لیست کلیه پارتهای رمان شکار او : پارت های 101 تا 120
تعداد کل پارت های منتشر شده : 157
-
رمان شکار او - پارت 101
دانای کل(آرن نیک زاد) مچ دستش روی دسته ی صندلی بود و ما بین دو انگشتش یک کارت را در هوا تکان می داد. نفسش سنگین شده بود وقتی که حرف های الیسا را شنید و بغضش را حتی از پشت دوربین هم احساس کرد. دست آزادش را مشت کرد و جلوی دهانش گذاشت. رگ فکش از فشار بالا پایین می شد دلش می خواست دست می اندا...
بروزرسانی در : ۷۱۳ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 102
فصل هفتم روی دیگر در را باز کردم و با بالا آوردن سرم شوکه شدم. اما اون از همان لحظه ی اول خیره به در بود تا وقتی که در را باز کردم. با انگشتانش بازی می کرد انگار که خجالت می کشید. حیرت زده لب زدم: -تیدا؟ سرش را به زیر انداخت و با صدای آرامی گفت: -سلام الیسا. تته پته کنان گفتم: -تی...د...
بروزرسانی در : ۷۰۷ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 103
نزدیک های ساعت هشت شب بود که برق مثل همیشه رفت و با شمع هایی که جلوی پنجره ردیف کرده بودیم فضا را روشن نگه داشتیم. دفعه ی پیش لوستری از شمع ساختم و از سقف آویزان کردم که در چنین موقعی بی نور نمانیم. تیدا از صندلی بالا رفت و با چوب بلندی یکی یکی شمع ها را روشن کرد. وقتی که خبری از تلویزیون ...
بروزرسانی در : ۷۰۶ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 104
کنار جاده افتاده و خونین و مالین بود. حدس زدند که سگ های بیابون بهش حمله کردند و به این حال و روز انداختنش. یکی از مردهایی که با ماشین در حال رد شدن بود سریع به جسم بی هوشش رسید و آمبولانس را خبر کرد. هیچکس نتوانسته بود هویت این بیمار مرموز را پیدا کند و بعد از مدتی کوتاه بیخیال تایید هویتش...
بروزرسانی در : ۷۰۵ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 105
حالا که سام زنده بود باید نقشه های زیادی همراهش می کشید. توی این مسیری که در ذهن داشتند فقط خودشان دو نفر می توانستند به یکدیگر کمک کنند. هانتر در حالیکه قفل ماشین را باز می کند سوار می شود و مشتش را دو بار سه بار پشت هم به فرمون می کوبد. سخت بود دیدنش وقتی نمی توانست در آغوشش بکشد. از لای د...
بروزرسانی در : ۷۰۴ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 106
مردی بود که صورت پهن اما کشیده و شیش تیغه ای داشت. کت و شلوار اتو کشیده ی سورمه ای رنگی به تن داشت و ساعت نقره ای گران قیمتی روی مچ دستش بود. با دیدن من چشم هایش ریز شد و قبل از این که در بسته شود دستش را جلو آورد و جلوی بسته شدن در آسانسور را گرفت و گفت: -چهره ات آشناست، از کدوم طبقه ای؟ یک...
بروزرسانی در : ۷۰۳ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 107
و در را بستم و قفلش کردم تا پشت سرم نیاید. چکش را روی شانه ام آویزان کردم و به سمت خیابان قدم برداشتم. اولین ماشینی که توی کوچه دیدم نظرم را جلب کرد به سمتش رفتم و با ضربه ای محکم شیشه اش را پایین ریختم. صدای آژیر ماشین توی کوچه ی خلوت و ساکت بلند شد. چراغ های خانه ی رو به رویی با سرعت روشن ...
بروزرسانی در : ۷۰۱ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 108
و انگشت اشاره اش را به چپ و راست تکان داد. دستمالی از جیبش در آورد به سمت الیسا رفت و خون خشک شده ی روی لبش را پاک کرد. دلش می خواست زنیکه ی ایکبیری که روی الیسا دست بلند کرد را از وسط دو نصف می کرد اما حیف که این بار واقعا دست و بالش بسته بود و مقصر اصلی این حادثه ی برنامه ریزی شده فقط و فقط ا...
بروزرسانی در : ۷۰۰ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 109
با خوشحالی آدرس خانه را داد حفظش کردم و با یک خداحافظی ساده راهم را گرفتم و رفتم. خدا را شکر دنبالم نیامد وگرنه آدرس خانه را یاد می گرفت. کلید را توی قفل انداختم و در را باز کردم. تیدا دست به کمر با عصبانیت گفت: -آخر که دمنوش رو نخوردی. خنده کنان وارد شدم کفش هایم را در آوردم و گفتم: -خواب...
بروزرسانی در : ۶۹۹ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 110
وقتی باهاش دست ندادم کف جفت دست هایش را به یکدیگر مالید و با لبخندی پر استرس گفت: -امیدوارم بهت خوش بگذره راستی اگه به چیزی نیاز داشتی از نیلو بپرس کمکت می کنه. و به نیلو که زنی سی و دو سه ساله بود اشاره کرد که پشت میز بار نشسته و در حال بگو بخند بود. سرم را تکان دادم و زیر لب تشکری کردم انت...
بروزرسانی در : ۶۹۷ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 111
و دوباره از دیوار جدایش کرد و محکم تر کوبیدش. از شوک دستم را جلوی دهانم گرفتم دست و پایم را بدجور گم کردم. گند زده بودم، می خواستم با این کار از لانه اش بیرونش بکشم اما به عواقبش فکر نکرده بودم. از طرفی سست شده بودم مغزم قفل کرده بود نمی دانستم چه غلطی کنم تا این گندی که زدم را جمع کنم. دست...
بروزرسانی در : ۶۹۶ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 112
چراغ خواب ها را روشن کرد و لبه ی تخت نشست نسیم خودش را جمع و جور کرد به تاج تخت تکیه زد و گفت: -فکر می کردم اگه انتقام بگیری حالت بهتر می شه، اما احساس می کنم که حتی بدتر از قبل هم شدی. دستش را گرفت و محکم فشرد و به چشمان کهربایی رنگ هانتر که از مادرش می دزدید نگاه کرد. -چی شده که این قدر دا...
بروزرسانی در : ۶۹۵ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 113
ماکارانی ها را توی قابلمه ی پر از آب جوش انداخت و در همان حین پرسید: -حالا آدرسش رو پیدا کردی می خوای چی کار کنی؟ هدفت چیه؟ توی فکر فرو رفتم و لب زدم: -نمی دونم، فعلا فقط قلبم رو آروم کردم. از حرکت ایستاد به اوپن تکیه داد و گفت: -الیسا، می خوای با این احساس چی کار کنی؟ ببین مردم عاشق می ش...
بروزرسانی در : ۶۹۴ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 114
دستم را بالا آوردم یکهو سیلی محکمی نثار صورت کثیفش کردم نفس زنان از کوره در رفتم و با صدایی که کنترلش را از دست دادم گفتم: -تو یه خائنی بودی که به خاطر ارث یه بچه رو، خواهرت رو فروختی به یه لجن، یه فاسدی که حقش بود با زجر بمیره. یکهو دستش را دور گردنم انداخت و محکم به سمت داخل هولم داد در با ش...
بروزرسانی در : ۶۹۳ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 115
خم شد بی توجه به حرف هایی که زدم دستش را زیر زانوها و کمرم انداخت با یک حرکت از زمین جدایم کرد قلب توی سینه ام افتاد چنگی به یقه اش انداختم با قدم های استوار از در بیرون زدیم و از پله ها پایین رفت. با وحشت سرم را توی سینه اش مخفی کردم و با دقت به اطراف نگاهی انداختم اما چشمم به اون سگ صفت نیوفت...
بروزرسانی در : ۶۹۰ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 116
با شنیدن چیزی که می خواند و گردنش را با ریتم تکانی می داد خنده ام گرفت دستم را جلوی دهانم گرفتم. این که از من هم شاد و شنگول تر بود. بوی گوشت سرخ کرده توی آشپزخانه پیچیده بود. -داری چی درست می کنی؟ -یه غذای خوشمزه برای خانم... سرش را بالا آورد با دیدن من از حرکت ایستاد و هرچیزی که توی ذهنش...
بروزرسانی در : ۶۸۹ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 117
نگذاشت ادامه ی بحث را بگیرم چنگالش را با ولع توی گوشت فرو کرد و یک لقمه ی چپش کرد. اما من برای اولین بار توی عمرم گرسنه بازی در نیاوردم و با آرامش و متانت با چنگال و چاقو که به خدا قسم برای اولین بار بود که ازش برای قاچ کردن گوشت استفاده می کردم، غذا خوردم. این خانواده ی های باکلاس و پولدا...
بروزرسانی در : ۶۸۸ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 118
باز خنده ام گرفت دستم را بالا آوردم محکم بازویش را نیشگون گرفتم و گفتم: -دیونه زشته نکنی این کار رو. خودش هم خنده اش گرفت و سرش را کمی به کج متمایل کرد. آسمان با غرشی که کرد شیشه های خانه را برای لحظه ای تکان داد. نگاهم به سمت تخت خوابی چرخید که برای ما بود، برای این لحظه، برای امشب! باران ...
بروزرسانی در : ۶۸۷ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 119
و با پوزخندی که زد عقب کشید. توی ذهنم همه ی جوانب رو بررسی کردم نزدیک ترین پایه های شمع همون هایی بودن که الان ازشون دورم. تنها چیزی که دم دسته هیچه! باید خودم را فعلا بیحال و بی جون می گرفتم تا نفهمند تهدیدی حساب می شوم. هانتر چشمانش را روی من گرداند و سپس به چیزی خیره شد. نگاهش را دنبال کر...
بروزرسانی در : ۶۸۵ روز پیش
-
رمان شکار او - پارت 120
همین که فکر کردم آزاد شدم و به سمت آرن پرواز کردم یکهو دستی دور یقه ام پیچید و ضربه ای محکم به پشت زانویم خورد درد شدیدی توی پایم پیچید سست شدم و با کلهروی زمین پخش شدم. هانتر یکهو دست از گردن سام برداشت با هول به سمتم چرخید و خواست قدمی بردارد که سام از غفلتش سواستفاده کرد و ناجوانمردانه از پش...
بروزرسانی در : ۶۸۳ روز پیش
