لیست کلیه پارتهای رمان شکار او : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 157
-
رمان شکار او - پارت 41
صداش توی ذهنم تکرار شد: -قانون بازی اینو میگه ، اگه نکشی کشته میشی. تصمیمت چیه الیسا؟ که قربانی باشی؟ یا یه قربانیگر؟ صدای تپش قلبم و نبض تپده ام توی گوشم می پیچید. گر گرفته بودم متاثر و خیره به ساعت زمزمه کردم: -قربانیگر! صدای مخوفش بلند شد: -پس بکش، تا کشته نشی. *** صدای تیک تاک ساع...
بروزرسانی در : ۸۶۰ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 42
با صدای لرزونم جوابش رو دادم: -چون....چون ترسناکی! هیچی از تو نمی دونم، حتی نمی دونم قراره چه بلایی سرم بیاری و همین ندونستن داره دیونم می کنه. -به وقتش همه چیز رو می فهمی! قاطع و محکم گفت و می دونستم که دروغ نمی گه اما من تا زمانی که وقتش برسه حتی اگه من رو به کشتن نداد، خودم این کار رو می ...
بروزرسانی در : ۸۵۹ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 43
وقتی اسمم رو به زبون میاورد دلم می خواست خودم رو از کوه پایین بندازم توی دریا تا خوراک کوسه ها بشم. جوری کشیده و با ادا می گفت که انگار اسمم براش یه سرگرمی جالبه. دهنش باز می شد، موقع گفتن لــی زبونش به سقف می چسبید و ســا رو واضح و کشیده به زبون میاورد. با چشم و ابرو به بطری اشاره کردم ی...
بروزرسانی در : ۸۵۸ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 44
نفسم رو از سینه بیرون دادم و با آشفتگی پرسیدم: -جرعت یا حقیقت؟ دستش رو به فک زده بود، فکو بالا تر آورد تا لبش مشخص بشه و با لحن مرموز و هیجان برانگیزی گفت: -حقیقت الیسا، حقیقت! -اسم واقعیت چیه؟ انتظار سکوت داشتم اما با حرفی که زد یک لحظه شوکه موندم و پلک زدن رو از خاطر بردم. -آرن. زیر ...
بروزرسانی در : ۸۵۳ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 45
آدم دو قطبی که می گن، نمونه ی بارز موجود زندهاش همین هانتره. حرفاش به ظاهر شوخی می رسیدن اما لحنش جدی و رو اعصاب بود. صدای قفل در که بلند شد چشمام رو چند لحظه بستم و زیر لب گفتم: -الان باید از این که امشب بدون بلا گذشت خدا رو شکر کنم؟ یا از این که یه شب دیگه هم توی این عمارت گذشت گله کنم؟ چ...
بروزرسانی در : ۸۵۲ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 46
تا چندین و چند صفحه فقط عکس از نوزادی و بچگی و خردسالی اون بود. در هر دوره ی زندگیش جز خوشگلترین پسربچه هایی بود که دیدم. انگار خدا اون رو نقاشی کرده بود. و اما نکته ای که توی تمام عکس ها دیده بودم این بود که، هیچ وقت لبخند نداشت. همیشه خنثی یا پوکر فیس بود و چشماش حالت خواب آلودی داشتن، ...
بروزرسانی در : ۸۵۱ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 47
آخرین باری که خنده ی واقعی داشت، همان لحظه بود. بعد از آن عکس همه چیز بهم ریخت و اتفاقات شوم و دردناکی رخ داد. چشماش رو محکم بست صحنه ها مثل کابوس پیش چشمش فلش زدند سریع با جفت دست به شقیقه هایش ضربه زد تا کابوس ها بپرند. این روش جدیدی بود برای به یاد بردن هر چیزی که ازارش می داد. وقتی تونس...
بروزرسانی در : ۸۴۷ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 48
پوزخند تلخ، و شیطانی روی لب های هانتر نشست و بی هیچ توجهی اتاق رو ترک کرد. کنار ورودی در ایستاد و صفحه رمز تکنولوژی که برای قفل/باز کردن در به کار می رفت رو با چهار عدد سیزده هفتاد و هشت قفل اتوماتیک زد. دل تو دلش نبود سریع این خونه ی با تجهیزات که زندانی مدرن برای چهار بازیکن اصلیش بود رو ...
بروزرسانی در : ۸۴۶ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 49
دست به سینه شدم و با اخم هایی در هم که نشون از حق به جانبیم داشت خیره خیره نگاهش کردم. یک لحظه نگاهش به سمتم برگشت، به حالت بعدی برگشت و دوباره سریع سرش رو به سمتم برگردوند. از قیافه ی عصبانیم با هول زدگی نمایشی و مثلا خنده دار روی صندلیش تکونی خورد و ماگش رو روی میز گذاشت. با همون ژست ...
بروزرسانی در : ۸۴۰ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 50
نفسم رو از سینه بیرون دادم و خاطرات دو سال پیش رو ادامه دادم. وقتی شاکی های شرکت زیاد و زیاد تر شدن سام یه تصمیمی گرفت، که با هر دوز و کلکی شده این شاکی ها رو از سر راه برداره. به دو از اون ها غرامت خوبی داد و دهنش رو بست. اما سه تای دیگه به همین راحتی راضی به پاپس کشیدن نمی شدن. پس سام و فر...
بروزرسانی در : ۸۳۹ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 51
جوری هیجان و ذوق در کلامش بود که انگار بی شک مطمئنه همه چیز همان طور که می خواست پیش رفت. فلش را بالا آوردم و خیره به آن لب زدم: -تمام شد. انجامش دادم! و پلک هایم را برای لحظه ای بستم و توی دل لعنتی به این وضعیت انداختم. صدای شادش توی گوشم پیچید: -خیلی خوب زود بیا پایین اگه ببینت می شن...
بروزرسانی در : ۸۳۸ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 52
انگار توی یک اسطبل بودیم، تقریبا تمیز و مرتب بود. لایه ای نازک کاه روی زمین پخش شده و لامپ بزرگ گرد وسط اسطبل و بالای سر ما قرار داشت. بوی خاک و خرده های معلق کاه در هوا این اصطبل به قدر کافی حالم را بد می کرد و با این موقعیت دست به دست هم داده بودن تا آسم خطرناکم کم کم بالا بزند. هانتر خم ش...
بروزرسانی در : ۸۳۳ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 53
دلهره همچون جنینی توی شکمم پیچ و تاب میخورد و مثل زلزله از درون تنم را میلرزاند. - چه کارتیه؟ با شنیدن غرش هانتر چشمانم را بستم و سریع کارت را برای نمایش به سمتشان برگرداندم. صدای آرام و خونسرد تیدا بلند شد: - کارت ماه نماد نیرنگ و خطاست. توی صدایش هیجان و شادی آشکار بود. چشمانم را با نفس...
بروزرسانی در : ۸۳۲ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 54
اما قبل از این که فرصت کند سرنگ را نزدیک سام کند روی کولش افتادم و مشت ضعیفم را به صورتش زدم. سریع سرش را برگرداند دستش را به سمتم آورد و با چنگی که به پیراهنم زد گوشه ی طویله هولم داد. پخش زمین شدم و از درد ناله ای کردم کمرم با دیوار فلزی طویله برخورد کرده بود و تیر می کشید. فرید داد کشید...
بروزرسانی در : ۸۳۱ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 55
همون لحظه ی اول با رمز تصویری( فیس ایدی) رو به رو شدم و موبایل با تشخیص ندادن چهره ویبره رفت. یکهو تکانی خورد و دستش از زیر سر بیرون امد. از ترس این که صدایم در نیاید نفسم را حبس کردم و بی هیچ حرکتی و پلکی نگاهش می کردم. یکهو صدای ضعیف گوشی بلند شد و صفحه ی تماس بالا آمد. یک نفر با اسم "FATHE...
بروزرسانی در : ۸۲۶ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 56
جمله ی آخرش مثل یک زنگ توی سرم صدا خورد. خانوادش را از دست داد؟ اما پدرش همین امروز زنگ زد. به سمتم کامل چرخید و گفت: -خیلی وقته خورشید این خانواده غروب کرده، دراکولای شب حالا اومده تا تلافی کنه. مسیرش را کج کرد تا از کنارم رد شود خیزی گرفتم و با جفت دست از پاهایش آویزان شدم و التماس گونه گفتم...
بروزرسانی در : ۸۲۵ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 57
توی لحن کلامش مشخص بود که آنچنان تمایلی نداشت اما چشمانش سرخ از خواب بود. تایم خواب اون توی روز و من شب بود. از پشت میز بلند شدم و با قدم های آهسته به سمت پله ها رفتم. اما با چیزی که به ذهنم رسید از حرکت ایستادم و با صدای آرامی پرسیدم: -بازی بعدی چیه؟ از این بالا بهش نگاه کردم که پشت به من نش...
بروزرسانی در : ۸۲۴ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 58
و وقتی بیت آخر شعر من درآوردیش را می گفت مشت هایش را به پهلو می زد و چندبار تند تند کمرش را تکان می داد. غش می کرد وقتی این طور شیطنت و وروجک بازی در می آورد. و وقتی آرن یکهو از روی مبل می پرید و دنبالش می کرد جـــیـــغ و هوار نور کل خانه را پر می کرد. تصویر خودش را که خمیده و با پنجه هایی م...
بروزرسانی در : ۸۱۹ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 59
بادکنکش از دستش رها شد و از در مغازه بیرون جست و به هوا رفت. آسمان به رنگ تیره در آمده بود، سیاه و تاریک. با دو به سمت دوچرخه دویدم و سوار شدم تا جایی که جان در تنم بود فقط پدال و پدال زدم. آهو هم پشت سر من از مغازه فرار کرد و با دو خودش را به خانهشان رساند. وقتی به خانه رسیدم دوچرخه را ...
بروزرسانی در : ۸۱۸ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 60
نهال نفس زنان با هیجان گفت: -وای داداشم همیشه مخالف همچین مهمونایی هست ولی کیفش به همینه که یواشکی بریم. -داداشت آدم مذهبیه؟ دستش را توی هوا موج داد و گفت: -ام...تا حدودی ولی بیش تر منطقی فکر می کنه. می گه همچین مهمونایی فقط به آدم گند می زنن. پوزخندی روی لبم نشست و گفتم: -پس بریم به خود...
بروزرسانی در : ۸۱۷ روز پیش
