لیست کلیه پارتهای رمان شکار او : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 157
-
رمان شکار او - پارت 61
از روی زمین بلند شدم و کنار پنجره ایستادم. سپیده دم توی آسمان تاریک نمایان شد. خیره به ابرهای تیره با بهت لب زدم: -بازنده ی بازی بعد، منم! من اون کسی بودم که خیانت کرد به نون و نمکی که خورد. طلوع آفتاب نزدیک بود و صدای آژیر های پنجره بلند شد و لایه ی فلزی محافظ خانه در مقابل آفتاب آرام آرام پا...
بروزرسانی در : ۸۱۲ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 62
پشت میز نشست و با انگشت های سریعش وسایل را به دست گرفت و پارچه ی ساده و زشت را مثل یک عروسک واقعی در آورد. سوزن را تند تند از توی گردن عروسک رد کرد و سفتش کرد. انگشت هایش را دور نخ پیچاند و جوری محکم کشید که بند نخ از هم پاشید و سوزن جدا شد. نخ را ما بین لب های خیسش تر کرد و از سوزن رد کرد و ...
بروزرسانی در : ۸۱۱ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 63
همه ی چراغ های شهر روشن بود اما انگار همه ی آدم ها توی خونه هایشان مرده بودند. می خواست جیغ بزند اما صدایش در نمی آمد و قفسه ی سینهاش از این فشار در حال متلاشی شدن بود. می دوید فرار می کرد اما هر جا و توی هر خیابونی وارد می شد انتهای آن کوچه به همان مرد ترسناک منتهی می شد. نفس زنان به اطرا...
بروزرسانی در : ۸۱۰ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 64
فریاد فرید به هوا رفت و معترض شد. هر دوی آن ها توی یک شرایط گیر افتاده بودند اما فرید خوش خیال و سارا نا امید بود. تیدا یکهو افسار پاره کرد و جیغ کشان پشت سر هم تکرار کرد: -ما میریم ما میریم ما میریم. هیچکس زنده نمی مونه! فرید از همان فاصله ی تقریبا دور سرش داد کشید: -ببند دهنت رو آشغال...ن...
بروزرسانی در : ۸۰۵ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 65
الیسا مثل یک نقاشی نایاب بود، مثل یک اثر هنری ارزشمند. چندین سال با کینه و خستگی دنبالش می کرد و وقتی عملیاتش تقریبا تمام شد، عاشقش شد. عاشق آن چیزی شد که از او ساخته بود. از پله ها بالا رفت شانه هایش خمیده و قلبش خسته از هرچیزی بود اما فعلا وقت تسلیم شدن یا استراحت نبود. وقت، وقت بازی بود! ...
بروزرسانی در : ۸۰۴ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 66
یک لقمه ی چپش کرد. -گرسنه بازی ها چیه در میاری؟ می گفتی زودتر برات غذا میآوردم. با صدای آرامی این جمله ی پر تمسخر و کنایه دارش را به زبان آورد. چشم هایم را در کاسه چرخاندم و زیر لب زمزمه کردم: -ساکت شو. -ایش...بی تربیت. از تعجب چشمهایم اندازه نلعکبی گرد شدند. بعضی وقت ها بین باور ...
بروزرسانی در : ۸۰۳ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 67
و دست هایش را باز کرد و به بالا گرفت. انگار توی سخنرانی انگیزشی حضور داشت. کف جفت دستانش را محکم به میز کوبید و گفت: -امشب راز ها برملا می شه. دمای هوای اتاق سرد تر شد، یا شاید این من بودم که تنم یخ بست و سر انگشتانم قندیل بسته بودند. صندلی رأس را عقب کشید و پشت میز نشست، مثل همه ی ما. همه...
بروزرسانی در : ۷۹۸ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 68
وای انگار هانتر باروت بود و فرید کبریتی زیر او کشید. جوری آتش گرفت که با جفت دست هایش یقه ی فرید را محکم گرفت و کشید و روی زمین انداخت. خم شد و اولین مشت را محکم توی پوزش کوبید. سارا با چشم هایی گرد شده سمتم جیغی کشید: -یه کاری کن الیسا تروخدا جلوش رو بگیر. با صدای سارا تکانی خوردم و به خو...
بروزرسانی در : ۷۹۷ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 69
دستانم را محکم ول کرد و بدون این که نگاهش کنم فقط به زمین خیره شدم. سکوت سنگینی پابرجا شد جفت دستانش را محکم به میز کوبید و سرش خم بود و فکر می کرد. طولی نکشید که آرام سرش را بالا آورد و با صدای دو رگه ی خش داری گفت: -بسه تمام مسخره بازیاتون...وقتشه یکم خطر کنیم. دستش را دراز کرد بطری بردا...
بروزرسانی در : ۷۹۶ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 70
هانتر با لذت تکیه به صندلی زد و دست به سینه شد. اشاره ای به بطری کرد و گفت: -می خوای از کجا شروع کنم؟ هان؟ مثلا از قسمتی که دخترای مردم رو بدبخت می کردی و با عکس و فیلم هایی که ازشون می گرفتی دائم و دائم تهدیدشون می کردی. رو به رو من چرخید و گفت: -می دونستی نیمی از کارگرهای زن شرکت بدون حقوق ...
بروزرسانی در : ۷۹۱ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 71
آب دهانم را قورت دادم؛ وقت آزمون و خطای من هم رسیده بود. پلک سنگینی زدم و با صدایی که انگار از ته چاه می آمد گفتم: -بپرس؟ گردنش به سمت من چرخید، نگاهش عین شب تاریک شد و حالا هیچ خبری از چهره ی شوخ طبع دو دقیقه ی پیشش نبود. صدای مخوفش بلند شد: -چرا ترسو بودی؟ یک لحظه از چیزی که شنیدم گنگ ابر...
بروزرسانی در : ۷۹۰ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 72
گردنم آهسته به سمت صدا چرخید، مثل دفعه ی پیش روی مبل خوابیده و دستش زیر سرش بود. نقشه ی خراب شده ی قبلی این بار پررنگ تر توی ذهنم آمد. پاورچین پاورچین به سمت مبل رفتم و آرام خم شدم تا گوشی را بردارم. نفسم جوری آرام و بی سر و صدا شده بود که کم مانده بود از کمبود تنفس به سرفه بیوفتم. گوشی را به...
بروزرسانی در : ۷۸۹ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 73
پلک هایم را محکم بستم " لعنتی بیدار بود و می دونست که من پایین بودم" سرم را تند تند تکان دادم تا فقط فاصله بگیرد و همین که سرش را از گردنم جدا کرد نفس راحتی کشیدم. بدو بدو از دستش فرار کردم و از پله ها پایین رفتم اما اون برعکس من با خونسردی در حالی که دستش توی جیب شلوار فرو رفته بود و یک دستش ب...
بروزرسانی در : ۷۸۴ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 74
ولی از ترس خشمش حرف دلم را به زبان نیاوردم. توی سه مانیتور سه چیز مختلف بود؛ هک، دوربین، و نقشه ی بزرگی از شهری که توی اون زندگی می کردیم یعنی تهران. روی صندلی نشستم و خیره به تصاویر رو به رو گفتم: -چی هستن حالا؟ صندلی را برگرداند و برعکس روی آن نشست. ساق دست هایش را روی تکیه گاه صندلی گذاشت...
بروزرسانی در : ۷۸۳ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 75
وقتی لب هایش روی گردنم نشست فشار دستش به حدی بالا رفت که احساس کردم صدای خورد شدن ساق دستم را شنیدم. نفسم یک بار رفت و چشمانم سیاه شد وقتی متوجه ی ضعفم شد دستش را برداشت. -به دستت نگاه کن، ببین وقتی که می بوسمت همچین بلایی سرت میاد! سرم را خم کردم و به رد انگشتانش روی ساق دستم که کبود شده ب...
بروزرسانی در : ۷۸۲ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 76
جوری قوی و محکم گفت که بی برو برگرد چشمانم را بستم و می دانستم وقتی می گفت هرگز یعنی محاله ممکنه. انگار از این که انگشتان داغم توی موهایش فرو رفته بود دگرگون شد که سرش را کج کرد و چشمانش را لحظه ای بست. آب دهانم را قورت دادم و سریع دستم را عقب کشیدم و مصنوعی رقصیدم. باور کن بعد از تو دیگری د...
بروزرسانی در : ۷۷۷ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 77
یکهو از پشت میز بلند شد و شانه ام بالا پرید. دستش را به سمتم دراز کرد و گفت: -بیا، می خوام طبقه ی بالا رو نشونت بدم. دستم را با کمال میل توی دستش گذاشتم و از روی صندلی بلند شدم. خیلی کنجکاو بودم پشت درهای بسته ی این عمارت را می دیدم. از پله ها که بالا رفتیم دستم را به دنباله ی لباسم گرفتم تا ...
بروزرسانی در : ۷۷۶ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 78
بغض توی گلویم نشست چیزی که گفت را انجام دادم، در حالیکه دست و پاهایم بدجور می لرزید. به تاج تخت تکیه دادم و پتو را روی سینه ام کشیدم و توی چنگم در آوردم. روی تخت نشست و دستش را روی صورتم کشید و گفت: -ببینمت. لبم را گزیدم و نگاهم را بزور از روی تخت به صورتش کشاندم. شرم و بدبختی از قیافم مشخص ب...
بروزرسانی در : ۷۷۵ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 79
کمی کمرش را به سمت عسلی کنار تخت خم کرد از توی کشو شئ بیرون کشید به سمتم روی زمین انداخت و بی هیچ حرفی با خوشحالی و شانه هایی استوار به سمت در رفت. این قدر بهم فشار عصبی و عقده ای وارد شد که جیغ بنفش و وحشتناکی کشیدم و بالشت ها را یکی یکی با حرص روی زمین و در و دیوار کوبیدم. در حالی که از چهارچ...
بروزرسانی در : ۷۶۹ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 80
دستم را بالا آوردم محکم به سینه اش کوبیدم و بلند گفتم: -گفتم چی گفتی؟ این بار کف هر دو دستم را محکم به سینه اش کوبیدم هولش دادم عقب و دیوانه وار جیغ کشیدم: -معلوم هست چی می گی تو عوضی؟ تو کشتیش تو توی روانی آشغال خدا لعنتت کنه آرن نیک زاد خدا از روی زمین برت داره! با یک دست جفت مچ هایم را در...
بروزرسانی در : ۷۶۸ روز پیش
