پارت دوازده :


بدهنم باز مونده بود سرم رو به چپ و راست تکون دادم و به دیوار رو به رو اشاره کردم.
سرش رو برگردوند و نگاهی انداخت انگار اون هم منظورم رو فهمید که لب زد:
-یعنی چی؟
با حیرت زمزمه کردم:
-این همه مدت همه چیز جلوی چشممون بود ولی نفهمیدیم...عدد پنج! هزار بار اون عدد تکرار شد ولی نفهمیدیم. ما پنج نفریم...پنج هفتس که درگیریم و...
به سمتم برگشت و با قیافه ای درهم مملو از فکر گفت:

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۷۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Rosa

    1

    هانتر داداش منو یادت نرهههه😁🤧

    ۵ ماه پیش
  • مادمازل

    1

    خو یهو چاقو دستت میگیری کجا میری؟ 🤦🏻 ♀️ اصلا نباید از هم جدا بشید الان فقط تیدا موند

    ۶ ماه پیش
  • ماهی

    0

    جونن رفته رفته جالب تر میشه😂

    ۲ سال پیش
  • سودابه

    0

    ماشاالله ماشاالله بهش بگین

    ۲ سال پیش
  • وو

    0

    دلل

    ۲ سال پیش
  • Asal

    0

    عالیه

    ۲ سال پیش
  • شماره شیشم

    9

    ای خدااااا چه باحال سامو برد 🤣

    ۳ سال پیش
  • نازنین

    1

    بده شیش😂

    ۳ سال پیش
  • شماره شیشم

    3

    بعد از پنج شیشه نویسنده عزیز منم هستمااااا

    ۳ سال پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    😂😂🫶🏻بلا اماده باش

    ۳ سال پیش
  • شماره شیش

    1

    اصلا امده تر از الان نبودم

    ۳ سال پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    عاقبت قلدربازی

    ۳ سال پیش
  • فاطمه

    6

    طبیعیه عاشق هانتر شدم😐🤣🤣

    ۳ سال پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    کاملا

    ۳ سال پیش
  • انیسا

    0

    رمانتون عالییی ممنونم

    ۳ سال پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    مررررسی

    ۳ سال پیش
  • آمینا

    0

    چه راحت سام رو برد😑😑😑

    ۳ سال پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    اگه بدونید هانتر چه هیولاییه میفهمید این کارا براش مثل اب خوردنه

    ۳ سال پیش
  • یاسی

    0

    حاجی برگام زود بزار اصلا خودم ریختم برگام موند جوووووووون ای کاش زود بیاد پارت بعدی دارم سکته میکنم نمیشه روز های پارت رو زیاد تر کنی

    ۳ سال پیش
  • Nirvana

    0

    خیلییییییی باحالهههههههههه دمت گرم حدیث جوووووننننن

    ۳ سال پیش
  • Zarnaz

    0

    حالا باید تا شب صبر کنیم که تیدا ببره و بریم سراغ الیسا ببینیم حدیث جونم قراره چه شوکی بهمون وارد کنه🙃ولی خودمونیم چه خونسرد سام بردها گفت بیا بیا تو بغل عمو آفرین (هانتر به سام) 🤣🤣🤣😜😜

    ۳ سال پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    🗿بیا کاریت ندارم

    ۳ سال پیش
  • Zarnaz

    0

    دقیقا چه قشنگه گفتی حدیث جونم 🤣❤️

    ۳ سال پیش
  • Zarnaz

    0

    حدیث جونم اول خدا رحمتش کنه عزیزم دوم اینکه واقعا با یه بچه همین هم که نوشتی آفرین داره من بودم اصلا نمیتونستم بنویسم🤭😁وایییی هانتر جونم نگفتم این همه خاموش این کارهارو با ما نکن❤️😈

    ۳ سال پیش
  • سیتا

    0

    سام هم پر فقط دو نفر دیگه مونده خوب تعداد رو هم می برد تا بیاد سراغ الیسا بفهمیم چه خبره

    ۳ سال پیش
  • Elnaz

    0

    سلام خسته نباشید من تازه دارم میخونم این رمان رو و الان پارت ۱۲ رو هم خوندم و دلم گرفت تا هفته بعد موندم چجوری طاقت بیارم 🤕🥲

    ۳ سال پیش
  • | نویسنده رمان

    پارت بعدی امروزه

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️