لیست کلیه پارتهای رمان شکار او : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 157
-
رمان شکار او - پارت 21
فصل دوم هفت گناه کبیره اجداد ما راجب گناه حرف های زیادی گفتن، کتاب های زیادی نوشته شد و طی تحقیقات زیادی که انجام شد فهمیدن از همه ی دین های جهان که سرجمع یک میلیون دین در جهان وجود داره، به چند نتیجه ی یکسان رسیدن. فهمیدن در نهایت همه ی دین های رسمی گناه هایی وجود داره که بین تمام ادیان مخت...
بروزرسانی در : ۹۳۷ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 22
رعشه به تنم افتاد و با دهانی باز شده تا چند ثانیه بدون پلک زدن موندم. آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: -چ..چرا؟ صدای چرخیدن قفل بلند شد و تا من به خودم بیام در رو کامل باز کرد و توی چهارچوب حاضر شد. قدش خیلی بلند بود و جلوی منی که روی زمین نشسته بودم مثل یه هیولا پدیدار شد. با دهن باز نگاهش ...
بروزرسانی در : ۹۳۶ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 23
انگار اب سردی روی کل هیکلم ریختن و شوکه مونده بودم. نمی تونستم حرف بزنم چون اون چسب کوفتی روی لبم بود. سرش رو چرخوند و خیره به عکس هایی که از دیوار آویزون بودن و من حالا دیدمشون گفت: -هفت گناه کبیره ی مشترک توی جهان وجود داره. گناهایی که با انجام دادنشون نه تنها خدا بلکه هم نوع خودت رو هم از...
بروزرسانی در : ۹۳۰ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 24
چون قبل از مرگ همسرش خونه ای که قرار بود با هزار عشق و امید توی اون زندگی بسازن رو با قسط خریدن نقششون این بود نیلوفر بعد از زایمانش بره سرکار و از پس قسط ها بر بیان اما بعد از مرگش همه چیز بهم ریخت و شوهر نیلوفر خونه رو به اتیش کشید چون نمی تونست نبودش رو توی خونه تحمل کنه. حالا کلی بدهکا...
بروزرسانی در : ۹۲۳ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 25
سرم از درد تیر کشید و حالم بد تر از قبل شد. حس می کردم قراره از درون منفجر بشم از بس که تحت فشار روحی روانی بودم. -سارا وقتی می فهمه هیچکس یه آدم خرفت و احمقی مثل اون رو برای کار نمی خواد تصمیم می گیره با زیر آبی زدن و بریدن نون یه دختر دیگه جای خودش رو باز کنه. پس پیش صاحب سالن رفت و چی گفت؟ ...
بروزرسانی در : ۹۲۲ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 26
نتونستم با دقت به قیافه ی دختره نگاه کنم چون از خجالت سر به زیر بود و اون یکی دستش جلوی صورتش بود. همین طور با عجله رفتنش هم باعث شده بود که نتونم زیاد روی صورتش دقت کنم. اما من خیلی خوب آدم شناس بودم می دونستم این دختر با همه ی کسایی که سام باهاشون بوده فرق می کنه. ساده تره، بی آلایش و معص...
بروزرسانی در : ۹۱۶ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 27
توی چهره ی یک سری از بچه ها تردید، صداقت و حتی دروغ مشخص بود وقتی که قبول کردن تا توی این بازی بدون جرزنی شرکت کنن. سرم رو تکون دادم پنج انگشتم رو دور بطری چسبوندم و با سرعت به حرکت انداختمش. چرخید و چرخید و چرخید تا این که سرش به سمت فرید و تهش به سارا افتاد. لبخند خبیث سارا بلند شد و فرید...
بروزرسانی در : ۹۰۹ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 28
چشمام هر لحظه بیش تر گرد می شدن گوشی از دست سوگل افتاد و بی حال نزدیک بود غش کنه که یکی از پسرا گرفتش و مانع افتادنش شد. قلبم با سرعت می زد و عمیقا نگران هر دو نفرشون بودم. شخصی که پشت تلفن داد و بیداد می کرد به احتمال خیلی زیاد داداش سوگل بود که تازگی سربازیش رو تمام کرده بود. توی این دوسال ...
بروزرسانی در : ۹۰۸ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 29
صداش آهش بلند شد. دستاش رو روی صورتش کشید و من این حرکاتش رو از سایه اش که روی دیوار رو به روی تخت بود می دیدم. داشت عذاب می کشید و نمی دونم چرا داره درد می کشه اما خوب می دونم اون هیولایی که پایین تخت من خوابیده، هیچ وقت این قدر بد نبوده! وقتی آهنگ قطع شد نفس عمیقی کشید انگار که قوی تر شده ب...
بروزرسانی در : ۹۰۲ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 30
ولی نه من این ادم رو تا حدودی شناختم دست به جرم های غیر انسانی نمی زنه. شاید هم می زنه و فقط الکی داره روضه خونی می کنه؟ سرم رو تند تند تکون دادم تا افکار ترسناکم از ذهنم بپرن. از صدای آهنگ ساعت فهمیدم که به ظهر رسیدیم. این ساعت سه بار آواز می خوند هر صبح ظهر و شب...پس چرا خبری از اون نبود؟...
بروزرسانی در : ۹۰۱ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 31
چیزی به شب نمونده بود و من از لباس پاره ای که توی تنم بود بی زارم. نگاهم رو روی لباس چرخوندم و باز به لباس تنم نگاه کردم. متنفر بودم از این که مجبورم به حرفش گوش کنم اما چاره ای هم نداشتم دیگه نمی تونستم با این لباس بیش تر از این ظاهر بشم. پس به سمت تخت رفتم و خواستم با جفت دستام پیراهنم رو ا...
بروزرسانی در : ۸۹۵ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 32
از پشت میز بلند شد و کمی مکث کرد با سرعت به رفتنم ادامه دادم اما لعنتی زانوهام بدجور درد می کشیدن و حریر کوفتی لباس جلوی باز شدن دستو پام رو می گرفت. به ثانیه نکشید که جفت پاهاش رو هم گام با خودم دیدم. روح از تنم جدا شد وقتی که درست جلوی میز و رو به روی مسیر من قرار گرفت. از حرکت ایستادم. -ف...
بروزرسانی در : ۸۹۴ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 33
سرم رو بالا آوردم لبام از وحشت می لرزید و قلبم تند تند می زد عرق سرد از کمرم سرازیر شد. با صدایی که وحشت در اون بی داد می کرد لب زدم: -منظورت چیه؟ جفت آرنجاش رو روی میز زد به سمتم خم شد و با صدای ترسناکی گفت: -می خوای مجازات بشی؟ یا همراه من مجازات گر باشی؟ شوکه سرم رو بالا آوردم نمی فهم...
بروزرسانی در : ۸۸۸ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 34
به قلم نویسنده حدیث افشارمهر پوزخندش آروم روی لبش پدیدار شد. لباش رو تر کرد و گفت: -تنها کسی که بهت وفادار بود عزیزم، من بودم! در سکوت کامل بهش نگاه کردم چرت و پرت محض می گفت. انگار معنای نگاهم رو فهمید که ادامه داد: -وقتی که سارا به فرید گفت تو توی خونه تنهایی، من بودم که نجاتت دادم. ا...
بروزرسانی در : ۸۸۷ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 35
گونه هام گر گرفت نفسم رو توی سینه حبس کرد و سریع گفتم: -هرچیزی که گفته باشن باز هم دلیل نمی شه که بخوام جونشون رو به خطر بندازم اونا هیچ وقت این کار رو نمی کنن. بچه بازیاشون رو با یه بازی مرگ و زندگی مقایسه نکن. یک تای ابروش رو بالا داد و با صدای آهسته اما برنده ای گفت: -پس که اون ها هیچ وقت ...
بروزرسانی در : ۸۸۱ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 36
پوزخند عصبی روی لبم شکل گرفت چندبار بالا پایین شد دست خودم نبود عصب های صورتم دیگه از مغزم فرمان برداری نمی کردن. نفهمیدم چطور پشت سرم ظاهر شد دستاش رو دور شونه هام انداخت فشاری داد و به سمت صندلی جلوی بوم هدایتم کرد. عین یک عروسک شده بودم و اون عروسک گردان! روی صندلی نشوندم قلم رو بالا آورد ...
بروزرسانی در : ۸۸۰ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 37
مچ دستام محکم فشرد و سرم رو به دیوار بیشتر چسبوند ناله ام به هوا رفت. ادامه داد: -بدجور برای متلاشی کردنش اشتیاق دارم. لبم از فشار و درد می لرزید صدای نالهم رو بزور خفه کردم اما باز هم ریز ریز صدام در میومد. دستم رو ول کرد سست روی دیوار سر خوردم و کف زمین ولو شدم. سر به زیر به کفشاش زل ...
بروزرسانی در : ۸۷۴ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 38
با بغض و حرص نالیدم: -برو گمشو. و روی پهلو به سمت چپ دراز کشیدم. چند لحظه سکوت کرد دستش توی جیب هاش بود بدون این که تغییر حالتی بده قدم زنان جلو اومد تا این که دقیقا کنار تختم و جلوی صورتم از حرکت ایستاد. پاهاش رو می دیدم جرعت این که سرم رو بلند کنم و با اخم و غضب نگاهش کنم رو نداشتم. یکهو خم...
بروزرسانی در : ۸۷۳ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 39
اخمام رو در هم کردم نگاه همه به سمتم چرخید من توی این موقعیت ها بدجور دست و پام رو گم می کردم. به چشم لرزیدن زانوهام رو از استرس می دیدم اومد جلو دستش رو گذاشت روی پهلوم و همون لحظه دوربین تکون شدیدی خورد. من هم هول کردم لیوان روی میز رو برداشتم و تمام مشروب رو توی صورت فرید خالی کردم. همه...
بروزرسانی در : ۸۶۷ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 40
و نزدیکم شد یک لحظه استرس کل وجودم رو گرفت همین که توی دو قدمیم ایستاد و خواست بزور ببوسه پسش زدم و عقب رفتم همون لحظه از شانس خوبم صدای آژیر ماشین پلیس بلند شد. البته اون موقع فکر می کردم که اگه برای بقیه شر بود، پیدا شدن پلیس از نا کجا آباد برای من خیر داشت. اما الان فهمیدم کسی که پلیس رو...
بروزرسانی در : ۸۶۶ روز پیش
