پارت سی و یک :

چیزی به شب نمونده بود و من از لباس پاره ای که توی تنم بود بی زارم. نگاهم رو روی لباس چرخوندم و باز به لباس تنم نگاه کردم.
متنفر بودم از این که مجبورم به حرفش گوش کنم اما چاره ای هم نداشتم دیگه نمی تونستم با این لباس بیش تر از این ظاهر بشم.
پس به سمت تخت رفتم و خواستم با جفت دستام پیراهنم رو از تن در بیارم که نگاهم به گوشه ی اتاق، بالای تخت جذب شد.
پوزخندی روی لبم نشست و زمزمه کردم:<

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۹۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Rara

    0

    چجوری درمورد طعم گوشت انسان میدونید :) حدیث جان خیلی اطلاعات داریا یکم مشکوکی:))))))

    ۷ ماه پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    ای بابا لو رفتیم

    ۷ ماه پیش
  • Rez

    0

    ولی من شنیدم میگن گوشت انسان به خاطر چربی که داره خوشمزه است. دلی خب با این وسواسی که هانتر داشت انتظار نداشتم ادم خوار باشه.

    ۹ ماه پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    نه اتفاقا چربیش خیلی بد بو و سخت خورده میشه و اصلا خوشمزه و دلچسب نیست گوشت انسان هم موقع پخت و پز باز زیاد خوب در نمیاد و بوی بد چربیش خیلی دلزده میکنه

    ۹ ماه پیش
  • Kiana

    1

    هانتر جان جدت بیخیال شووو😂

    ۹ ماه پیش
  • هانیه

    1

    گوشت انسان عق😑🤢🥴

    ۱۱ ماه پیش
  • لیلا

    0

    عالی بود لذت بردم

    ۲ سال پیش
  • ای لاو هانتر

    0

    گوشت انسان؟ اومایگااااد

    ۲ سال پیش
  • فاطمه ❤️

    0

    حدیث جان ممنون بابت رمان خیلی عالیه غیر قابل پیش بینی من همه پارت ها رو با هم خوندم خیلی جالب بود سپاس گلم🌹🌹 واقعاً گوشت آدم بود🤢🤢

    ۲ سال پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    مرسی از همراهیت جانا

    ۲ سال پیش
  • شماره شیش؟نه دیگه

    6

    هانتر من پشیمون شدم دیگه شماره شیش نیستم همون پنج تا بنظرم کافیه😊

    ۲ سال پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    😂😂😂😂😂😂چرا

    ۲ سال پیش
  • شماره شیش؟نه دیگه

    3

    چون فهمیدم هانتر نه گرگینه اس نه خوناشامه نه ادم ... هانتر ادمخوارهههه

    ۲ سال پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    😂😂😂😂👌🏻

    ۲ سال پیش
  • FoZoL

    6

    یه بوقلمون حرص هانترو در اورده اونم کبابش کرده منطقیه واقعا 😂

    ۲ سال پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    😂😂😂 منطق هانتر>>>

    ۲ سال پیش
  • ستیلا

    0

    تروخدا بزار بقیشو😭😭

    ۲ سال پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    چشم

    ۲ سال پیش
  • Aa

    0

    مگه گناهش چی بوده اینقدر عذابش میده؟😯🤷 ♀️👏⚘

    ۲ سال پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    سنگین

    ۲ سال پیش
  • Aysan

    1

    عالیی خفن و جذاب مرسی برای این پارت طولانی💫

    ۲ سال پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    فدات

    ۲ سال پیش
  • !

    3

    انگار دارم یه فیلم کلاسیک میبینم،خیلی جذابه

    ۲ سال پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    😍😍خیلی جالب بود کامنتت

    ۲ سال پیش
  • ایسا

    1

    عالی بود با قدرت ادامه بده عزیزم♥️🤍

    ۲ سال پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    جااانم❤️‍🔥

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    0

    مگه شبیه بقلمون نبودحدیث۲جااشتباه داشتی یکی گفتی دستمال اززمبن برداشت۲انگاربانگاهش تکرارشده 🙏😘

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️