شکار او به قلم حدیث افشارمهر
پارت سوم :
رویای من نقاش شدن بود و وضعیت فعلی فاصله ی زیادی تا رویام داشت. در هر حال...راضی بودم. به زندگی ساده و بی دردسر قناعت می کردم که همه ی ارامش جهان در همین زندگی های معمولی خلاصه می شد.
واسه الیسای کوچولویی که شاهد طلاق عاطفی پدر و مادرش شد و بعد از اون واقعا جدا شدن آرامش واقعا واژه ای غریب و لمس ناپذیر بود.
پس شاید برای خیلی ها آرامش کلیشه ای پیش پا افتاده باشه اما برای من دست نیافتنی و خواستنی بود.
پاکت شیر رو حساب کردم و توی نایلون کوچکی گذاشتم و به سمت مشتری گرفتم در حالی که لبخند مصنوعی و پرخستگی می زدم رباتیک وار تکرار کردم:
-خوش اومدین.
دستش رو جلو آورد و جوری آروم پلاستیک رو گرفت که انگشتش برای چند لحظه به دستم برخورد کرد و برق از کلم پرید. چه قدر سرد و....خیلی بد بود.
دستش چه قدر سفید بود! حتی از من هم پوستش چند درجه روشن تر بود. وقتی رفت از پشت سر بهش نگاه کردم هودی مشکی پوشیده بود که به لطف کلاه کل صورتش نامعلوم بود و کفش های گرون و تمیزی داشت. به دستای خودم نگاه کردم که لک و آثار آفتاب سوختگی عیانی داشت.
شانه هایم رو بالا انداختم و به مشتری های بعدی رسیدم. وقتی رسیدم خونه سگ توی خیابون پرسه نمی زد و من با خستگی و کمری که صاف نمی شد کلید رو بیرون کشیدم از چهار پله ی خانه بالا رفتم و در را باز کردم.
خونه ی مشترک من و سارا با پول عرق هایی که ریختیم جمع شد. اون ناخن کار بود و من هم صندوقدار. این خونه رو کرایه کردیم ظاهر زیبا اما قدیمی داشت فقط یک ردیف خونه با فاصله از همدیگه توی این کوچه ساخته شده بود و چون جزو محله های پرت و قدیمی و فراموش شده به حساب می آمد رو به روی خانه ها عملا توسط طبیعت خورده شده و جنگل کم تراکمی به وجود اومده بود.
دلیل این که فقط سه چهار خونه توی این کوچه وجود داشت این بود که اکثرا یا خونه ها رو تخریب کردن و یا فروختن و زمینشون رو صاف کردن. در یک کلام تمام این محله خیلی وقته که مرده و از یاد رفته. دیوار های خانه زمانی سفید بودن و حالا تن به سیاهی دادن.
چندساله هیچکس به این خونه دستی نکشیده و جز خار و شاخه های خشکیده که از دیوار بالا رفته بودن هیچ زیبایی نداشت.
فلسفه ی من برای لذت بردن این بود که زشتی ها رو زیبا می دیدم و همین بود که من رو از مابقی متمایز می کرد. شاید همه بگن این شاخه های خشکیده زشتن اما از نظر من بی نهایت زیبان.
کلید رو از در بیرون کشیدم و خواستم وارد خونه بشم که نامه ای از لای در سر خورد و جلوی پام افتاد. خم شدم و با نفسی که بیرون دادم نامه رو باز کردم. هیچ نشون یا اسمی نداشت عملا سفید سفید بود کاغذ رو باز کردم و با دیدن تک خطی وسط برگه ابروهام بالا پرید.
بازی شروع شد دارلینگ!
با رنگ قرمز عجیبی نوشته شده بود. دستم رو روی خط کشیدم و به چشم دیدم که متن تیکه تیکه شد و ریخت. چشمام از حدقه بیرون زد و به رد و اثر خط نگاه کردم انگار با...با جوهری از خون نوشته شده بود!
سایه ای از پشت سرم رد شد سریع برگشتم و به کوچه ی خالی و سوت کور نگاه کردم. با عجله وارد خونه شدم و در رو قفل کردم قفسه ی سینم از فشار هیجان تند تند بالا پایین می شد.
همین طور که به در نگاه می کردم عقب عقب رفتم و دستم رو روی دیوار کشیدم تا کلید برق رو پیدا کنم و تیک...تاریکی رختش رو بست و نور همه جا پخش شد. همزمان با روشن شدن فضا صدای دست و جیغی به هوا رفت.
جیغی کشیدم و از جا پریدم دستم رو روی قلبم گذاشتم و به بچه ها که مثل مور و ملخ از پشت اوپن دیوار و مبل ها بیرون پریدن نگاه کردم.
پلکام رو محکم بستم تا به خودم مسلط بشم صدای پر ذوقشون بلند شد که می خوندن:
-تولدت مبارک....تولدت مبارک الیسا.
دلم نمی یومد توی ذوق بچه ها بزنم. همه من رو کاکتوس صدا می کردن، چون در عین که اطرافیانم رو دوست داشتم اما با محبتم تیغم رو به تنشون فرو می کردم.
پس امشب باید دست از کاکتوس بودن بر می داشتم و با ذوق می گفتم:
-وای خدا بکشتتون قلبم گرفت.
با خنده دستم رو به مبل زدم تا تکیه کنم و در همون حین با خنده ادامه دادم:
-نه نه نکشتتون آدمای باحالی هستین.
جمع به خنده افتاد سارا با غیض تصنعی گفت:
-یعنی فقط چون باحالیم؟
ابروهام رو بالا دادم و گفتم:
-دلیل خوبیه برای زنده بودن، نکته ی مثبتیه.
دورم رو گرفتن روی میز عسلی کوچیک مبل ها کیک فسقلی سفید رنگ رو گذاشتن و گفتن:
-یالا یالا ببر کیک رو.
چاقوی بزرگ آشپزخانه رو از دست سارا گرفتم و در حالی که جیغ می کشیدم سرپا ایستاده محکم به کیک کوبیدم و خون از وسط کیک بیرون پرید. متعجب جیغی از ترس زدم.
فرید با خنده گفت:
-دیدین گفتم زهر ترک می شه؟ از همون لحظه ی اول عین گربه ها ترسیده بود.
چشم غره ای نثارش کردم پس همه ی این مسخره بازی ها از گور این چهار نفر بلند می شد.
خندیدم حالا معنی جمله ی بازی شروع شد با خون روی کاغذ رو فهمیدم. از این کیک ها زیاد توی فضای مجازی دیده بودم. با هر ضربه ای که به کیک می زدی سس توت فرنگی بیرون می پرید.
روی مبل ولو شدم ظرف کیکم رو به دست گرفتم و گفتم:
-می دونین خیلی وقته دورهم کرم نریختیم؟
گرد دور هم نشسته بودیم اون ها هم مثل من پاهاشون رو به دسته های مبل آویزون کرده و نیمه دراز کشیده چنگال به کیک می زدن. سام بشکنی زد و گفت:
-آخ گفتی.
سارا از جا پرید و گفت:
-یه ایده ی جدید دارم خیلی روی این قضیه فکر کردم و به نظرم جدید و هیجانیه. و شروع کرد تک به تک توضیح دادن. همه از هیجان به لرزه افتادن بودن و من خیره به سقف گفتم:
-به نظرم یکم خطرناکه.
سام با بی حوصلگی جواب داد:
-ای بابا این قدر ضد حال نباش دیگه.
وقتی این جمله رو می گفتن انگار آتیشم می زدن انگار دست می ذاشتن روی رگ غیرتم و جوگیر می شدم. خوب می دونستن رگ خواب من چطور فعال می شه.
با چشمانی که توی کاسه چرخوندم از روی مبل بلند شدم و گفتم:
-حالا که این طوره، خودم شروع می کنم.
شماره ی رندمی گرفتیم و به طرف خیلی زود جواب داد. مرد بود و ما انتظار یه زن رو داشتیم. یک لحظه مات و مبهوت موندم و به بچه ها نگاه کردم که سارا دستاش رو در هوا به نشان ادامه بده تکان داد. سرم رو تند تند تکون دادم و با لحن پر عشوه ای گفتم:
-الو سلام.
مرد پشت خط انگار یکم هول می کنه که سریع می گه:
-سلام سلام حالتون چطوره؟
لبخندی زدم انگار که اون از پشت خط می دید! نفسم رو از سینه بیرون دادم و گفتم:
-چه صدایی، می تونم اسمتون رو بدونم؟
-اسمم...کماله.
صدا روی بلندگو بود و بچه ها واقعا به زور جلوی خندشون رو می گرفتن و هر لحظه منتظر بودن که منفجر بشن. لبم رو گزیدم و ادامه دادم:
-کمال جون شما متاهلی؟
با مکث جواب داد:
-بله چطور؟
صداش از این رو به اون رو شد و با جدیت این جمله رو گفته بود. با خنده گفتم:
-اوه حالا نترس کی کار به زنت داره؟ فقط می خوام باهات بیش تر آشنا بشم.
انگار از خونه بیرون می زنه چون صدای بسته شدن در و بعد از آهنگ ملایم آسانسور اومد. با نقشه و ایما اشاره ی بچه ها خیلی راحت تمام اطلاعات کمال رو بیرون کشیدم و مابقی قصه به عهده ی اون ها بود.
قرار شد تیدا وارد جریان بشه و از طریق چت از اون مرد اسکرین شات و مدرک بگیره تا بعدا بر علیهش استفاده کنیم. البته اگه پولدار باشه که طبق اطلاعات در دستمون صاحب یه شرکت کوچیک بود پس طعمه ی خوبی برای ما حساب می شد.
مهمانی تازه تمام شده بود و من با خستگی در خانه رو بستم و ظرف هایی که بقیه کثیف کرده بودن رو توی ماشین ظرفشویی گذاشتم.
سارا روی مبل ولو شده خروپف می کرد. پنجره های تراس باز بود و پرده ی سفید خانه با شدت باد در هوا می غلتید و می رقصید. تنم بدجور لرزید بیخیال بقیه ی کثیف کاری ها شدم دویدم سمت در تراس تا پنجره رو ببندم.
با دیدن دانه های برف که با سرعت می باریدند و روی زمین پهن شده بودند لبخندی روی لبم نشست. هوا تاریک و آسمان قرمز بود. سرم را بالا گرفتم و به رنگ خونین آسمان شب نگاه کردم.
عقب کشیدم و خواستم در رو ببندم اما با دیدن کسی که وسط برف ها با فاصله ی خیلی زیاد ایستاده بود ماتم برد. مغزم با سرعت به کنکاوش افتاد تیپ سرتا پا مشکی داشت کت بلند پوتین های مشکی و دستکش های چرم. از دور چهرش مشخص نبود اما سرش و فکی که بالا داده بود نگاه مستقیمش به من رو نشون می داد.
متعجب با اخم هایی در هم که نشان از گنگ شدنم را می دادند خم شدم گوشیام را برداشتم و به فرید پیامک زدم:
-همه ی مهمون های امشب رسیدن خونه؟ کسی راه رو گم نکرده؟
بلافاصله جواب داد:
نه معلومه که نه. چطور؟
لرز بدی به تنم افتاد سریع سرم را بالا گرفتم اما هیچکس اون جا نبود، دیگه نه! جوری محو شده بود که انگار هیچ وقت اون جا ما بین برف ها با فاصله ی زیاد از من در حال خیره نگاه کردنم نبود.
در را محکم بستم به دیوار تکیه دادم و نوشتم:
هیچی یه غریبه رو دیدم که از دور به خونم زل زده بود فکر کردم یکی از بچه ها مست زد بیرون الان حواسش نیست کجاست.
سریع نوشت:
مگه می شه؟ در ها رو قفل کن.
دستم رو از پشت به کمرم رسوندم در حالی که به زور زیپ لباس رو باز می کردم به سمت در رفتم و دوتا قفل زدم. سارا رو تکان دادم و گفتم:
-سارا پاشو برو توی اتاقت بخواب تا صبح این جا یخ می زنی. شوفاژ هم خرابه زود باش.
بزور تکانی خورد و به خروپف ادامه داد. ای بابا این که بیدار بشو نیست! خودم را به اتاق رساندم باید حتما حمام می کردم وگرنه با این همه بپر بپری که کردم محال ممکن بود تمیز مونده باشم.
دوش سریعی گرفتم و با حوله سفید موهام رو پیچوندم تا خشک بشن. جلوی میز آرایش نشستم و سشوار رو به دست گرفتم. همین که دکمه ی روشنش رو زدم صدای بدی داد و توی دستم ترکید.
چشمام رو توی کاسه چرخوندم سشوار رو یه گوشه انداختم و زیر لب گفتم:
-زندگی دانشجویی سگی! پس کی از دست این مصیبت خلاص می شم؟
به تابلوهای گوشه ی اتاقم نگاه کردم که با استعداد و زحمت تمام کشیدم و طراحی کردم اما هیچ فروشی نداشتن. نفسم رو از سینه بیرون دادم و لب زدم:
-این مردم هیچ وقت ارزش هنر رو نمی دونن و حاضر نیستن برای تماشاش حتی از جاشون بلند بشن. چه نقاش باشی یا نویسنده یا هر هنر دیگه.
نقشه ای که امشب کشیدیم به دو رو نکشیده با موفقیت رو به رو شد چرا که در مرحله ی آخر سام و فرید می رفتن تا پول رو بگیرن و ما هم اسکرین شات ها رو پاک می کردیم و می رفتیم سراغ کیس بعدی. و وقتی فریسام(ترکیب اسم فرید و سام) با کیف های پر پول بر می گشتن ما از خوشحالی جیغ می زدیم اسکناس ها رو روی سرمون می ریختیم و زیر بارش پول می رقصیدیم.
مزه ی این گناه بدجور زیر دندونمون رفت. و شد کسب وکاسبی ما برای پولدار شدن! و این کار فقط از یه شوخی بچگانه شروع و به کاری حرفه ای و منبع درآمد تبدیل شد.
من به خاطر صدای خوبم از طریق تماس وارد هدف می شدم و تیدا به خاطر لاس زدن خوبش توی چت برنده می شد سارا مسئول پیدا کردن
مرد های پولدار شد که از طریق مشتری های دهن لقش هدف رو شکار می کرد چون دائم از دوست پسرهای پولدار یا شوهرهای مولتی میلیاردشون صحبت می کردن.
سارا سکوت می کرد و اون ها پز می دادن و می دادن تا این که ما به راحتی پول از کف شوهرشون بدزدیم.
کم کم از صندوقدار بودن دست کشیدم و تمام وقتم رو صرف نقاشی کردم. حالا داشتم به شغل رویاهام نزدیک و نزدیک تر می شدم و با این اوضاع اگه همین قدر بازار تیغ زدنمون گرم باقی بمونه می تونستم تبلیغات رو شروع کنم و نمایشگاهم رو راه بندازم. البته اگه این کار تک نفره صورت می گرفت کل پول از آن خودم می شد اما متاسفانه یک کار گروهی و تیمی بود.
از روی صندلی چوبی بلند شدم پیراهن مردونه ی سفید که به زور تا روی رونم می رسید از رنگ های قرمز و مشکی یقهاش کثیف شده بود. قلم مو رو برداشتم و همین طور که با آهنگ می خوندم پالت رو برداشتم چند رنگ رو قاطی کردم و همین که روی پاشنه ی پا چرخیدم تا بوم رو از رنگ پر کنم با دیدن شخصی پشت پنجره قلبم ریخت. روی پا ناخواسته کامل چرخیده بودم سریع برگشتم و با پنجره ای خالی رو به رو شدم.
قلبم تند تند می کوبید و صدای تپشش توی گوشم می زد. حسی درونم رو غلغلک می داد و مجبورم می کرد برخلاف ترسم به سمت پنجره برم و بیرون رو دید بزنم.
با قدم های آهسته همین طور که برای خونسردیم زیر لب آهنگ رو با صدایی لرزون تکرار می کردم جلو رفتم.
-بگذر ز من ای آشنا چو از تو من دیگر گذشتم
دیگر تو هم بیگانه شو چون دیگران با سرگذشتم
می خواهم عشقت در دل بمیرد
به پنجره رسیدم برای این که تمرکزم رو از دست ندم آهنگ رو زمزمه می کردم روی پاشنه ی پا یکم بلند شدم تا پنجره ی مربعی رو در بر بگیرم و بیرون رو نگاهی بندازم.
خبری از هیچکس نبود و ابرها بدجور سیاه و تیره بودن. فکر کنم امشب هم برف سنگینی در راه بود.
پرده رو کامل کشیدم و برگشتم تا به ادامه ی نقاشیم برسم. تصویر دختری رو کشیدم که صورتش گل نیلوفر مردابی بود سفید با طروات و جوری با قلمو لطافت به خرج دادم که انگار نور از چهره ی این دختر می بارید.
تنش رو با بازوهای باریکش بغل گرفته بود که این بازوهای باریک نشانه ی ضعف اون دختره تنش برخلاف صورتش پر از کثیفی و سیاهی لجن بود.
نقاشی به دو قسمت تقسیم می شد صورت با تکنیک های نقاشی ظریف کشیده شد و تن دارک و تاریک و خشن. حرف و حدیثی که راجب این گل پخش شده می گه نیلوفر مرداب ظاهر زیبایی داره اما از مرداب میاد! نشانه ی بدی و ناپاکی.
اما من قدرت و شکوفایی در اون می بینم. گل نیلوفر در مرداب می روید تا همه بدانند سختی ها، زیبایی رو شکوفا می کنن. این نظر و عقیده ی من بود که خودم رو مثل اون گل می دیدم.
از دل تاریکی می خواستم برای خودم نور پیدا کنم... نوری که هنوز پیدا نشده بود.
با خستگی دست از بوم نقاشی برداشتم و عقب عقب رفتم. از نظر خودم خیلی محشر شده بود. پس زمینه خاکستری که هم رنگی روشنه و هم تیره، نماد انسانی که مطلقا خوب یا بد نیست و دختر قصه گویای هرچیزی که تا الان بودم.
صدای تق تق سکوی جلوی خونه به گوشم رسید. از حرکت ایستادم چشمام رو ریز کردم و زیر لب گفتم:
-سارا؟
نگاهم برگشت و روی ساعت چرخید. فضای خونه به حدی ساکت و سرد بود که صدای تیک تاک ساعت بلندترین نوای خونه بود.
سارا الان در شلبوغ ترین ساعت سالن درحال کاره محال ممکنه الان برگرده خونه. قــیــژ قــیــژ!
سرم رو به سمت در برگردوندم نفس هام به شماره افتاده بود تمام احساساتم بلند فریاد می زد هرکسی که پشت اون در قدیمی پوسته پوسته شده است، سارا نیست!
با اولین قدمی که برداشتم پارکت قدیمی صدای بلندی داد. پلکام رو محکم بستم و زیر لب گفتم:
-نه.
اون شخصی که پشت در بود انگار صدای من رو شنید که حرکت اون هم متوقف شد. تمام وجودم فریاد می زد که برو بدو در رو باز کن و ببین کی پشت دره.
ولی خیلی ترسیدم و پاهام چفت زمین شدن. باید چی کار می کردم؟ نکنه اون شخصی که احساس کردم پشت پنجره بود، حالا جلوی در خونست؟
آب دهنم رو قورت دادم. صدای پاش بلند شد و این بار با سر و صدای بیش تری رفت و دور شد. نفس راحتی از سینم بیرون پرید و انگشت های یخ زده ام رو مشت کردم.
با خیال راحت قدم باقی مونده رو برداشتم و گوشم رو به در چسبوندم. هیچ صدایی از بیرون نمی یومد حتی صدای پرنده هایی که همیشه روی شاخه ی درخت های رو به رویی می نشستن و غزل می خوندن.
بیرون سکوت مطلق بود و نمی دونم چرا دلشوره گرفتم. زنجیر در رو زدم و آروم لای در رو کمی باز کردم. با نیمه ی صورتم بیرون رو پاییدم هیچ خبری نبود و ابرها بیش از حد تیره شده بودن.
باد سرد به گونه های داغم حمله ور شد و تنم رو یخ زد. سرم رو خم کردم تا در رو ببندم اما با دیدن نامه ی بی نام و نشونی جلوی در روی زمین متعجب لب زدم:
-چی؟ این دیگه چیه؟
خم شدم نامه رو برداشتم دوباره نگاهی به اطراف انداختم و وقتی کامل مطمئن شدم هیچ خبری نیست در رو بستم. تکیه زده به دیوار روی زمین نشستم و نامه رو باز کردم.
مشخصه این نامه هیچ وقت به دست پستچی نرسیده و شخصا جلوی در آوردن. وقتی نامه رو باز کردم با دستخط آشنایی رو به رو شدم.
خاطرات اون شب یادم اومد که نامه ای با ردهای خونین جلوی در خونم رها شده بود.
"حواسم بهت هست!"
فقط همین یک جمله ی کوتاه! وسط این کاغذ کل تنم رو به لرزه انداخت. از جا کنده شدم و با پاهایی لرزون به سمت اوپن رفتم سریع تلفن رو برداشتم و شماره ی فریسام رو گرفتم. بعد از دو دقیقه سام جواب داد:
-بــلـــه؟
به نظر نعشه می رسید دست به پهلو با شکایت گفتم:
-نعشه می کنین که من رو مسخره کنین؟ این بازی مسخره رو تمام کنین از همون روز اولی که گروه پنج رو تشکیل دادم گفتم سر هرکسی شیره بمالیم سر خودمون نه! یادتون رفته؟
تند تند و پشت سر هم حرف می زدم با داد وسط حرفم پرید و گفت:
-اه چی می گی این وسط تو الیسا؟ خفم کردی تو دقیقه بذار توی فضا باشم. پروندی هرچی زده بودم.
بلند و کشیده گفتم:
-کوفت بزنی نکبت.
تماس رو قطع کرد با حرص تلفن رو سرجای خودش برگردوندم و یک بار دیگه به نامه نگاه کردم. اسمم رو با خون و دست خط شکسته ای پشت نامه نوشته بود. فریسام دیوانه های زنجیره ای!
واسه مخوف کردن اوضاع دست به چه کارهایی می زنن این خون رو از کجا آوردن؟ صورتم از چندش جمع شد و سریع نامه رو توی سطل آشغال انداختم.
در حالی که دستم رو تند تند توی هوا تکون می دادم و اَیــــــی اَیــــی می کردم با ضد عفونی کننده الکل و شوینده هرچیزی که به دستم رسید خودم رو پاکسازی کردم.
کل در و پنجره ها رو قفل کردم قبل از بازی نامه ها این عادت رو نداشتم اما الان مثل یه آلارم برام یادآوری کرد که توی این محل دور افتاده و عجیب غریب باز گذاشتن در و پنجره ها خیلی خطرناکه!
گوشی رو بالا آوردم تا با سارا تماس بگیرم اما با دیدن پیامکی که روی صفحه افتاده بود اخمام در هم رفت.
-درستش اینه که جواب نامه رو بدی!
پیام برای دو دقیقه پیش بود و من بیست دقیقه گذشته به سام زنگ زدم. پس هنوز می خوان این بازی مسخره رو ادامه بدن!
اول خیلی عصبانی شدم اما الان که خودشون می خوان این مسخره بازی ها رو ادامه بدن پس چرا که نه. من بدتر از اون ها نه اما بهترشون هم نبودم. با بد کسی در افتادن و قانون مهم من رو زیر پا گذاشتن.
تند تند تایپ کردم:
-نامه ی مسخره ای بود که نیاز به جواب من نداشت!
طولی نکشید که پاسخ اومد:
-جواب بده.
پوزخندی زدم فقط این کار سام نیست قطعا فرید هم باهاشه. با انگشتام تند تند تایپ کردم:
-هاهاها باور کردم که اسمم رو با خون نوشتی. اون قرمز خوش رنگ رو از کجا آوردی؟
در لحظه جواب اومد:
-از آدمیزاد!
خشکم زد!حتما الان داشتن غش غش می خندیدن و کیف می کردن از این وضعیت اما من برای یک لحظه بهم ریختم و حالم بد شد.
چند دقیقه طول کشید تا مغزم دوباره به کار بیوفته و بنویسم:
-خندیدم، اگه یه نقاش از رنگ های واقعی استفاده کنه بهترین نقاشی رو می کشه اما می دونم تو نه نقاش هستی و نه حتی یه دستخط خوب داری. بهتره روی اون کار کنی دوست عزیز.
و پیام رو فرستادم هیچ جوابی نیومد نه جالب شد! این بازی داره به من هم کیف می ده. فعلا به روی خودم نمیارم و می ذارم باور کنن که من باور کردم و از هیچی خبر ندارم.
صبح روز بعد پشت به پنجره نشسته بودم و در کمال آرامش نقاشی می کشیدم اما هر چند دقیقه یکبار گردنم رو می چرخوندم تا پشت سرم رو ببینم.
احساس می کردم یکی هر لحظه در حال تماشای منه و این فکر کل موهای تنم رو سیخ می کرد.
دستم می لرزید و نقاشی که ناخودآگاه کشیدم یه مرد غرق تاریکی بود. مردی که صورتش نامشخص بود اما چشماش برق می زد. از بهت در اومدم و با حیرت به چیزی که کشیدم نگاه کردم.
این تصویر اعماق وجودم رو پر کرده بود و حالا روی بوم شکل گرفت. این چشم ها، تنم رو به لرزه می انداختن. یکهو از روی صندلی بلند شدم و عقب عقب رفتم و از دور به نقاشی نگاه کردم.
اون چشم ها، خیلی عجیبه انگار صدبار دیدمشون و در عین حال اولین باره که همچین چیز براق و خطرناکی می بینم. این جفت چشم، بدجور ترسناک به نظر می رسیدن.
ادامه دارد...
مطالعهی این پارت حدودا ۲۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۰۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نگار
0من رمان قلمرو رز رو هم خوندم و نسبت به اون رمان توی این رمان خیلی قلمت بهتره عزیزممم تا اینجا که خیلی عالی بود..
۷ ماه پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
بلییی چون قلمرو جزو اثار اولمه
۷ ماه پیشهستی
0قشنگه دوست داشتم😍
۸ ماه پیشRez
0اون استاکر خوشم میاد
۹ ماه پیشKiana
0رمان هیجان انگیزی به نظر میاد تا اینجا رو خیلی دوست داشتم ، از نویسنده عزیز خیلی ممنونم ♥️🎀
۹ ماه پیشماهی
0من ب عنوان یه شخص بشدتتت رمان خون میگم ک رمانت عالیه💯 اولین رمانیه ک ازت میخونم👌 قلمت خفنه موفق باشی 🤍
۱۰ ماه پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
عزیزدلممم
۱۰ ماه پیشهانیه
1به شدت دارک....
۱۱ ماه پیشآنیا
0یاخدانکنه یاروبرای انتقام اومده😵
۱ سال پیشمعصومه
0تا اینجا که عالیه ممنون نویسنده عزیز
۱ سال پیشسودابه
0چقدر دارک بود اینجا
۲ سال پیش...
0خیلی قشنگهههه واقعا من عاشق الیسا شدم و همینطور خیلی کنجکاوند که اینا چه بلایی سر اون بدبخت اوردن
۲ سال پیشیوهووو
3وای از همین الان روی پسر اسلوموسنی کراش زدم:))))
۲ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
😂😂🤍
۲ سال پیشدارلینگ
0بازی شروع شد دارلینگ.. ویایتیممسکیککیچیمیممیپصنیمز وااااایییییی سکتهههههههه
۲ سال پیشگوز
0عالی
۲ سال پیشTinaa
0چه خفنههههه
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

مادمازل
2موضوع رمان جذابه و کنجکاوم کرده... فقط یکم سر تعریف خاطرات و پرش زمانی گیج شدم نفهمیدم کی رفت گذشته و آینده.... الان دیگه صندوقدار نیست و از راه باج گیری پول در میارن؟