🤬

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    طلوع: این رو تعریف در نظر می‌گیرم!

    ۴ ماه پیش
  • سارا

    0

    جالب بود واقعا😂😂😂😂

    ۴ ماه پیش
  • سلام

    0

    من هنوز نتونستم طلوع رو بشناسم و نمیدونم چطور شخصیتی داره هم جور رفتاری داشته خوب بد ممنون نویسنده عزیز

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    بله شخصیتش متغییره ممنونم

    ۴ ماه پیش
  • زهره

    0

    وااااای یا خدا چرا انقد طلوع عقده داره

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    باید دید توی بچگی چی بهش گذشته

    ۴ ماه پیش
  • هستی

    0

    طلوع:)وحشی جذاب👀خشن نشو

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    خشنش هم جذابه آخه

    ۴ ماه پیش
کپی شد!