پارت شصت :

همان‌طور که به چهارچوب در تکیه داده بود، با لبخند شدمی سمت میز قدم برداشت. در حالی که از کشوی آن یک جفت دستکش یکبار مصرف بیرون می‌آورد، با وسواس مشغول پوشیدن آن‌ها شد و در همان حین گفت:
- صندلی بیارین.
یکی از نگهبان ها بازوی سجاد را رها کرد و بلافاصله از اتاق خارج شد. سجاد که نمی‌دانست این‌بار قرار است چه بر سرش بیاورد با فریاد سمت ابربشم گفت:
- می‌خواستم به خودم فرصت بدم! یادت

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت بهزاد خوان زاده در رمان تبهکار هوسباز بهزاد خوان زاده
تصویر شخصیت فرزانه طاهری در رمان تبهکار هوسباز فرزانه طاهری
آخرین نظرات ارسال شده
  • مهسا

    0

    طلوع خدا لعنتت کنه... فقط همینو میتونم بگم

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    واقعا نمیشه چیز دیگه ای گفت

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️