پارت سی و پنجم :

گونه هام گر گرفت نفسم رو توی سینه حبس کرد و سریع گفتم:
-هرچیزی که گفته باشن باز هم دلیل نمی شه که بخوام جونشون رو به خطر بندازم اونا هیچ وقت این کار رو نمی کنن. بچه بازیاشون رو با یه بازی مرگ و زندگی مقایسه نکن.
یک تای ابروش رو بالا داد و با صدای آهسته اما برنده ای گفت:
-پس که اون ها هیچ وقت این کارو نمی کنن؟ نه؟
چشمام پر از تردید شد و مغزم پر از سوالات درهم و برهم اون به قدری شیØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۸۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مادمازل

    2

    الای خفته، در خواب بود ایشون چیکار کرده؟ 🫣 🤭🫢 من میگم با یه سایکو لول صد طرفیم شماها هی کراش بزنید 😂 داداش اینقدر پول داری به ملت کمک کن اینکارو بزار برای پلیس والا 🤷🏻 ♀️ یعنی هم عاشقشه هم ازش زخم خورده؟

    ۶ ماه پیش
  • هانیه

    3

    چقد بچیده و معمایی شد ولی دوس دارم بدونم هانتر چرا داره همچین کاری میکنه

    ۱۱ ماه پیش
  • عسل

    2

    رمان فوق العادههههههههه

    ۱ سال پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    😍❤️‍🔥

    ۱ سال پیش
  • سودابه

    2

    هانتر جون عاشقی ات هم مثل آدم نیست

    ۲ سال پیش
  • لیلا

    1

    عالی مثل پارتای قبل

    ۲ سال پیش
  • Sarina

    2

    از نظر من از الان تازه رمان قراره شروع بشه... و خیلی خفنه مرسی بابت قلم زیبات و خلاقیتت حدیث جونم🥰🧡

    ۲ سال پیش
  • Sarina

    1

    اون جمله درد حافظه رو قوی میکنه جمله مورد علاقه من تو رمان جوخه بود، الان ک اینجام خوندمش دلم واسه رمانه تنگ شد🥺🧡

    ۲ سال پیش
  • هانیه

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • m.gh

    3

    این جمله مشترک رو خیلی دوس داری،نه؟درد حافظه رو قوی میکنه:)

    ۲ سال پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    حواست بودا🙃اره

    ۲ سال پیش
  • شماره شیش؟ نه دیگه

    1

    اقاااا یعنی چی هانتر مگه بتمنی چیزیه؟ اصلا زده رو دست بتمن و هرچی انسان فرا طبیعیه

    ۲ سال پیش
  • FoZoL

    1

    سوس ماست 😐😂

    ۲ سال پیش
  • یگانه

    0

    دیگه شکارچی خیلی داره خطرناک میشههه

    ۲ سال پیش
  • سیتا

    0

    آرن معلومه خیلی نفوذ داره و پارت عالی بود تشکر نویسنده 🌻

    ۲ سال پیش
  • فاطی

    0

    واییییی چقددد خفنننهههه عاشقتم لطفا اکه میشه بیشتر پارت بزاررر😍

    ۲ سال پیش
  • محیا

    3

    حدیث، خدا بگم چیکارت کنه دیشب خودمو و اکیپم تو جرعت حقیقت خواستیم زنگ بزنیم شماره های اضطراری ایسگاشون کنیم یهو یاده رمان تو افتادم از شب تا صبح به سقف خیره شدیم

    ۲ سال پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    😂😂😂😂😂واااای پوکیدم نمیدونم تحسینت کنم که یه درسی از رمان گرفتی یا بخندم

    ۲ سال پیش
  • محیا

    0

    چرا اتفاقا میگفتیم کاش ماهم یه درصد شانس الیسا رو داشتیم😂😭

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️