شکار او به قلم حدیث افشارمهر
پارت بیست و هفتم :
توی چهره ی یک سری از بچه ها تردید، صداقت و حتی دروغ مشخص بود وقتی که قبول کردن تا توی این بازی بدون جرزنی شرکت کنن.
سرم رو تکون دادم پنج انگشتم رو دور بطری چسبوندم و با سرعت به حرکت انداختمش.
چرخید و چرخید و چرخید تا این که سرش به سمت فرید و تهش به سارا افتاد.
لبخند خبیث سارا بلند شد و فرید با کلافگی شوخی وار لب زد:
-دهنم سرویسه.
سارا کف دستاش رو بهمدیگه مالید و با خنده پرØ
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۰۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
Sadaf
0خیلی هیجان داره عالی
۲ سال پیشمحیا
1این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد
نرگس
0خب فک کنم اینجا هانتر حق داشته اینارو مجازات کرده بخدا گلم بابات این پارت دستت دردنکنه
۳ سال پیشهلنا
0وای
۳ سال پیشFoZoL
0بی چاره مامانش خدا کنه سکته نکرده باشه 😕
۳ سال پیشبیکار علاف
1ی لحظه پشمام ریخت😂
۳ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
😂😂😂
۳ سال پیشAa
1چه شوخی وبازیای بدی👏⚘
۳ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
🫶☺️
۳ سال پیشآمینا
1این شوخی خرکیا چیه دیگه. مثل این چالش های مسخره که بعضیا انجام میدن.هانتر جون عزیزم حساب تَک تَکشونو برس 😅
۳ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
😂😂😂همینو بگو
۳ سال پیشفاطمه
0اخ این چه بازی که طرف مجبور به این کار کنید که یه خانواده بهم بریزه چرا پنها کار کنید که به این روز بیوفتید 😡
۳ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
والا بخدا
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

عسل
0ترس دارم و هیجان