پارت پنجاه و چهارم :

با آنکه قدش از عمویش کوتاه‌تر بود اما مصمم و استوار به او نگریست. همه ساکت اند و به آن‌ها نگاه می‌کنند. رضا آب دهانش را مضطرب قورت داد که بهزاد با چشمک کوتاهی پوزخند زد.
- اینم یه وجه دیگشه!
صدای باز شدن در و پیچیدن صدای قدم هایی که گویا از یک کفش زنانه به گوش می‌رسید باعث شد طلوع و بهزاد هر دو از هم فاصله بگیرند. بهزاد به سرعت لباسش را مرتب کرد. کتش را صاف کرد و به در خیره شد. طلوع نیز

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • برکه

    0

    شب دهنت صافه سجاد

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    اهم... فکرم رفت جاهای دیگه

    ۳ ماه پیش
  • سارا

    0

    باید بفهمیم دقیقا طلوع فازش چیه ، جلوی بهزاد یه جور و جلوی فرزانه هم یه طور دیگ

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    به زودی میفهمید

    ۳ ماه پیش
  • پونه

    0

    امیدوارم این بار سجاد زنده از زیر دست طلوع بیرون بیاد😑

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    فکر نکنم

    ۳ ماه پیش
  • پونه

    0

    چه آهنگ قشنگی داشت این پارت❤️ 🔥

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    اره به دل می‌نشست

    ۳ ماه پیش
  • هستی

    0

    سجاد کم عقللل سجاد کم عقلللل،چرا تو آدم نمیشی پسر؟!!بازم اتاق قرمز میخوای؟😏سرتق

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    فکر کنم خودشم از اتاق قرمز خوشش اومده

    ۳ ماه پیش
کپی شد!