لیست کلیه پارتهای رمان شب سوار : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 102
-
رمان شب سوار - پارت 1
فصل اول: هفت خبیث ـ دستش بهتون برسه تیکه تیکه تون میکنه. تو یه اَلِف دختر و خواهر بچه سِنت سر به سر یه قاتل کارکشته می ذارین؟ میز را محکم گرفتم و النگوهایم جیلینگ و جیلینگ غریدند: من نمی ذارم دستِ کثیف اون متجاوز به من و خواهرم برسه. سامان به من پوزخند زد: « دست اون بلندتر از بخت شماست. ...
بروزرسانی در : ۱۵۸ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 2
میز را کنار زدم و بی توجه به نگاه بقیه ی مردم داخل کافی شاپ، جلوی او زانو زدم و گفتم: التماست می کنم. خواهش می کنم. ـ بلند شو! چرا داری جلب توجه می کنی احمق؟ ـ تو از جون مادرت می ترسی مگه نه؟ منم از جون خواهرم می ترسم. اگه پیش بیاد بتونی انتقام بگیری این کارو نمیکنی؟ من که ازت نخواستم تو قد...
بروزرسانی در : ۱۵۸ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 3
گفتم: خیلی خب نقطه ضعفش چیه؟ سامان دهان باز کرد ولی هنوز کلمات روی زبانش خیس نخورده بود که شیشه ی کافه شکسته شد و روی سر ما ریخت و تیری به سینه ی سامان نشست. جیغ کشیدم و من و سامان از روی صندلی پایین افتادیم. همه ی کسانی که در کافه بودند از جا پریدند و از دیدن آدمی که تیر خورده، تعدادی پریشان...
بروزرسانی در : ۱۵۸ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 4
فصل دوم: تازه واردها تیپ و قیافهام در آن روستا، نگاهها را مثل زنبورهایی که دور گل جمع میشوند، دنبال خودم کشیدم. شلوار نخی گشاد و تی شرت بلند آستین سه ربعم خیلی مسئله نبود. بیشتر تتوی ظریفی که روی استخوان ساعد و قوزک پایم زده بودم و موهای تمام شرابی که از زیر لچک دور سرم تا روی کمرم ریخته...
بروزرسانی در : ۱۵۷ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 5
ـ خدا نکنه آدم کارش گیر یه نفر بیفته که مرگ و زندگی باشه. اول که چند بار باهاش تماس گرفتم و جوابمو نداد. مجبور شدم بهش پیام بدم و گفتم من کار خیلی واجبی دارم، مرگ و زندگیه، باید بیام ببینمت. برگشت با کلی افاده در جوابم نوشت ( اینجا خودم را به نشانه ی ادای آن زن تکان دادم) وقت بگیر حضوری بیا...
بروزرسانی در : ۱۵۷ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 6
از بدو ورود من و سویل، صحبت زنها به پچ پچ تغییر فرکانس داد و مدار غیبت از شخص قبلی روی ما منتقل شد. سویل که از هفت دولت آزاد بود و روسری سر نداشت و پایین موها و چتریهایش را آبی پررنگی رنگ کرده بود. من هم که تکلیفم معلوم بود. نگاه سنگین زنها مثل دانههای باران بر سر و ظاهر ما چکه میکرد. ...
بروزرسانی در : ۱۵۷ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 7
به سویل سوئیچ دادم و گفتم: تو توی ماشین منتظرم باش. و خودم پشت بوتهها قایم شدم. یاسر به حیاط بغلی که ظاهراً خانه ی خودشان بود رفت. قسمتی از خانه شان به جای دیوار فقط بوته داشت. از پشت بوتهها او را تماشا میکردم. میخواستم مطمئن شوم کسی در حیاط نیست تا داخل بروم. او که پشتش به من بود، گفت...
بروزرسانی در : ۱۵۷ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 8
یاسر گفت: خیلی ناراحت شدم و خیلی دلم میخواست می تونستم کمکتون کنم ولی شرمنده. در این مورد نمیتونم موثر باشم. یعنی کار من نیست. بیل و کیسه را برداشت تا برود. جلوی راهش را گرفتم. او گفت: ساعت ملاقات سه و نیمه. ـ لوس نشو دیگه. ـ اگه هم محلیها از جلوی در رد شن و مارو ببینن و خبر رو به گ...
بروزرسانی در : ۱۵۷ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 9
از پشت سرشان یک مرد سن بالا و لاغر اندام داخل حیاط شد. از شباهتش مشخص بود پدر یاسر است. با هیچ کس حرف نزد و سمت انباری آمد. انباری دقیقاً کنار دیگ بود. یاسر خواهر زادهاش را به طرف خانه هل داد و روی دیگ نشست و همان یک ذره درزی که باز کرده بودم مسدود گشت و همه جا تاریک شد. مشتی به در دیگ زدم. ...
بروزرسانی در : ۱۵۷ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 10
خدا می دانست که دلم از شنیدن اراجیف آنها چه جوری میشکند. هر چند اولین باری نبود، چنین تهمتها و برچسبهایی را نسبت به خودم میشنیدم. ولی هیچ وقت برایم عادی نمیشد. سلیله گفت: ـ میخوام با زن حسن حرف بزنم برای دخترش. دیگه باید برات آستین بالا بزنیم. میترسم یه وقت دلت گیر کنه پیش این زنهای مط...
بروزرسانی در : ۱۵۷ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 11
بازوبند قهوهای رنگی هم دور بازوی حجیمش بسته بود که آن را فقط دور بازوی چندتا از مسن ترها دیده بودم. همسن و سالهای یاسر هیچ کدام بازوبند نداشتند. وقتی همه ی تماشاچیها جا گیر شدند، ورزشکارها دایره وار داخل گود ایستادند. مرشد به زنگ نواخت و به تنبک ضربه زد. کمی بعد هم شروع کرد به شعر خواندن...
بروزرسانی در : ۱۵۷ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 12
به خودم آمدم و دیدم دقایق طولانی محو تماشای ورزش کردن یاسر شده ام و داخل گود به هیچ کس جز یاسر نگاه نکردهام. من که حوصله ی ورزش را ندارم و از دیدن هیچ مسابقه ی ورزشی هم اصلاً خوشم نمیآید، چه جوری محو شدهام. آن قدر او را نگاه کرده بودم که فکر میکنم مردمک چشمم به او چسبیده بود و من بعد هرجا...
بروزرسانی در : ۱۵۷ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 13
چشمهای روشن مایل به طوسی داشت. بی آن که عنایتی به سلامِ پسرش بکند، گفت: زورخونه بودی یا علافی؟ یاسر سرش را خم کرد: زورخونه بودم. بو بردم یاسر فاصله ی خاصی را با پدرش رعایت میکند. فاصله ی فیزیکی نه، یک فاصله ی ارتباطی. به یاسر نمی آمد از کسی بترسد ولی یک چیز عجیبی بین او و پدرش بود که از...
بروزرسانی در : ۱۵۶ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 14
سمیه گفت: وا رکسانا جون این چه حرفیه؟ میگم با مادرم حرف زدن واسه جمعه شب قرار گذاشتن. لابد خودش میخواسته دیگه. رکسانا گفت: بار اول نیست خونواده ش قرار میذارن. هیچ کدوم از این قرارهارو یاسر نمیره. بعدم انقدر دختر همه چی تموم زیاده که. خیلی ضایع رساند که منظورش خودش است. در دلم یک سینی پر از خ...
بروزرسانی در : ۱۵۴ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 15
یک ثانیه به یاسر خیره شدم و بعد او را تایید کردم: به تیپش نگاه کن. شلوار سه خطه ی ورزشی و تی شرت گشاد و دمپایی لاانگشتی. انگار اومده آشغالهارو بذاره دم در. این چه ابهتی داره بخواد جلوی هفت خبیث از ما محافظت کنه؟ تهش بخواد دوتا سگ ولگرد از دورمون کیش بده. پشت میز نشستیم. سویل به جای رو به رو دق...
بروزرسانی در : ۱۵۲ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 16
مشتریهای کافه به آصف نگاه کردند که گردن کلفتش را کج میکرد و به بیوک زل زده بود. عرقِ شرمندگی از شقیقههای بیوک میریخت. صدایِ خیلی کلفت آصف بالاتر رفت: چاییدی کافهچی. مگه این جا سر گردنه ست، جیب منو بچاپی و بعدم دُمت رو کول و بزنی به چاک؟ یا همین جا پولمو میدی یا این کافه ی مسخره رو پودرش می...
بروزرسانی در : ۱۵۱ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 17
آصف نعره میکشید و لپهای افتادهاش از فشار دادن شانههای یاسر میلرزیدند. خیره به صورتِ یاسر بودم. بی آنکه ذرهای اخم کند یا خشمگین باشد، در تمرکز بالا، حواسش به خاک کردنِ آصف بود. خدایا چهطور در این شرایط حتی یک ذره هم از این متانت و آرامش صورتش کم نمیشد؟ آصف که دید کم آورده با نگاه به نوچ...
بروزرسانی در : ۱۴۹ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 18
یاسر به او لبخند زد: سلام. شانه ی سویل را در دستم فشردم: خواهرمه سویل. سویل این یاسره. دوست جدیدمون. در نگاه سویل میخواندم امیدی به یاسر ندارد. من هم نداشتم. اما دلم را خوش کرده بودم. یک نفر آدم، تنها بدون سلاح، بدون امکانات در یک دهات چهطور میخواست جلوی آدمی با آن همه خدم و حشمِ مسلح بایستد...
بروزرسانی در : ۱۴۷ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 19
بلند بلند زدم زیرخنده. اما سریع لبم را گاز گرفتم و دو دستی به گونههایم زدم. ـ یکی صدامونو بشنوه بیاد سرک بکشه مارو باهم ببینه برسه گوش بابام داستان میشه. من هیچوقت نمیتونم خندهامو کنترل کنم. دور و بر را نگاه کردم. جاده ی روستا آن وقت شب خلوت بود. ما هم زیر سایه ی تاریک درختهای شانه ی خاکی ق...
بروزرسانی در : ۱۴۵ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 20
قادر نبودم حدس بزنم که فقط تمثیل گفته یا از نام بردن من به عنوان مثال منظوری زیرپوستی داشته. او بی خبر از یکشنبهبازاری که در دل من برپا کرده، هنوز داشت نشانی می داد: مهربون باشه. بامزه باشه. پول و تحصیلاتش برام مهم نیست. صفر کیلومتر نباشه. گفتم: منظورت از صفر کیلومتر چیه؟ ـ این دخترهایی که ناز...
بروزرسانی در : ۱۴۴ روز پیش
