پارت چهل و دوم :

سجاد وحشت زده از حرکت ایستاد و طلوع با بی‌رحمی کامل تیر بعدی را شلیک کرد. جلوی چشم‌های خیس سجاد تیر دد هوا به گردش در آمد و در یک لحظه بعد به گوش دختر بعدی برخورد کرد. دختر جیغ گوش خراشی سر داد و گوشش را از درد زیاا به میله‌ی اسیر شده به آن چسباند. در حالی که می‌گریست و خودش را به آهن می‌کوبید فریاد زد:
- تمومش کن! خواهش می‌کنم!
طلوع با لذت تفنگ را درون دستش چرخاند. شانه‌اش را خونسرد

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • برکه

    1

    رضا کراش عزیز و *** من

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    خوشم نمیاد ازش

    ۵ ماه پیش
  • یاسر

    0

    نویسنده عزیزمون یکم با روح و روانمون بازی نکن پلیز 😂

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    قول نمیدم 😂

    ۵ ماه پیش
  • M

    0

    گوش کردید به موسیقی و نوشتید خیلی برام نظریه پررنگی است (ادامه نظرم تو پارت قبل پرید) همچنین کاراکتر ها و حفظ شخصیتشون به طوری که وقتی سجاد حرف می زند بدون خواندن سجاد میشه فهمید سجاده این قدرت قلم نو

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    خیر گوش ندادم به اهنگ و نوشتم، بعد از نوشتن اهنگی که با افکار توی ذهنم مطابق بود رو پیدا کردم.

    ۵ ماه پیش
  • M

    0

    متوجه شدم بدون این باکس های نظرت رو بگو نمیتونم نظر براتون بزارم ! هر کاری کردم نشد و از اونجا که بیش از ۳۰۰ حرف هم نمیشه وارد کرد خلاصه باید بگم اینکه گوش

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    بله محدودیت داره

    ۵ ماه پیش
  • Aram

    0

    نه تو رو خدا اینو نگوووووووو

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    😁

    ۶ ماه پیش
  • هستی

    0

    واقعا این پارت پر از هیجان بود،موسیقی ای که همراهش پخش میشد عالی بود،مطمئنم از خوندن این رمان پشیمون نمیشم.

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    قطعا همین طوره♥️

    ۶ ماه پیش
  • مهین

    0

    واقعا غیر قابل پیش بینی هر بار با پارت بعدی غافل گیر میشیم ممنون نویسنده عزیز پارت هدیه نداریم انتظار سخته

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    سلام چرا داریم انشالله فردا ارسال میشه

    ۶ ماه پیش
  • Aram

    0

    ن دیگه سجاد نمیمیره چون اولش نوشته بود همه از سجاد احمدی که در کنار ابریشم سرخ هست میترسن و سجاد عاشق ابریشم سرخ میشه

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    شاید اون یه خواب بوده

    ۶ ماه پیش
  • پونه

    0

    وای یعنی چه بلایی سره سجاد میاد 😐 خداکنه نمیره انتقامشو از طلوع بگیره

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    انشالله

    ۶ ماه پیش
  • زهره

    0

    واااای چقد ترسناک ،هیجانی

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    😁♥️

    ۶ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️