دوست داشتی؟
slider

رمان شکار او

  • زبان فارسی
  • 799.1K 👁
  • 4.6K ❤️
  • 5.6K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان شکار او

الیسا نامه های مشکوکی پیدا میکنه. نامه هایی که با رد خون اسمش بارها و بارها روی کاغذ نقش و نگار شده. دائم احساس میکنه که در حال تعقیبه این که یه نفر همیشه حواسش به اونه و حتی صداش رو می شنوه. از اینکه نزدیک پنجره بشه میترسه چون هر وقت بیرون رو نگاه میکنه توی اون تاریکی شب شخصی رو میبینه که همیشه نگاهش به خونشه! و حواس اون تا ابد پی الیسا میگرده. نه اسم داره و نه هویت اما تمام اطلاعات الیسا رو داره. بهش پیامک میده حسابش رو پر و خالی میکنه و حتی میدونه قدم به قدم الیسا به کجا ختم میشه! اون شکارچی کیه که فقط شب ها پیداش میشه همه رو زیر داره و بازی خطرناکی رو با پنج نفر شروع کرده. بازی که از جنس خون و انتقامه. بازی که در نهایت به یه ضیافت ختم میشه ضیافتی که فقط یک نفر از اون جون سالم بدر میبره. شکارچی بعد از پنج ماه از راه رسیده، و قراره یکی یکی خون همه رو بمکه. اون کیه؟ و چرا همه چیز به اون شکارچی تاریکی می رسه؟

پارت اول

فصل اول بازی نامه ها
نفس زنان و با دو به راهروی تاریکی رسیدم که منتهی به سالن مخوفی می شد. ضربان قلبم با شدت زیادی می کوبید و نفسم بالا نمی آمد. به اطراف نگاه کردم اما صدای قدم های بلندش رعشه به تنم می انداخت. نگاهم به گوشه ی سالن افتاد و چشمم به میز تلفن افتاد سریع دویدم لیزم برد و افتادم اما روی جفت زانو خودم رو رساندم و زیر میز تلفن مثل جنین جمع شدم. پارچه ی میز رو پایین کشیدم تا مشخص نباشم. انگار خون در رگ هایم منجمد شده بود و نفسم بالا نمی آمد. سایه‌ش توی چهارچوب در افتاد و لحظه ای مکث کرد. دستم رو جلوی دهانم گرفتم تا مبادا صدای نفس های بلندم به گوش های تیزش برسد. احساس خفگی به وجودم چنگ انداخت. قدمی آهسته جلو برداشت صداش رو شنیدم که با لحن خونسرده و کشیده‌ اسمم رو صدا کرد.
-اِلــــــــا.
وقتی این طور صدایم می کرد، با این لحن خونسرد که خباثت در آن نهفته بود ته دلم خالی می شد. وقتی با این لحن صدا می کرد یعنی برای شکار آمده بود. همان طور که جلو می آمد دستش را روی ساز چنگ کشید و صدای نامیزون ساز در فضای مبحوس خانه پیچید. شانه‌هایم بالا پرید اما همچنان دستم جلوی دهانم سفت و محکم بود. از حرکت ایستاد، فهمید! فهمید و من قلبم ایستاد. پلک هایم رو محکم بستم و نفسم تنگ شد. هر چه قدر تلاش می کردم نفس بکشم نمی توانستم به خرخر کردن افتادم و خون زیر پوست صورتم دوید و کبود شدنم رو احساس کردم. دستش رو یکهو از زیر میز رد کرد و دور بازوم کشید و با یک حرکت روی زمین انداختم. دستش رو دور چانه‌ام انداخت و گفت:
-نمی تونی هیچ جایی فرار کنی دارلینگ.
سقف قهوه ای بالا سرم با نقاشی های کلاسیک باشکوه پیش چشمم تیره و تار شد. وقتی تقلای من رو ندید و فهمید توی بغلش شل شدم متعجب یک لحظه سکوت کرد و سریع دست انداخت از توی جیب اسپری رو بیرون آورد توی دهانم چپاند و زیر لب با حرص گفت:
-آسم لعنتی.
من بیهوش شده بودم
اما توی خواب هم رویاها و اتفاقاتی که توی این دوازده ماه گذشت دست از سرم برنداشت. همه چیز از جایی شروع شد که...
با شنیدن صدای تقی از بیرون یک هو از تخت کنده شدم و سیخ نشستم. احساس کردم یک نفر توی خونه بود و صدای پاهاش به قدری بلند بود که انگار یک غول با وزن سنگین در حال قدم برداشتن بود. نفس زنان سعی می کردم چشمام رو تا ته باز کنم اما اون قدر اتاق تیره و تاریک بود که عملا هیچ جا رو نمی دیدم.
احساس می کردم صدای نزدیک شدن پای اون شخص غریبه مثل کوبیدن طبل بود که هر لحظه شدتش بیش تر می شد و لرزه ی این صدا توی مغزم اون قدر شدید و بدتر می شد که انگار تمام اتاق تکون می خورد. می خواستم از تخت جدا بشم اما انگار قفل بودم مثل این که یه نیروی نامرئی قوی مثل چسب من رو تخت چسبونده بود بزور خودم رو به سمت زمین کشوندم و دستام رو از روی محلفه که چنگ شده بود عقب کشوندم. درد و فشاری که می کشیدم رو احساس می کردم و جیغی از ته دل کشیدم. یکهو توی خیابون افتادم و گیج اطراف رو نگاه کردم و یک آن متوجه شدم اون شخصی که توی خونه بود حتی الان توی خیابون هم دنبالم اومده. همه ی چراغ های شهر روشن بود اما انگار همه ی آدم ها توی خونه هاشون مرده بودن. می خواستم جیغ بزنم اما صدام در نمی یومد و قفسه ی سینه‌ام از این فشار در حال متلاشی شدن بود. می دویدم فرار می کردم اما هر جا می رفتم توی هر خیابونی وارد می شدم انتهای اون کوچه به اون مرد منتهی می شد. نفس زنان به اطراف نگاه کردم. خیابون ها دیگه مثل خیابون نبودن انگار دورهم جمع شدن و مثل یه مارپیچ اطرافم رو گرفتن و من وسط اون ماز گیر افتاده بودم. همه چیز دور سرم می گشت نفس زنان با وحشت به اطراف نگاه کردم و دستام رو روی گوشام گذاشتم و از ته دل جیغ بی صدایی کشیدم. اما برخلاف صدای بی صدای من جیغ های زیادی به گوشم می رسید فریادهایی که از درد بلند می شد.
یکهو از خواب پریدم و صدای ناله‌ام به هوا رفت. اون همه هرج و مرج سر و صدا از بین رفت و جاشون رو به صدای ویز دستگاه قهوه ساز سارا داد. نفس زنان آب دهنم رو قورت دادم و به روشنایی اتاق نگاه کردم و ملحفه ی سفید نگاه کردم. پنجره باز بود و پرده ی حریر با باد و بوران دیوانه وار تاب می خورد. متعجب از جا پریدم و با سرعت قفل پنجره رو زدم. دست به کمر داد زدم:
-سارا...سارا؟
سارا مسواک به دست توی چهارچوب در حاضر شد تاپ و شلوارک عروسکی صورتی به تن داشت با اخم هایی در هم نامفهوم گفت:
-چشه؟ چی تته؟
خنده ام گرفت جلوی دهنم رو گرفتم و گفتم:
-دیوونه صدبار گفتم با این وضع صحبت نکن.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

نظرات رمان شکار او

  • الی

    در پارت 1570

    ممنونم بابت قلم زیبایی که داری حدیث جان

    ۲ هفته پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    🥹♥️♥️

    ۲ هفته پیش
  • الی

    در پارت 1540

    خوشم میاد میدنه صبحه پاشو تنهایی رفته که خودش و به کشتن بده خوب عزیز من چیزی به اسم پلیس یا پدر وجود داره

    ۲ هفته پیش
  • الی

    در پارت 1390

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • Sarina

    در پارت 621

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • الی

    در پارت 590

    به نظر من نور همان نهاله که به خاطر سام خوکشی میکنه

    ۳ هفته پیش
  • الی

    در پارت 230

    ولی اینکه اون لحظه تصادف هم فیلمشو داره بیمعنیه از کجا میددنست قرار اون لتفاق بیفته

    ۳ هفته پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    عزیزم شما حادثه ای پیش بیاد قطعا بعدش به عنوان خانواده شاکی فیلم های دوربین رو میگیرین :/

    ۳ هفته پیش
  • الی

    در پارت 540

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • الی

    در پارت 370

    نمردیم و حمام رفتن الیسا رو دیدیم

    ۳ هفته پیش
  • الی

    در پارت 210

    تازه همونیه که قبل بازی شیر گرفته بود

    ۳ هفته پیش
  • الی

    در پارت 110

    ولی تیدا هم مشکوکه ببین کی گفتم

    ۳ هفته پیش
  • هلیا

    در پارت 1570

    خیلی بی نظیر بود عالی بود با این رمان هم گریه کردم هم خندیدم 🥺 اصلا رمان خیلی فوق العادهی بود عشق بین ارن و الیسا خیلی قشنگ بود🤧❤️ نویسنده عزیز خسته نباشی و ممنونم بابت رمان🌹❤️

    ۴ هفته پیش
  • مهسا

    در پارت 40

    ایده جالبه ولی نوشته ها یکم بچه گانست. امیدوارم در ادامه بهترشه

    ۴ هفته پیش
  • Shakiba

    در پارت 431

    💋😶😙😆😉😊 مرسی رمان هات بی نظیرن در اینده واسش ارزوی موفقیت دارم

    ۲ ماه پیش
  • Shakiba

    در پارت 430

    حدیث جون چقدر خوب که کره ای ها رو دوست داری میدونی چون نوشته بودی لوس بازی من منظورتو اشتباه متوجه شدم ولی من عاشق رمانات هستم ببخشید اگر ناراحت شدی🙂😘😶

    ۲ ماه پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    نه قربونت

    ۲ ماه پیش
  • Shakiba

    در پارت 432

    سلام حدیث جون من تاحالا ۲ تا از رمان هات رو خوندم و بار اولی هست که توی هر رمانی پیام میدم عالیه قلمت پایدار بمونه عالیه💋😙👍👍💋😫👌👌👌 فقط هر کسی سلیقه ای داره ولی لطفا به کره ای ها توهین نکن باشه مرسی☺😘

    ۲ ماه پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    من به کره ایا توهین کردم؟ خودم طرفدار شونم تقریبا کل سریالاشون دیدم یادم نمیاد توهین کرده باشم عزیزم

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟