شکار او به قلم حدیث افشارمهر
پارت هجده :
متحیر مونده بودم، چی می گفت؟ اصلا حالیش بود که داره توی این موقعیت چی بغلور می کنه؟
از پله های کوتاه سفید بالا رفت و روی سکوی خونه ایستاد با لگدی در رو باز کرد و وارد خونه شد.
با دقت به اطراف نگاه کردم همون سالن قبلی بود با چند دست صندلی و میز کوچیک برای گرامافون و چند تابلوی گرون قیمت، هیچ خبری از مبل یا تلویزیون و...نبود.
سالن کاملا خالی و خلوت از هر آدمی بود. سرم رو برگردو
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۵۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
تجاوزی نکرده
۶ ماه پیشمادمازل
1خب خداروشکر 😅 😂 کلا دوستان سایکو پسندن 😅 🫣 😁
۶ ماه پیشلونا
0این چه کاری بود کرد😭 من چرا همچنان روش کراشم😭
۶ ماه پیشعسل
0این که بسیار کنجکاو هستم
۱ سال پیشهانا
6همه از هانتر انتظار نداشتن منی که ذوق کردم😂
۲ سال پیشفائزه
4دانلود ی هالتررر😐
۳ سال پیشFoZoL
4عی خَداا این هانتر از گناه حرف میزنه بعد خودش داره چیکار میکنه اصن اوفف 😐😂
۳ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
اره میبینش چ ادمیه واقعا که
۳ سال پیشریحانه
1از یه طرف برا هانتر زجه میزنم از یه طرف برا الیسا عالی خسته نباشی😂❤️
۳ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
😂😂😂عزیزم
۳ سال پیشمحیا
1بیاین همگی بریم تیمارستان شباش رمانای حدیثو بخونیم خوش میگذره
۳ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
مایا هم از دست من دیوونه شد که رفت تیمارستان😂 رمان بلاک کد منظورمه
۳ سال پیشهلن
0ببخشید ولی اصلا برنامه ریزی و مسئولیت پذیری ندارین. من خودم واقعا عاشق رمانتون هستم و همیشه بهتون خسته نباشید میگم ؛ و اصلا قصد توهین ندارم ولی اولا که ساعت ۷ میزاشتین چند وقت بعد کردینش ساعت ۹
۳ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
این رمان پارتگذازیش ساعت مشخصی نداره اگه قول دادم فلان ساعت میذارم و نذاشتم اون موقع باید شکایت میکردین ممنون از همراهیتون♥️ اگه توی چنل عصو بشین راحتتره چون نوتیف میاد
۳ سال پیشنسا
0تازه داستانتو خودندم عالیه ومن انقدر جمله به جمله رو تصور کردم دارم دیوونه میشم
۳ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
😂این جمع تا انتهای رمان تیمارستانن
۳ سال پیشنسا
0تیمارستانم گردنمون نمیگیره 😂 انقدر تصور کردم سبا از ترس میرینم به خودم😂💔
۳ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
😂😂😂وای مردم از خنده
۳ سال پیشنسا
1تروخدا مراعات حال مارو بکن یکم هیجانشو کمتر کاون روز که داشتم پات ۱۶رو میخوندم ترسیده بودم تنها بودم تو خونه یهو صدای یچی اومد سکته کردم یه جیغ کشیدم صدام تا هفت تا کوچه اونور تر میرفت سریع زنگ زدم 😂
۳ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
😂😂😂😂خدا منو بابت خندیدن به این کامنت ببخشه😂😂😂😂🫶🏻💋
۳ سال پیشهانتر دوم
0کی پارت ۱۹ میاااد.. پنجشنبس هاا🥲
۳ سال پیشعسل
0وااای این رمان چقد خفنه عالی 😍
۳ سال پیشزهرا
0آقا من یچیز متوجه نشدم ، هانتر مافیاست یا انتقام گر ؟ یا پول گرفته از یکی دیگه تا انتقام بگیره ؟ جان عزیزت یه اسپویل بده 😭😭😭
۳ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
😂اسپویل نداریم
۳ سال پیشنازنین
0وایی من اگه بجا الیسا بودم سکته کامل و رد کرده بود وویی
۳ سال پیشثمین
0یا خدا چقد عالی و هیجان انگیز و خفن قلبممممم ک
۳ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
:)))))
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

مادمازل
3دوستان تو کامنت ها کاش میگفتن رو چی کراش زدن 😂 😂 چرا همتون روانی پسندین ؟ فتیش آزار و اذیت و *** دارین ؟ 😐 خوبه نویسنده هم هیچ عکسی برای شخصیت ها نذاشته 😂