لیست کلیه پارتهای رمان شکار او : پارت های 81 تا 100
تعداد کل پارت های منتشر شده : 157
-
رمان شکار او - پارت 81
سرش را به چپ و راست تکان داد دستش به شلوارش بود و تیکه ای از لباس زیرش را که بالا کشید با دیدن رنگ قرمز روی لباس زرد رنگش حالم بد شد. سر انگشتانش خونی بود دستم را به دیوار گرفتم تا عق بزنم اما هیچی از معدم بیرون نپرید. از فکر بیرون آمدم و تمام محتویات معده ام به حلقم هجوم آورد با دو خودم را ب...
بروزرسانی در : ۷۶۳ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 82
بی سر و صدا از اتاق بیرون رفتم و به سمت اتاق کار و مطالعه قدم برداشتم. گوش هایم تیز و تمام حواسم جمع بود که صدای پا یا بوی عطرش از راه نرسد. در را باز کردم و پاورچین پاورچین وارد اتاق کاری شدم که سر تاسر دیوارهایش با کتابخانه ای به رنگ چوب ساخته شده بود، سقف بلندی داشت و لبالب پر از کتاب های ...
بروزرسانی در : ۷۶۲ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 83
فعلا نمی خواستم با کلکل کردن ذهنش را درگیر کنم پس درسته با زور بود اما قبول کردم که نقشه ی بازی بعدی را بکشم. هنوز هیچی از بازی نگفت و فقط همان توضیح کوچکی که داد ذهنم را درگیر کرده بود اما هر چقدر که فکر می کردم به هیچ نتیجه ای نمی رسیدم. بازی ها هیچ الگوریتم خاصی نداشتند، شام آخر یا تاروت ا...
بروزرسانی در : ۷۶۱ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 84
با مهارت فلفل دلمه و پیاز ها را خورد کرد و در همان حین با تمرکز جواب داد: -اون ها از هم جدا شدن. رحمان کبیر همون اول شلوارش دو تا شده بود منتظر یه بهونه بود که راحت بره سراغ هوس بازیاش. وقتی نور... دستش از حرکت ایستاد سیب گلویش بالا پایین شد نمی توانست مرگ نور را به زبان بیاورد. -نور با رفتنش...
بروزرسانی در : ۷۵۶ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 85
🎠 ❤️🔥 #شکار_او به قلم حدیث افشارمهر 🔖پارت #286 وقتی توی چهارچوب در حاضر شد سرم را بالا گرفتم و به آسمان تاریک شب نگاهی انداختم. هنوز دو تا سه ساعت به پایان شب و سپیده دم باقی مانده بود. آرنجش را به چهارچوب در کوبید و با چشم هایی ریز شده پرسید: -چطور از این که سگ ها پشت سرتن نمی ترسی؟ مک...
بروزرسانی در : ۷۵۵ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 86
چطوری سر از این جا در آورده بود وقتی دقیقا پشت سرم بود؟ وحشت زده چشمانم گرد شدند و تنم لرزید. شانه هایش از نفس نفس زدن سنگین بالا پایین می شد سرش به زیر و نگاه خبیثش رو به من بود. -جایی می رفتی عروسک؟ انگار ترس و استرس درونم توی یک شیشه ای درون شکمم بود و با گفتن این حرفش این شیشه ترکید و ت...
بروزرسانی در : ۷۵۴ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 87
و قبل از این که باز کلی کار سرم بریزد تماس را قطع کردم و گاز دادم سمت اداره ی پست. سام از ترفند همیشگی اش برای از راه بدر کردن رقیبانش استفاده می کرد. فرستادن چندین دختر هرزه برای گذراندن یک شب با رقیب رقبا و عکس برداری برای تهدید که نود درصد مواقع هم این تهدید با موفقیت انجام می شد و همه از تر...
بروزرسانی در : ۷۴۹ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 88
قاشق را بالا آوردم و خیره به تلویزیون و دخترهای خوشگلی که نشان می داد با خودم فکر کردم که من چقدر معمولی بودم. با صد قلم آرایش یکم از حالت طبیعی خودم و چهره ی معمولی ام خارج می شدم اما در حالت عادی مثل من زیاد پیدا می شد. اکثر افرادی که با من رو به رو می شدند بلافاصله فکر می کردند که شبیه دخت...
بروزرسانی در : ۷۴۸ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 89
و سپس صدای سیلی به هوا رفت و تا چند ثانیه سکوت پا برجا بود. برگشتم و با تعجب برگشتم و به مامان که با دهان باز توی چهارچوب در مانده بود نگاه کردم. آهسته زمزمه کردم: -مامان بابای آهو؟ سرش را تکان داد و دستش را به نشانه ی سکوت بالا آورد. یکهو صدای جیغ و داد در هم تنیده و کل کوچه را پر کرد. دستم...
بروزرسانی در : ۷۴۷ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 90
پیجر را توی دستم گرفتم و با صدای گرفته ام نالیدم: -آرن؟ من یه...یه خواب غمگین دیدم، یه خاطره بود. صدایش بلافاصله بلند شد: -گوش می دم. اب دهانم را قورت دادم چشمانم را توی تاریکی گرداندم حالم خیلی بد شده بود و هر لحظه امکان داشت که بغضم بدجور بترکد. -خوابه...خوابه مامانم رو دیدم. و سد ...
بروزرسانی در : ۷۴۲ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 91
🎠 ❤️🔥 #شکار_او به قلم حدیث افشارمهر 🔖295 بی تربیت ادای من را در می آورد. نقطه ضعفش را خیلی خوب می دانستم تا تلافی این کارش را سرش در بیارم و تا الان خیلی خوب فهمیده بودم که نقطه ضعف اون، من بودم! روی پاشنه ی پا بلند شدم دستم را روی شانه هایش گذاشتم و با لبخند مرموز روی لبم آهسته گفتم: -پ...
بروزرسانی در : ۷۴۰ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 92
صدای پاشنه ی کفش هایم روی پارکت های قهوه ای خانه به صدا در آمد دستم را روی نرده ها کشیدم و جلوی پله ها ایستادم. اول سرش را به سمت چپ برگرداند و از بالای شانه نگاهی انداخت، لحظه ای بعد چرخید و رو به روی هم قرار گرفتیم. توی دستش یک شاخه گل رز سرخ داشت که هنوز تیغ هایش از شاخه جدا نشده بودن. ...
بروزرسانی در : ۷۳۵ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 93
دستش هایش را بالا آورد و کف کوتاهی زد. سرش را تکان ریزی داد و گفت: -این بهترین نمایشی بود که دیدم. با حاضرجوابی تمام گفتم: -یا شاید هم تنها نمایشی که هر دو ازش خبر داشتیم؟ سرش را کج کرد تکان ریزی داد و گفت: -اره اینطور هم می تونیم بگیم. دست به سینه روی مبل ولو شدم و گفتم: -آرن؟ -بگو ع...
بروزرسانی در : ۷۳۴ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 94
شانه ام از ترس بالا پرید و نفسم حبس شد. با چشم هایی گرد به سمتش برگشتم و گفتم: -کی برگشتی؟ چرا یهویی مثل جن ظاهر می شی؟ لپتاپ را روی میز گذاشت و روی مبل نشست. در حالیکه سرش به شدت شلوغ لپتاپ بود گفت: -دفعه بعد آژیر می کشم میام. به زور جلوی خنده ام را گرفتم و به اوپن تکیه زدم. انگشتان سری...
بروزرسانی در : ۷۳۳ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 95
از روی پایم بلند شد، پشت به من نشست سرش را برگرداند از بالای شانه نیم نگاهی حواله ام کرد و گفت: -بازی امشب بعد از غروب شروع می شه، خودت رو آماده کن. و شل و ول به سمت در رفت و اتاق را ترک کرد. نفسم را از سینه بیرون دادم و لب زدم: -آرنِ بیچاره. نفسم را از سینه بیرون دادم و به ساعت نگاه کردم....
بروزرسانی در : ۷۲۷ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 96
و به الیسا اشاره کرد. الیسا با کلافگی چشمانش را در کاسه چرخاند و دست به سینه شد. سارا پوزخندی زد و فرید دستی به گردنش کشید. هانتر روی صندلی لم داد جفت پاهایش را به لبه ی بالکن آویزان کرد و در بلندگو ادامه داد: -بازیکن شماره ی یک الیسای عزیزمه، بازیکن شماره ی دو اون کله پوک بی عرضه ی الدنگه یعن...
بروزرسانی در : ۷۲۶ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 97
الیسا به حدی کتک خورد که کل صورتش کبود و سیاه شد. از دهنش رد باریکی خون جاری شد و روی زمین چکه کرد. چشم های بی جانش به سارایی افتاد که در حال لمس شیشه ی پادزهر از روی شلوارش بود. فهمید، فهمید که دوستش بهش خیانت کرد. این دردش از تمام ضرباتی که فرید می کوبید بیش تر بود. اشک سرد از گوشه ی چشمش س...
بروزرسانی در : ۷۲۱ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 98
جوری می گفت که انگار عملا خودش او را نکشته بود. خنده ی تلخی زد و گفت: -فرید و سام عوضی گول اون لجن رو خوردن. بهشون گفت نور رو بهم بدین برای گروگانگیری که بترسه و نصف پول ارث رو بده به من تقسیم می کنیم و من از کشور فرار می کنم. اون احمق ها هم باور کردن. هیچ کدوم قبل مرگ نمی دونستن که گناه کثی...
بروزرسانی در : ۷۲۰ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 99
سارا از کنارم رد شد و در حالیکه حوله را دور موهایش پیچیده بود در یخچال را باز کرد. خودم را پشت اپن دیدم که نان های تست را توی دستگاه گذاشتم و دکمه اش را فشردم. سرم را برگرداندم و به سالن پذیرایی نگاه کردم که همه دور مبل ها جمع بودیم و پاسور بازی می کردیم. -واااااای تقلب نکنین. -و حکم! بر...
بروزرسانی در : ۷۱۹ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 100
مادرش وحشت زده عقب کشید و کفت: -ای وای خدا مرگم بده پسرم از دست رفت، خدایا منو بکش. دستمال را زیر بینی اش گرفت به سقف خیره شد چندبار پلک زد و زیر لب گفت: -ولی هنوز جوونم، خدایا بعدا منو بکش. سام گیج و منگ اخم هایش را در هم کشید و پرسید: -اسم من سامه؟ مادرش سرش را تکان داد دست هایش را ...
بروزرسانی در : ۷۱۴ روز پیش
