لیست کلیه پارتهای رمان تبهکار هوسباز : پارت های 101 تا 114
تعداد کل پارت های منتشر شده : 114
-
رمان تبهکار هوسباز - پارت 101
فریاد سجاد گویی به آسمان هفتم میرسید. - خودم میکشمت! سرش را به چپ و راست چرخاند، گویی جنون گلویش را گرفته بود. - تو یه حیوونی... فریادی دیگر، دیوار های اتاق را در برگرفت. - حتی حیوونم به تو شرف داره حروم زاده! طلوع خنثی خمیازهی دیگری کشید. در حالی که سعی داشت به خواب غلبه کند، خیره به سجاد گر...
بروزرسانی در : ۳۱ روز پیش
-
رمان تبهکار هوسباز - پارت 102
نگهبان با عذرخواهی از رضا، سعی کرد او را از اتاق خارج کرده و برای درمان ببرد. رضا در حالی که کشانکشان برده میشد، آخرین نگاهش را به سجادی داد که حالا، بدجور احساس قدرت میکرد. بعد زیر لب چیزی گفت و از اتاق بیرون رفت. سجاد خیره به رد خون روی زمین، غرید: - بگو بیان تمیز کنن. مرتیکه اتاق رو به گند ...
بروزرسانی در : ۳۰ روز پیش
-
رمان تبهکار هوسباز - پارت 103
فصل سی و هفت عقربهها آرام گذشتند تا آنکه حوالی ساعت هفت شب، در دولنگهی بزرگ باغ گشوده شد. سجاد که برای دیدن منظرهی خوب باغ، روی لبهی تخت نشسته و پردهها را کنار زده بود، ماشین هایلوکس سیاه رنگ طلوع را دید. شیشههایش آنقدر سیاه بودند که مطمئن بود اگر رئیس پلیس یزد با آنها دستش در یک کاسه نبود...
بروزرسانی در : ۳۰ روز پیش
-
رمان تبهکار هوسباز - پارت 104
سجاد که تعادل بدنش شدید بهم ریخته بود، هراسان به موهای طلوع نگریست و نالید: - لطفا بس کن طلوع! طلوع... دختر خسته آهی کشید و سرش را عقب آورد. در سکوت از روی سجاد بلند شد و بعد، خم شد. در حالی که پماد افتاده را از روی زمین برمیداشت، میز را صاف کرد. روی آن نشست و خیره به سجاد کاملا مصمم گفت: - شلو...
بروزرسانی در : ۲۴ روز پیش
-
رمان تبهکار هوسباز - پارت 105
نگاهش را به سگ داد، ناخواسته خم شد تا او را نوازش کند. سجاد از نیمرخ دختر گونههای سرخش را نگریست که چطور در ارتباط با حیوانی پشمالو واکنش نشان دادهاند. تار های مویی که کنار گوشش پایین آمده بود، او را مانند دختری عادی نشان میداد. او... دلرباست. نگاه طلوع بالا آمد و به سجاد افتاد، همان موقع سج...
بروزرسانی در : ۲۳ روز پیش
-
رمان تبهکار هوسباز - پارت 106
سکوت مطلق در سالن حاکم شد. سنگینی سکوت بر همه فشار آورد تا آنکه طلوع عصبی خندید. خندههایش گویا دست خودش نبودند. قهقه زد و با چشمهایی سرخ پاسخ داد: - واقعا خشایار؟ بعد از اون همه بدبدختی؟ این سوالیه که ازم میپرسی؟ سجاد مشغول جویدن غذایش بود و گوش میداد. هیچ چیز در یک گروه، مخرب تر از تفرقه از ...
بروزرسانی در : ۱۷ روز پیش
-
رمان تبهکار هوسباز - پارت 107
فصل سی و هشت در چهار روز گذشته، متین دیگر به محمولهها حمله نکرد. در واقع، هیچ نشانهای از او نیست. رضا ماشین متین را تحت نظر دارد اما طبق گفتهی او هیچ فعالیت مشکوکی نداشته. او هر روز صبح از خانهی اجارهایش بیرون می-رود. وارد دفتری با عنوان نیلوفر سیاه میشود و بعد، مشغول چای خوردن با صاحب آنجا...
بروزرسانی در : ۱۶ روز پیش
-
رمان تبهکار هوسباز - پارت 108
بیست دقیقهی بعد، هر دو آماده بودند. طلوع یک لباس ورزشی سیاه با خطوط سفید پوشیده بود. در عوض، سجاد یک لباس ورزشی سفید با خطوط سیاه انتخاب کرد. هر دو آماده از عمارت بیرون آمدند. نگهبانها در چهار ماشین هایلوکس مشکی جاگیر شده و آماده بودند تا ماشین خانمشان را دنبال کنند. در حالی که دوشادوش همدیگر...
بروزرسانی در : ۱۵ روز پیش
-
رمان تبهکار هوسباز - پارت 109
با متوقف شدن تمام ماشینهای سیاه که از ده کیلومتری فریاد میزدند: «ما گنگستریم نزدیک نشوید!» سجاد کلافه آه کشید. - اصلا فکرشم نکن یه ایل همراه خودت بیاری اون بالا! طلوع سرش را چرخاند و از روی شانه نگهبانهایش را نگریست. بهترین هایشان را آورده بود تا از جان عزیزش محافظت کنند. خونسرد گفت: - چرا؟ ...
بروزرسانی در : ۵ روز پیش
-
رمان تبهکار هوسباز - پارت 110
سجاد یکه خورد و سرش را عقب برد. اما طلوع بیخیال نشد. دستش را سمت یقهی سجاد حرکت داد. لباسش را کشید و پایین آورد، مجبورش کرد سرش را نزدیک بیاورد و بعد مصمم زمزمه کرد: - بگو! سجاد همچنان به طلوع خیره ماند. پاسخ حقیقی چیست؟ در اعماق قلبش باید به دنبال آن بگردد؟ چرا پاسخ سریع و قابل پیشبینی روی زبا...
بروزرسانی در : ۵ روز پیش
-
رمان تبهکار هوسباز - پارت 111
در حالی که دستش را بالا میبرد، جلوی چشم سجاد با قدرت بسیار زیادی سیلی محکمی بر صورت بهار زد که دماغش خون آمد و صدای جیغهای خفه و هقهقش به گوش سجاد رسید. متین بلند شد، دستش را نرمش داد و خیره به دوربین گفت: - خواهرت رو میخوای؟ اگه میتونی پیداش کن! و بعد، با اشارهی متین ناگهان دوربین قطع شد. ت...
بروزرسانی در : ۳ روز پیش
-
رمان تبهکار هوسباز - پارت 112
طلوع که اصلا، یعنی اصلا انتظار این کار را نداشت، جیغ بلندی کشید که تمام نگهبانها سمت سجاد هجوم آوردند. مرد خشمگین را عقب رانده و بازوانش را اسیر کردند. اما سجاد موهای طلوع را رها نکرد. مغزش رد داده بود. نمیفهمید دارد چه میکند و فقط صورت بهار جلوی چشمش بود. طلوع گفته بود با او چه کرده؟ حالا تک ...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان تبهکار هوسباز - پارت 113
فصل سی و نه دو ساعت بعد، آن مزدور که محمولهها را فراری داده بود به یزد رسید. او حالا در قسمتی از عمارت بود که سجاد دقیق نمیدانست کجاست. نشسته روی همان مبلها، طلوع به خواب رفته بود. سجاد هم سرش را گرفته و آن-قدر مالیده بود تا یکی از نگهبانها به او مسکن داد. سجاد هم بدون هیچ سوال و مخالفتی آن ر...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان تبهکار هوسباز - پارت 114
فصل چهل چهار ساعت گذشته و هنوز آن مردک جواد نام نگفته بود متین کدام قبرستانی است. رضا بهتر شده و مکان هایی که در این مدت متین طبق یک الگو درونشان رفته بود را گزارش داده بود. نگهبانهای طلوع همه از کارکشتهترینها بودند که به این مکانها عازم شدند. اما هربار دست خالی بازگشتند. حالا، طلوع کفری ا...
بروزرسانی در : ۴ ساعت پیش
