شکار او به قلم حدیث افشارمهر
پارت دوم :
خودش هم پخی زد زیر خنده و به مسواک زدنش ادامه داد. به پنجره اشاره کردم و گفتم:
-مگه نمی بینی دنیا رو برف و سرما برداشته؟ چرا پنجره رو باز می ذاری آخه؟
به زور بهم رسوند که کار اون نبوده. خسته و کلافه گفتم:
-اول برو اون دهنت رو بشور بعد ازت سوال می پرسم.
کش و قوسی به بدنم دادم از اتاق بیرون زدم و توی سالن پذیرایی بیست و چهار متری ایستادم. خونه هنوز از مهمونی دیشب بهم ریخته و درهم برهم بود. بعد از این که صورتم رو شستم و نون تست رو توی دستگاه گذاشتم کره و مربای توت فرنگی به نونم مالیدم و خوردم. اون قدر عاشق مربای توت فرنگیم که حاضرم کل دنیا رو بابتش آتیش بزنم. توی کیف سرکارم دو تا از این صبحونه ی خوشمزه آماده کردم و گذاشتم که حین کار گرسنم نشه هرچند شیرینی مربا آدم رو زودتر از موعد گرسنه می کنه اما نمی شد اگه نمی خوردم. بار و بندیلمو جمع کردم و فارغ از هرچیزی که دیروز اتفاق افتاد سرکار رفتم. ماشین نداشتم و هر روز مجبور بودم با مترو و اتوبوس برم سرکار اما امروز خیلی دیر کردم. از دور ماشین دیدم که انگار با دیدن من صبر کرد سریع دست تکون دادم و با دو خودم رو بهش رسوندم. شیشه های ماشین دودی بود و وقتی کنار در ایستادم شیشه رو پایین داد و سر به زیر حرفی نزد. با صدای بلندی آدرس جایی که می خواستم رو گفتم و اونم سرش رو تکون داد. از خدا خواسته در ماشین رو باز کردم سوار شدم و نفس عمیقی کشیدم. یکهو عطسم گرفت و با صدای ریزی عطسه زدم اما از نگاه راننده دور نموند. از توی اینه بهم نگاه کرد معذب شدم خودم رو جمع و جور کردم و زیر لب ببخشیدی گفتم.
بی توجه پاش رو روی گاز گذاشت و به سرعت حرکت کرد. دست انداختم کمربند رو بستم و پلکام رو محکم به هم چسبوندم. از سرعت خیلی زیاد می ترسیدم. اخلاق خیلی بدی که از بدو تولد داشتم این بود که خیلی زود به همه اعتماد می کردم و می بخشیدم هنوز که هنوزه بعد از بیست و سه سال سن همچنان همین خصوصیت اخلاقی رو دارم و نمی تونم ترکش کنم و این موضوع بر می گرده به سال ها پیش وقتی که فقط پنج سالم بود و به دخترخالم اعتماد کردم و سوار تاب شدم اما اون برای خنده و مسخره بازی با چنان سرعتی هولم می داد و من جیغ می کشیدم که هنوز باورم نمی شه چطور یه دختر بچه می تونه این قدر عوضی باشه! حتی وقتی که از روی تاب پایین افتادم و نزدیک بود خونریزی کنم همچنان با تمسخر می خندید. از اون موقع به بعد از سرعت و تاب سواری فراری بودم. باید می دونستم که اون آدم بشو نیست و به هیچ عنوان مسئولیت پذیر هم نیست چون وقتی دم در حیاط نشسته بودیم و خاله بازی می کردیم اشتباه دومم رو مرتکب شدم. اون قرار بود مراقبم باشه اما تصمیم گرفت که برگرده توی خونه و من رو به راحتی رها کنه همون روز باد خیلی شدیدی میومد و ابرها تیره شده بودن. دستم رو لای در گذاشتم و نمی دونم چی شد که طوفان در رو محکم بست و صدای تیک انگشتم بلند شد. جیغم به هوا رفت و خون از لای در می چکید. انگشتم رو بالا آوردم و به جای بخیه دور نوک انگشتم نگاه کردم. خاطرات و افکار گذشته رو از سرم بیرون ریختم و به راننده نیم نگاهی انداختم. الان که دارم خاطرات رو مرور می کنم می فهمم چه قدر همه چیز واضح بود و من احمق بودم! نمی فهمیدم....این خاطره رو استپ کن و خوب به چهره ی راننده نگاه کن. نه انگار انتظارم برآورده نشد و اون کسی نبود که فکر می کردم. این قسمت رو جلو زدم تا رسیدم به صندوق حساب فروشگاه. با لبخندی ملیح پشت میز نشستم و گفتم:
-مشتری بعدی.
صفی از مشتری هایی بود که منتظر حساب و کتاب بودن و من نیم ساعت از وقتم رو توی دستشویی فروشگاه تلف کردم تا فقط خستگی در کنم و یکم احساس آرامش پیدا کنم. حتی اون جا لاک هم زدم! کل روز کار کردم دو شیفت و وقتی شب می شد دیگه طاقت از کف می بریدم. با پوزخندی که روی لبم بود به لاک های آبی روشن دستم نگاه کردم و اجناس رو از زیر بارکد خوان رد می کردم. رسید خرید رو به خانم و بچه ی کوچکش که منتظر نگاهم می کردن دادم و با صدای رسا سینه ای سپر و اعتماد به نفس گفتم:
-خوش اومدین.
لبخندی زدن و جا رو برای مشتری بعدی باز کردن. بدون این که به شخص نگاه کنم سرم رو به زیر انداختم تا کمی میز چک اوت رو تمیز کنم. مشتری بعد از کمی مکث دستش رو آروم جلو آورد و فقط پاکتی شیر روی میز گذاشت. بدون این که سرم رو بالا بیارم بارکدخوان رو روی محصول کشیدم و گفتم:
-فقط همین؟
بدون این که صداش بلند شه سرش رو آروم مثل اسلوموشن(صحنه آهسته) تکون داد. متعجب نگاهم رو بلند کردم و به مرد بیست و شیش هشت ساله ای رو به روم که کلاه بیسبالی مشکی به سر زده بود و تا یقه سرش رو توی لباس فرو کرده نگاه کردم. آخه به تو چه که چقدر جنس می خرن الیسا؟ هوف اگه زیاد بخرن صد در صد حقوق ما کارگر ها بیش تر می شه. اول با دستشویی شستن توی همین فروشگاه شروع کردم و حالا با تلاش زیاد به صندوقداری رسیدم.
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۳۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
بی نام
0نظری ندارمممممممم
۱ سال پیشبی نام
0نظری ندارمممممممم
۱ سال پیشبی نام
0نظری ندارمممممممم
۱ سال پیشسودابه
0عالی بود تا اینجا
۱ سال پیشانیس
0عالی
۲ سال پیش...
4چه دختر پر تلاشی شخصیتش رو دوست دارم
۲ سال پیشعالی
0عالی
۲ سال پیشتبسم رحیمیان
0خوب
۲ سال پیشتینا
0عالی
۲ سال پیشپرییی
0باحاله دوسش دارم😊🥹
۲ سال پیشارغوان
0کلا من رمان خون به دنیا اومدم عاللللیه تا اینجا
۲ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
😁♥️
۲ سال پیشHadis
0عالی
۲ سال پیشمستر
0خوب
۲ سال پیش(:
0عالییی
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

آنیا
3متاسفانه این اخلاق گندرومنم دارم🫠