لیست کلیه پارتهای رمان شکار او : پارت های 141 تا 157
تعداد کل پارت های منتشر شده : 157
-
رمان شکار او - پارت 141
انگشتم روی صفحه ی گوشی مانده بود و با یک طرف صورتم روی قالی خشک ولو شده بودم. صدای ناله ی خش دارم بلند شد، مکثی کرد و با صدای مشکوکی گفت: -الیسا؟ چند بار با سر انگشت روی صفحه کوبیدم با مکث کوتاهی گفت: -تا دو دقیقه ی دیگه اونجام. تماس رو قطع نکن فهمیدی؟ -عروسک؟ صدام رو می شنوی؟ همه جا پی...
بروزرسانی در : ۶۵۵ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 142
دستم را به گردنم کشیدم و با خنده و چشمانی ریز شده ی پر شیطنت گفتم: -ویتامین آ بدنم، یعنی آرن! کفگیر را به دست گرفت و با حرص و داد و بیداد چندبار روی سر و شونم کوبید با خنده از زیر دستش در رفتم و گفتم: -مامان تروخدا رحم کن بخدا کبود می شه مـامـان. صدای زنگ خانه بلند شد و هر دو سکوت کردیم. به...
بروزرسانی در : ۶۵۴ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 143
قهقه ای زد و گفت: -یکاری می کنم اون هم بشه عضوی از جمع هوادارهای آرن نیک زاد، عضو رسمی و درجه یک فن کلاب من. چشم هایم را در کاسه چرخاندم و گفتم: -بله بله می دونم چقدر شما هواخواه دارین. حالا جای این حرفا که برای حرص در آوردن من بزنی بشین به این فکرکن که توی هوای بارونی چطور می خوای بیای بیر...
بروزرسانی در : ۶۵۳ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 144
به سمتش دویدم از پشت دست انداختم دور شانه هایش تا بزور از اون پست عوضی جدایش کنم. -تروخدا ولش کن الان می کشیش آرن بس کن. وقتی بالاتنه اش را به هزار زور جدا کردم این بار با پا و لگد به جانش افتاد و غرید: -همچین آشغالای عوضی رو باید کشت باید مغزشون رو له کرد تا فکرای بچه بازیشون توی ذهن کثیفشون...
بروزرسانی در : ۶۵۱ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 145
آرن با لبخندی ملیح روی لب انگار که انگار تا همین چند دقیقه پیش عصبانی و حال گرفته بود نایلون خرید را به دست مامان داد. خواستم حرفی بزنم که مامان کشک را به دستم داد و گفت: -تا تو می ری کشک درست کنی من با آرن دو کلام حرف بزنم دخترم. یعنی نخود سیاه؟ با چشم هایی ریز شده به چشم های پر شیطنت آرن ن...
بروزرسانی در : ۶۵۰ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 146
جوری که با شور و شوق می دویدیم، مثل تو کودک بازیگوش که صدای قهقه هایشان در کل محله پیچیده بود. وقتی می دویدم و آب ها روی زمین می پاشیدن و سر و پایمان را خیس و گلی کرده بود. یکهو با سرعت به سمتم نزدیک شد جیغی کشیدم و چرخیدم تا از طرف دیگر فرار کنم که دستش را دور کمرم انداخت روی پاشنه ی پا چرخی...
بروزرسانی در : ۶۴۸ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 147
حالا می فهمیدم که چرا پلیس این قدر با نرمی و احترام برخورد کردند. آرن توی دو سه ساعت توانست این کار را حل کند؟ هنوز باورم نمی شد که بلاخره کابوس تلخ کودکی هایم، به پایان می رسید! وقتی که شب شد مامان شام درست کرد و نگذاشت که آرن برود. من همچنان در خلسه ای غیر قابل توصیف فرو رفته بودم و نمی دان...
بروزرسانی در : ۶۴۷ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 148
مچ دستم را با افتخار و خوشحالی جلو کشیدم دستبند را به دستم وصل کرد. مال من مشکی بود و یک صفحه ی گرد داشت که خورشیدی طلایی درون خودش جا داده بود. از برند totwoo مدل long distance بود. جعبه ی خودش را روی میز گذاشت و گفت: -ولی مال من مکمل مال تواِ ببینش. جعبه را باز کردم برای خودش طلایی بود...
بروزرسانی در : ۶۴۶ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 149
-خاموش نمی شه این دردم الــیـــسا...سرد نمی شه این غم، داره نابودم می کنه. -ببخشید ببخشید، خودم اون آب سرد می شم، من بهت دردت رو دادم خودمم درمونت می شم. سرش را به چپ و راست تکان داد و گفت: -اونی که رفته دیگه هیچ وقت بر نمی گرده، همین داره نابودم می کنه. دارم می سوزم و نمی تونم دم بزنم، نم...
بروزرسانی در : ۶۴۵ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 150
نفرت قوی که به الیسا داشت بهش قدرتی داد که با انگیزه ی زیاد تلاش کند، وگرنه دلیلی برای ادامه نداشت، به کل زندگی برایش رنگ باخته بود و از همه لحاظ تسلیم تباهی شده بود. آهی کشید و خیره به آرن زمزمه کرد: -چرا همچین کاری با مامانت می کنی؟ رفتی عاشق کسی شدی که ازش متنفرم! کاش این کار رو نمی کردی پس...
بروزرسانی در : ۶۴۴ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 151
🎠 ❤️🔥 #شکار_او به قلم حدیث افشارمهر 🔖پارت #482 ود. با دیدن ناگهانی خودش یکهو سست کرد و روی زمین افتاد آرن سریع تکانی خورد دستش را به سمت مادرش دراز کرد و با صدای گرفته و خش دار گفت: -حالت خوبه؟ نسیم آب دهانش را قورت داد و نگاه ترسیده اش را بالا آورد. ترس، احساسی که نقطه ضعف حساب می شد داش...
بروزرسانی در : ۶۴۳ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 152
بلافاصله بعد از این که وسایل را توی هتل جاساز کردم به آرایشگر پیام دادم تا فردا راس ساعتی که مشخص کرده بودیم با وسایلش به هتل بیاید و من را برای مجس عروسی کوچکم حاضر کند. فکر کنم فقط پنجاه نفر در این عروسی شرکت می کردند. به لباس عروسم که از در کمد آویزان بود نگاه کردم. یک لباس عروس دانتل فران...
بروزرسانی در : ۶۴۱ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 153
نمی دانم می توانستم خدا را شکر کنم بابت این که خدا ما دو نفر را باهم آشنا کرد، یا خاطره ی تلخ نور را به یاد می آوردم؟ در کل جلوی دهانم را گرفتم و لبم را گزیدم. پیشانی اش را به پیشانی ام چسباند و با نیشخندی که روی لبش نشست گفت: -لبت رو گاز می گیری! پلک هایم را محکم بستم و زیر لب غریدم: -آرن ...
بروزرسانی در : ۶۴۰ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 154
فقط از این شاکین که یه نفر پیدا شده و این رو توی سرتون زده! فکر می کنین اگه کسی به روتون نیاره می تونین به خودتون بقبولونین که بد نیستین. ولی این هیچی رو عوض نمی کنه تو سارا...تو یه خانواده رو از ریشه نابود کردی و حق خیلیا رو چه ریز چه درشت خوردی. فرید...امان از تو فرید که به هیچ دختری رحم نک...
بروزرسانی در : ۶۳۹ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 155
بادیگارد ها نفس زنان کنار کشیدند و گفتند: -چیزی پیدا نکردیم آقا در اصل چیزی نبود که پیدا کنیم. پوزخند آرن پررنگ شد و گفت: -خسته نباشین. آفتاب ذره ذره از روی زمین نزدیکش می شد و من با دیدن این صحنه چشم هایم گرد شد و به نفس نفس زدن افتادم. سارا از روی تنه ی درخت بلند شد و با اخم هایی در هم گف...
بروزرسانی در : ۶۳۸ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 156
درگیری سارا و تیدا تمام شده بود، هر دو درحالیکه روی زمین افتاده بودند مات به من نگاه می کردند. نسیم در چشمانش چیزی طلوع کرده بود که هیچ وقت ندیده بودم. با مرگ من همه چیز به پایان می رسید؟ آرن با درد و از اعماق وجود فریاد کشید: -زنگ بزنین به امبولانس. دستش را محکم گرفتم سرم را به چپ و راست تکان...
بروزرسانی در : ۶۳۷ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 157
-الـــیــــســا. دخترک من را به سمت داخل تونل هل داد و خنده کنان چرخی زد و عقب رفت اما من ترسیده سرم را به چپ و راست تکان دادم و گفتم: -نه نه من می خوام این جا بمونم. اما همان طور که می چرخید و بالا پایین می پرید، درست مثل یک بچه ی بازیگوش با شادی و خنده گفت: -نه نه تو باید پیش او باشی، نبا...
بروزرسانی در : ۶۳۶ روز پیش
