لیست کلیه پارتهای رمان شکار او : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 157
-
رمان شکار او - پارت 1
فصل اول بازی نامه ها نفس زنان و با دو به راهروی تاریکی رسیدم که منتهی به سالن مخوفی می شد. ضربان قلبم با شدت زیادی می کوبید و نفسم بالا نمی آمد. به اطراف نگاه کردم اما صدای قدم های بلندش رعشه به تنم می انداخت. نگاهم به گوشه ی سالن افتاد و چشمم به میز تلفن افتاد سریع دویدم لیزم برد و افتادم اما ر...
بروزرسانی در : ۱۰۰۰ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 2
خودش هم پخی زد زیر خنده و به مسواک زدنش ادامه داد. به پنجره اشاره کردم و گفتم: -مگه نمی بینی دنیا رو برف و سرما برداشته؟ چرا پنجره رو باز می ذاری آخه؟ به زور بهم رسوند که کار اون نبوده. خسته و کلافه گفتم: -اول برو اون دهنت رو بشور بعد ازت سوال می پرسم. کش و قوسی به بدنم دادم از اتاق بیرون ز...
بروزرسانی در : ۱۰۰۰ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 3
رویای من نقاش شدن بود و وضعیت فعلی فاصله ی زیادی تا رویام داشت. در هر حال...راضی بودم. به زندگی ساده و بی دردسر قناعت می کردم که همه ی ارامش جهان در همین زندگی های معمولی خلاصه می شد. واسه الیسای کوچولویی که شاهد طلاق عاطفی پدر و مادرش شد و بعد از اون واقعا جدا شدن آرامش واقعا واژه ای غریب و...
بروزرسانی در : ۱۰۰۰ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 4
قلمو رو روی زمین انداختم و با دو خودم رو به دستشویی رسوندم دستام رو از رنگ پاک کردم و به تصویر خودم توی آینه نگاه کردم. عذاب وجدان کاری که داشتیم می کردیم من رو می خورد. همه چیز از یه مسخره بازی شروع شد و حالا پام گیر بود. کاش اون شب جای کمال یه نفر دیگه جواب می داد و این روند ادامه پیدا نمی ...
بروزرسانی در : ۹۹۹ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 5
شاید اصلا کار فریسام ها نبوده. چون اون ها هرغلطی که می کردنم نمی تونستن این مقدار پول رو جمع کنن. شوخی که نیست پول یه واحد آپارتمانه اگه همچین مبلغی داشتن الان همرو خریده بودن. اگه کسی که پشت این شماره نشسته، فرید و سام نبود چی؟ ولی نه اگه یه غریبه باشه پس چطور شماره و شماره کارت من رو داره؟ ...
بروزرسانی در : ۹۹۹ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 6
اون قدر به رو به رو زل زدم و فکر کردم که سرپا تکیه داده به دیوار چشمام سنگین از خواب شدن یک لحظه پلکام روی هم افتاد و وقتی باز کردم سایه ای سیاه وسط درخت ها دیدم. شوک زده یکهو از دیوار کنده شدم و چندبار پلک زدم با دقت نگاه کردم. فاصله ی کمی از خونه تا درخت ها بود و چشمام خیلی خوب می دید که یک نفر...
بروزرسانی در : ۹۹۳ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 7
"فلش بک" سبد فروشگاه رو جلوی پام حرکت می دادم و از قفسه ها چیپس و پفک بر می داشتم. فروشگاه شبانه روزی بود و الان ساعت نزدیک به دوازده شب! عقربه های ساعت با تیک و تاک روی دوازده ایستاد و چندبار صدای مهیبی برای اعلام نیمه شب داد. صدای چرخ های سبد خرید من تنها صدایی بود که توی فروشگاه جولان می داد...
بروزرسانی در : ۹۹۲ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 8
ابروهام بالا پرید. یعنی ممکنه اون شخصی که توی جنگل می بینم، همون شخصی باشه که جلوی فروشگاه هم دیدم ؟ یا همه ی این ها همون کسی باشه که یک میلیارد به حساب من اضافه کرد؟ نه فکر نکنم. دیوونه شدی الیسا؟ مگه طرف عاشق چشم و ابروی تواِ که همه جا راه بیوفته دنبالت؟ شاید هم می خواد به قتل برسونت. وای...
بروزرسانی در : ۹۸۶ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 9
و قطعا که اسم اصلیت هانتر نیست. اصلا چرا هانتر؟ که معنیش می شه شکارچی. نفسم رو از سینه بیرون دادم گوشی رو کنار انداختم دور و ور من رو یک مشت آدم روانی پر کرده بود. باد سرد توی کل خونه می پیچید، عالی شد! به قدر کافی خونه گرم و نرم بود که حالا فرید احمق زد و پنجره رو هم شکست. به تیدا زنگ زد...
بروزرسانی در : ۹۸۵ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 10
و برای برداشتن گوشی از پشت میز بلند شدم. همین که وارد اتاق شدم تیدا از دستشویی بیرون اومد. به سمت تخت رفتم و گوشی رو برداشتم دکمهش رو فشردم اما روشن نشد چندبار تکرار کردم اما هیچ به هیچ. کم مونده بود دیوونه بشم الان که شدیدا محتاج گوشی بودم از کار افتاده بود. ولو شدم روی تخت و موهام رو به ...
بروزرسانی در : ۹۷۹ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 11
دستام رو روی سرم کشیدم و با عذاب گفتم: ستام رو روی سرم کشیدم و با عذاب گفتم: -نه نه همچین حرفی نزدم. سارا با کلافگی به سمتم برگشت و گفت: -پس چرا حرف بیخود می زنی؟ حالیت هست اوضاع مثل همیشه نیست؟ -به خدا قسم مسخره بازی نیست. سام یکهو از جاش پرید و با صدای خفه ای گفت: -نکنه تو یه بلایی سر...
بروزرسانی در : ۹۷۸ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 12
بدهنم باز مونده بود سرم رو به چپ و راست تکون دادم و به دیوار رو به رو اشاره کردم. سرش رو برگردوند و نگاهی انداخت انگار اون هم منظورم رو فهمید که لب زد: -یعنی چی؟ با حیرت زمزمه کردم: -این همه مدت همه چیز جلوی چشممون بود ولی نفهمیدیم...عدد پنج! هزار بار اون عدد تکرار شد ولی نفهمیدیم. ما پنج...
بروزرسانی در : ۹۷۲ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 13
دهنم باز مونده بود سرم رو به چپ و راست تکون دادم و به دیوار رو به رو اشاره کردم. سرش رو برگردوند و نگاهی انداخت انگار اون هم منظورم رو فهمید که لب زد: -یعنی چی؟ با حیرت زمزمه کردم: -این همه مدت همه چیز جلوی چشممون بود ولی نفهمیدیم...عدد پنج! هزار بار اون عدد تکرار شد ولی نفهمیدیم. ما پنج ن...
بروزرسانی در : ۹۷۱ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 14
زدم به تخته سینم و فریادم رو بلند تر کردم: -که هم دیدم، هم کشیدم. تو چه مرگته؟ قاتلی؟ روانی؟ چی هستی چرا دست از سرمون بر نمی داری؟ اشکام یکی پس از دیگری تند تند می ریخت. با هق هق گریه گفتم: -اون ها رو ول کن...بهت گفتم ولشون کن وگرنه کاری می کنم که کل نقشه هات بهم بریزه. گفتی پنج نفر درسته؟ چ...
بروزرسانی در : ۹۶۵ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 15
از روی تخت بلند شدم و رو به در داد زدم: -مگه تو خدایی که یا فرشته ی نکیر و منکر که اعمال ما رو می سنجی؟ تو کی هستی لعنتی؟ با گریه گفتم: -زندگی ما به تو چه ربطی داره؟ همزمان با فریاد من صدای غرش آسمان بلند شد و رعد و برق برای لحظه ای اتاق روشن کرد. باد و طوفان شدیدی به راه افتاده بود و لحظ...
بروزرسانی در : ۹۶۴ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 16
نگاهم به آسمون قرمزی افتاد که خورشید از پشت ابرها می خواست به بیرون سرک بشه. همون لحظه صدای آژیر ممتدی بلند شد و صفحه ای فلزی از پشت شیشه ها پایین اومد و تمام بالکن رو گرفت. تا لحظه ی اخر نگاهم به اسمون بود و وقتی صفحه کامل پایین اومد اشک از گوشه ی چشمم سرازیر شد. پلکام کامل روی هم افتاد و ...
بروزرسانی در : ۹۵۷ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 17
آب دهنم رو قورت دادم خیسی مایع لزج داغی رو روی دستم احساس کردم همه ی انگشتام رو باز کردم و چاقو از روی دستم سر خورد و روی زمین افتاد. نفس هام تبدیل به هین های ریز و درشت شده بودن به زور هیکلش رو از روی خودم هل دادم و روی تخت انداختم از روی تخت پایین پریدم و نیم نگاهی بهش انداختم روی کمر دمر شد...
بروزرسانی در : ۹۵۱ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 18
متحیر مونده بودم، چی می گفت؟ اصلا حالیش بود که داره توی این موقعیت چی بغلور می کنه؟ از پله های کوتاه سفید بالا رفت و روی سکوی خونه ایستاد با لگدی در رو باز کرد و وارد خونه شد. با دقت به اطراف نگاه کردم همون سالن قبلی بود با چند دست صندلی و میز کوچیک برای گرامافون و چند تابلوی گرون قیمت، هیچ...
بروزرسانی در : ۹۵۰ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 19
نمی دونم چقدر توی اون وان کوفتی مونده بودم بی حال با سری ک تا نیمه به زیر آب رفته بود و دست هایی که ولو روی لبه های سرد وان بودن. پلکام رو آروم باز کردم و بی حال به اطراف نگاهی انداختم. باد سردی توی اتاق پیچید و تنم رو به لرز انداخت. چراغ ها خاموش بودن و تنها شمع های معطر توی حمام روشن مونده ...
بروزرسانی در : ۹۴۴ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 20
نیمی از یقه ی لباس از گیپور سفید بود و مابقی لباس نازک و بدن نما بود. با حرص لباس رو روی تخت انداختم و داد کشیدم: -من این کوفتی رو نمی پوشم! جز همین لباس و یه تل سر پاپیونی و کش مو و لباس زیر هیچ چیز دیگه ای نذاشته بود. لبم رو فشردم و چشمام رو محکم بستم و نفسم رو بیرون دادم تا بتونم روی اعصا...
بروزرسانی در : ۹۴۳ روز پیش
