لیست کلیه پارتهای رمان شکار او : پارت های 121 تا 140
تعداد کل پارت های منتشر شده : 157
-
رمان شکار او - پارت 121
فرید هم با سری به زیر افتاده دستور سام را اطاعت کرد و به راه افتاد. پوزخندی روی لبم نشست و زمزمه کردم: -بدبخت بیچاره. تکان محکمی خوردم بلکه طناب سفتی که دورم بسته شده بود باز شود اما فایده نداشت. نفس زنان سرم را به درخت چسباندم و به هانتر نگاه کردم. هر دوی اون احمق ها با کمک یکدیگر دست و پای...
بروزرسانی در : ۶۸۲ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 122
بغضم شکست و هق هق گریه ام بلند شد چه رویاهای شیرینی داشت که هیچ وقت متعلق به ما نبود. با صدایی لرزان و بغض آلود گفتم: -خیل...خیلی دوست دارم آرن، هیچ وقت فکر نمی کردم روزی برسه که از عشقت اینطوری اعتراف کنم که....نباشی می میرم. یه لحظه بدون تو رو نمی تونم تصور کنم...دو دوست دارم...خیلی دوست ...
بروزرسانی در : ۶۸۰ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 123
به قیچی توی دستم نگاهی انداختم و لب زدم: -نه...اون مرده! شما ها با تک تک کارهاتون کشتینش. اون ذات مهربون و ابلهش رو. می دونی اگه نیمه ی مهربون یه آدم بمیره چه اتفاقی می یوفته؟ دست به سینه یک تای ابرویش را بالا داد و گفت: -نه چی می شه؟ یکهو قیچی را بالا آوردم و به سمتش حمله ور شدم. چشم هایش ...
بروزرسانی در : ۶۷۹ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 124
چشمانم را محکم بستم نمی توانستم بگویم اگر بمیری...با بغض نالیدم: -اگه چیزیت بشه، یه لحظه نمی تونم این دنیا رو تحمل کنم. یک بار دیگر گونه ام را بوسید و گفت: -تو عروسک هانتری، ضعف واسه تو خنده داره. فهمیدی؟ وقتی جوابش را ندادم داد کشید: -فــهــمــیـــدی؟ آفتاب پایین در آمد و پاهایش از درد ب...
بروزرسانی در : ۶۷۶ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 125
سرم را محکم فشردم و لب زدم: -از وقتی که آفتاب زد تا الان. انگار که نگاهی به ساعتش انداخته باشد گفت: -حدودا نیم ساعتی شده. و این زمان زیادیه برای کسی که دچار چنین بیماریه. کل تنم یخ بست و پرسیدم: -حالش خوب می شه؟ -انشالله عزیزم. انگار که چنگی به دلم انداخته باشند قلبم درد گرفت دستم را...
بروزرسانی در : ۶۷۵ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 126
صدایش غم آلود بود، اما پر از آرامش وصف نشدنی بود. چشم هایم را برای یک لحظه بستم باد موهایم را به بازی گرفت. -خیلی وقته منتظرته. زندگیش مثل اون طوفان بیرونه، اما الان توی این سرزمین داره می چرخه. انگار داشت حس و حال شخصی را توصیف می کرد. -تو...تو کی هستی؟ وقتی سرش را برگرداند چشم هایم را پ...
بروزرسانی در : ۶۷۴ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 127
دست باند پیچی اش را بالا آورد روی قلبم گذاشت که تند تند می زد چشم هایش جوری بود که انگار کشف بزرگی کرده بود. خیره و بدون این که پلک بزند به سینه ام نگاه کرد و لب زد: -پس واقعا دوستم داری. دست هایم را دو طرف صورتش گذاشتم و با تمام احساسات درونم اعتراف کردم: -با تمام دیونگیام عاشق دیونگیات ش...
بروزرسانی در : ۶۷۳ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 128
-کابینت بالایی رو باز کن. صندلی را زیر پا گذاشتم تا به کابینت بالایی برسم و در همان حین با کلافگی گفتم: -چرا این قدر دور گذاشتیش؟ با جدیت و تند تند گفت: -چون چیز با ارزش و مهمیه. وقتی در کابینت را باز کردم با انبوهی از شکلات های کیت کت رو به رو شدم. قیافه ام در لحظه پوکر شد و خیره به شک...
بروزرسانی در : ۶۷۲ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 129
با وجود ارن شبمان با ارزش و خوش سپری شد، می گفت و می خندیدیم اما ته نگاهش هیولایی که پیله کرده بود و نقشه می کشید را به چشم دیدم. خیلی خوب آرن را می شناختیم، حتی از خودم هم بیش تر و می دانستم به راحتی از این اتفاق نمی گذشت. یک ماه کامل حسین اجازه ی مرخصی به آرن نمی داد و در تمام این مدت یک پ...
بروزرسانی در : ۶۷۱ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 130
وارد راهرو که شدم فقط آباژور های دیواری روشن بود و نور ملیح و کمی به فضای تاریک راهرو می بخشید. در اتاق باز بود و موسیقی بی کلامی پخش می شد. وقتی توی چهارچوب در ایستادم پشت به من وسط اتاق ایستاده بود و بوی شمع های معطر و گل برگ های گل سرخ در هوا پیچیده بود. دستی به یقه اش کشید برای اولین بار...
بروزرسانی در : ۶۶۹ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 131
که روشن شده بود. دستش را آرام از دور تنم جدا کردم و بی سر و صدا به سمت موبایلش رفتم کنجکاوی ام بدجور تحریک شده بود وقتی صفحه ی روشن موبایلش را دیدم. روی صفحه این پیغام نمایان شده بود: -جواب بده آرن، این بار مثل همیشه نیست! شماره ناشناس بود و همین کنجکاوی ام را دو برابر کرده بود. از روی میز ب...
بروزرسانی در : ۶۶۸ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 132
چشمانش از چیزی که می شنید برق زد و نیشخندی روی لبش پررنگ تر شد. چانه ام را جلو کشید و بوسه ای نرم کنار لبم نشاند. -لازم نیست نگرانم باشی، من همیشه تونستم از خودم دفاع کنم! قلبم برایش اب شد. اما کنجکاوی ام به حدی بالا زده بود که هنوز نمی توانستم با شخص پشت گوشی کنار بیایم. لبم را تر کردم و گف...
بروزرسانی در : ۶۶۷ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 133
مهماندارها پذیرایی های خیلی خوبی کردند و توی این مدت من دائم دهنم کار می کرد. یک لحظه سرم را برگرداندم و با نگاه خیره ی نانازی ارن رو به رو شدم. خنده ام گرفت مشتم را جلوی دهانم گرفتم و گفتم: -باز نشست لقمه های من رو شمرد. -می دونی من زیاد اهل غذا نیستم، ولی وقتی اینطوری میخوری دلم میخواد هم خ...
بروزرسانی در : ۶۶۶ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 134
لبخند نرم و آهسته ای روی لبم نشست سرم را به زیر انداختم و لبم را با ذوق گزیدم. کاش همه ی دخترها با کسی باشند که به بودنشان افتخار کنند. من به او افتخار می کردم، و او به من. نگاهم را آهسته و با مرموزی چرخاندم و به مهماندارها نگاه کردم که بعضی از آن ها با حسرت و بعضی با کلافگی و حرص نگاهمان می...
بروزرسانی در : ۶۶۴ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 135
غرق در فکر لب زد: -مرد خیلی خوبی بود، فقط نمی دونم مادر یه احساسی بهم می گه یه جوریه. به سمت داخل خانه حرکت کردم و گفتم: -نه مامان اگه بهش فرصت بدی قول می دم نظرت راجبش صد در صد شه. دمپایی هایش را در آورد و روی سکو ایستاد و گفت: -انشالله که همینطور باشه، تو تک بچه ی منی می ترسم از این بابت....
بروزرسانی در : ۶۶۲ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 136
سرم را تکان دادم حالا بهترین موقعیت بود که راجب بیماری آرن صحبت کنم. پس لبم را تر کردم و گفتم: -مامان؟ آرن یه بیماری داره. بیماری سختی که از وقتی به دنیا اومد همراهشه و قرار نیست هیچوقت یه زندگی با بدنی سالم رو تجربه کنه. یک لحظه شوکه شد و با نگرانی و ترس پرسید: -چه بیماری دخترم؟ استکان چا...
بروزرسانی در : ۶۶۱ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 137
صدای نچ گفتنش بلند شد از سرجایش برخواست و گفت: -منتظر تو نشسته بودم. لبخند ملیحی روی لبم شکل گرفت تمام قد جلویم ایستاد دست هایم را روی شانه هایش گذاشتم و زیر لب گفتم: -مرسی که منتظرم بودی، کل روز! سرش را جلو آورد آهسته بوسیدم و زیر گوشم زمزمه کرد: -واسه تو پنج سال صبر کردم، یک روز که چیزی...
بروزرسانی در : ۶۶۰ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 138
آرن تک سرفه ای زد تا توجه مامان را جلب کند و شروع به صحبت کرد: -من یه بیماری دارم، از وقتی که چشمام رو باز کردم دارم با این بیماری دست و پنجه نرم می کنم. زندگی هیچ وقت برام ساده و راحت نبود و همین سخت بودنش باعث شد که روحم پر از خط و خش بشه. کمتر کسی هست پیدا بشه که من رو درک کنه، درک کنه که چ...
بروزرسانی در : ۶۵۹ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 139
چشم هایم ریز شد و چندبار جمله اش را خواندم. این کی بود که راجب سام و فرید می دانست؟ تا آنجایی که من می دانم آرن تک نفره همه چیز را هندل کرد. حالا این کی بود که سرو کله اش پیدا شد؟ -چی گفتی؟ بعد از دو دقیقه جواب داد: -حالت خوبه؟ وای گند زدم حتما طرف شک کرد. سر و کله اش توی سالن رستوران پی...
بروزرسانی در : ۶۵۸ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 140
باران تمام شد وقتی که در تاکسی را باز کرد و اشاره ای انداخت که سوار شوم. من کنار پنجره نشستم و او هم کنار من. به راننده تاکسی آدرس خانه را داد نمی خواست حالا که ساعت از نیمه شب گذشته بود تنهایی سوار تاکسی شوم. چشمش ترسیده بود، نسبت به آدم های کثیف متجاوز بدجور حساس شده بود که بدجور هم حق داشت...
بروزرسانی در : ۶۵۷ روز پیش
