پارت پنجاه و پنجم :
سجاد متحیر ابرویش را بالا انداخت. بله این را درست گفت! اما برای آنکه بیشتر همه چیز را بهم بریزد و آن دختر را اذیت کند، با لبخند پهنی خطاب به آن فرزانه خانم گفت:
- در واقع با اصرار ایشون ناچار شدم...
طلوع به سرعت میان حرفش پرید و دوباره قهقه زد. با دندان های ردیف سفید رنگش گفت:
- در واقع سجاد خیلی دوست داره هرچی من میگم رو برعکس کنه! برای همینه، خاله شما حرفهاش رو جدی نگیر!
بعد به Ø
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
ارامت بگیره یعنی چی؟
۵ ماه پیشبرکه
0یعنی بشین سر جات شیطونی نکن 😂😂
۵ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
اهان نشنیده بودم تاحالا😁😍
۵ ماه پیشبرکه
0فارسی کرمانشاهیه 😂
۵ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
اهان جالب بود
۵ ماه پیشسارا
1سجاد این سری زده به کاهدون 😁 درواقع طلوع داره ازش مراقبت میکنه ، خالش از پلیسا متنفره
۵ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
خالش پلیس کشه😬
۵ ماه پیشسارا
0دقیقا ، یه کینه ای چیزی داره از پلیس جماعت 😁
۵ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
باید دید چیه
۵ ماه پیشMli
2تا پنج روز دیگه چجور صبر کنم🥲خیلی قشنگ شدهههه مخصوصا بحث های سجاد وطلوع تو این پارت😍
۵ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
سعی میکنم بیشتر پارت بذارم♥️
۵ ماه پیشMli
0مرسی عزیزم 😍😘
۵ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
قربونت
۵ ماه پیششقایق
1چقدر سجاد کیف میکنه که طلوعو ضایع میکنه
۵ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
لذت بخشه واقعا
۵ ماه پیشهستی
2چقدر بامزه هستن کنار هم این دو تا😃
۵ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
اینم یه تعبیر دیگشه
۵ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

برکه
0سجاد ارامت بگیره نفهم