پارت چهل و یک :
سجاد با قلبی تپنده پلک زد. همانطور که عرق از سر و صورتش میچکید با خشم خیره در صورت دختر غرید:
- حتی شیطونم جلوت کم میاره!
طلوع قهقه زنان سرش را عقب برد. در حالی که ردیف دندانهایش مشخص بودند خندید و بعد بلند گفت:
- خوشم اومد! این رو به عنوان تعریف در نظر میگیرم جناب سروان!
بعد سمت در قدم برداشت. از آن تاریکی نمور خارج شد و خطاب به نگهبان ها غرید:
- بیارینش!
دو نگهبان به سرØ
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۷۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
خود درگیری داره
۵ ماه پیشپونه
0وای چقدر سجاد حاله بدی داره، اومد ثواب کنه کباب شد 🥲
۶ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
اره 🤦🏻♀️
۶ ماه پیشسارا
0طلوع تو ذهنم برات فحش های خیلی بدیه 🤢هرچی فحش داغونه رو خودت تصور کن ، دختره ی وحشی🤬
۶ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
طلوع: این رو تعریف در نظر میگیرم!
۶ ماه پیشسارا
0جالب بود واقعا😂😂😂😂
۶ ماه پیشسلام
0من هنوز نتونستم طلوع رو بشناسم و نمیدونم چطور شخصیتی داره هم جور رفتاری داشته خوب بد ممنون نویسنده عزیز
۶ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
بله شخصیتش متغییره ممنونم
۶ ماه پیشزهره
0وااااای یا خدا چرا انقد طلوع عقده داره
۶ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
باید دید توی بچگی چی بهش گذشته
۶ ماه پیشهستی
0طلوع:)وحشی جذاب👀خشن نشو
۶ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
خشنش هم جذابه آخه
۶ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

برکه
0طلوع سیسی چته