پارت پنجاه و هشتم :

فصل بیست و پنج

ده دقیقه‌ی کامل دختر روی صندلی میز غذاخوری نشسته و بکوب پای راستش را با ریتم متوالی به زمین می‌کوبید. طوری اعصابش بهم ریخته بود که هیچ‌کس از جمله رضا، جرئت حرف زدن نداشت.
ده دقیقه‌ی کامل، سجاد زمان گرفت است. مدام نگاهش از حیاط به ساعت روی دیوار و از ساعت، به حیاط و باغ جابجا میشد.
داشت کلافه میشد اما حوصله نداشت ابریشم مجدد به او پیله کند. همان بهتر که با کوب

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • شقایق

    1

    چرا پارت جدید نمیاد کل امروز چشم انتظار بودم😭😭

    ۲ ماه پیش
  • هستی

    0

    و من هم همینطور🙃🤝من هم همینطور...

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    میاد امروز

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    میاد امروز میاد

    ۲ ماه پیش
  • شقایق

    0

    نویسنده عزیز الان بهتری؟ حالت خوبه؟

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    خداروشکر بهترم، دارم باز برمیگردم به حالت سابق، انشالله فردا سه پارت ارسال می‌کنم

    ۲ ماه پیش
  • شقایق

    0

    خوشحالم حالت بهتره

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    قربونت ♥️😍

    ۲ ماه پیش
  • مهین

    0

    بلا به دور باشه امیدوارم زودتر خوب بشی

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    ممنونم♥️

    ۲ ماه پیش
  • معصومه

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    دلم میخواد بزنم تو سر خودم چون شدیدا باهات موافقم🫤🤦🏻‍♀️

    ۳ ماه پیش
  • معصومه

    0

    با زورش ک نمیتونه حداقل با هوشش باید فرار کنه ولی متاسفانه خیلی خنگ بازی داره سجاد توروخدا بخودت بیا تو پلیسی یعنی 😵 💫😵 💫😵 💫

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    مشکل اون اینکه نمی‌تونه بیخیال وجدانش بشه

    ۳ ماه پیش
  • معصومه

    0

    ای خدا وجدان چی میگه وقتی زنتشه دیگه محرمش بابا با دلش را بیا تا بتونی فرار کنی 😑😐

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    اینم حرفیه والا

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    دوست دارم قبول کنه عروسکه اما مثل عروسک رفتار نکنه. این عادیه؟

    ۳ ماه پیش
  • مهسا

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    😂😂🤦🏻‍♀️

    ۳ ماه پیش
  • سارا

    1

    طلوع کی غروب میکنه 🫠 سجادو کشت نویسنده میشه ادامشو زودی بزاری😉

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    حتما🌸

    ۳ ماه پیش
  • هستی

    0

    از جسور بودن طلوع خیلی خوشم میاد:)🙌

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    موافقم

    ۳ ماه پیش
  • هستی

    0

    طلوووع،چکار داری میکنییی دخترررر؟😃😃😉

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    😁😂

    ۳ ماه پیش
کپی شد!