لیست کلیه پارتهای رمان شب سوار : پارت های 81 تا 100
تعداد کل پارت های منتشر شده : 102
-
رمان شب سوار - پارت 81
خودم میدانم بیخودی و الکی شلوغش کرده بودم. کاملاً مشخص بود از جای دیگر پُرم. ولی یاسر همچنان آرامشش را حفظ کرده بود. او دستهایش را داخل جیبش زد: ـ من الان چیزیو به تو تحمیل کردم؟ من فقط ازت خواهش کردم. ـ یعنی اگه برم جلومو نمیگیری؟ ـ نه. میخوای بری برو. گردنم را عقب کشیدم: تو که تهش میخواس...
بروزرسانی در : ۳۷ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 82
از دور نگاهش کردم. این قدر خرابش بودم که قد و بالایش را که نگاه میکردم، از مردانگیاش رگهای تنم از هیجان منفجر میشدند. از تفریحاتم این بود که یاسر را در حین بیل زدن، ورزش کردن، غذا خوردن، وقتی که در دنیای خودش که ربطی به من ندارد کار میکند، تماشا کنم. چفیهای دور سر و پیشانیاش بسته بود تا ...
بروزرسانی در : ۳۵ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 83
حرف نمیزد ولی مرا نگاه میکرد. گفتم: بابت حرفام ازت معذرت میخوام. قصد ناراحت کردنت رو نداشتم. یه دفعه جوش آوردم نفهمیدم چی گفتم. ببخش اگه زبونم تنده. آثار زندگی با شوهر سابقمه. کمی صبر کردم و گفتم: بابام که از مادرم جدا شد، سویل تا یه مدتی حالش خیلی بد بود. بابام براش دوچرخه خرید بره سواری کنه...
بروزرسانی در : ۳۳ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 84
و یک دفعه با همان یک دست پای مرا جلو کشید و کل هیکل من روی نیمکت سرخورد و به طرفش کشیده شد و در یک سانتی متریاش رسیدم. زمین فوتبال آنقدر بزرگ بود که سویل از آن دور، متوجه ی اتفاق بین ما نبود. آن قدر هم سرش گرم چرخیدن بود ما را نمیدید. داشتم از این فاصله ی نزدیک دل به باد میدادم. چشمان یاسر دو...
بروزرسانی در : ۳۲ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 85
هیچ وقت فکر نمی کردم از دیدن شماره ی امیرحسام این قدر خوشحال شوم! فکر کردم: این واسه چی زنگ زده؟ جواب دادم: الو؟ امیر حسام؟ ـ الو سُودا بیا بیرون کارت دارم. ـ چی میگی؟ کجا بیام؟ ـ من میدونم توی این روستای کوفتی هستی. پشت خونهتونم. بیا کوچه پشتی وگرنه من میام دم در و آبروت رو میبرم. و تلفن ...
بروزرسانی در : ۳۰ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 86
قلبم تند میزد و عرق وحشت به گردنم نشسته بود. جلوی یاسر خجالت میکشیدم. تصور میکردم غیر از گرمای هوا، غده ی خجالتم هم دارد از داخل گرما تولید میکند. امیرحسام گفت: تو از اولم خوب بودی. این من بودم که بد بودم. ولی عوض شدم. باور کن من دیگه آدم قدیم نیستم. گفتم: آره راست میگی. تو عوض شدی. ولی منم...
بروزرسانی در : ۲۸ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 87
شتابان داخل خانه ی خودمان رفتم. جعبه پیتزاها روی ایوان بود ولی یاسری درکار نبود. به حیاطشان نگاه کردم. هیچکس نبود. هوا تاریک شده بود و برق زیرزمین هم خاموش بود. معلوم بود یاسر رفته. دلم گرفت. سویل روی سکو آمد و از دیدن جعبههای پیتزا ذوق زده به هوا پرید: وای آخ جون پیتزا! آبجی تو سفارش دادی بیا...
بروزرسانی در : ۲۶ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 88
من در زیر زمین او، پوشیده در یکی از پیراهن مردانههای او و یکی از شلوارکهایش، با موهای پریشان، بطری به دست با آهنگ محلی غمگینی در اتاق چرخ میزدم و میرقصیدم. تا چشمم به یاسر افتاد، از حرکت ایستادم و لبخند احمقانه ی کش داری زدم: عه. برگشتی دهاتی؟ یاسر در زیرزمین را بست و نفس عمیقی کشید: هوای ...
بروزرسانی در : ۲۵ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 89
. بعد سرم را از سینهاش عقب کشید و موهایم را از دو طرف پشت گوشهایم زد و به صورت ریمل مالی و اشک آلود من نگاه کرد. خندید. گفتم: خیلی زشت شدهام نه؟ از اولم منو دیدی فکر کردی خیلی زن زشتیام. دماغ عمل کرده و لب ژل زده. یاسر همین طور که سرم را میان دستان خودش نگه داشته بود، خندید: اتفاقاً تو یکی از...
بروزرسانی در : ۲۳ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 90
فصل یازدهم: تسبیح عاشق پیرسینگ میشود. چشمانم را که باز کردم، سردرد سنگینی به من خوشآمد گفت. صبح شده بود. اولین چیزی که دیدم صورت فرو رفته ی سویل در بالش سفید و دهان نیمه بازش بود. و آن لکه ی آب دهانی که روی روکش گلدوزی شده ی بالش پخش شده بود. موهایش را از توی صورتش کنار زدم. غرق خواب بود. چرخی...
بروزرسانی در : ۲۱ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 91
این دوماه هروقت تلفنم میلرزید، دل من هم از ترس میلرزید. با انگشتان مرتعش صفحه را کشیدم. پیام از یاسر بود. خوشحال آن را باز کردم: خواستم بگم هفته ی بعد عروسی الهام و سامیاره. تورو هم دعوت کردن. خوشحال از اینکه با من صحبت کرده نوشتم: تو الان کجایی؟ خیلی دیر و خیلی کوتاه جوابم را داد معلوم بود ب...
بروزرسانی در : ۱۹ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 92
صورتش را جلو آورد و من هم چشمانم را بستم. لبهایمان نفسهای همدیگر را لمس میکرد که در زیرزمین به ضرب باز شد و مراد و مهلا دویدند داخل زیرزمین: سلام دایی! من و یاسر تند از هم فاصله گرفتیم. مراد بیرون دوید و داد زد: مامان مامان. دایی با یه خانومه تو زیرزمینه. دایی لخته. لبم را گاز گرفتم: وای خاک ...
بروزرسانی در : ۱۸ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 93
دلم ترکید و هین بلندی کشیدم و از جا پریدم و عقب رفتم. گفتم: جلو نیا کثافت. میدونستم کار خودته. حروم زاده ی عوضی. چیکارش کردی یاسرمو؟ بازوهایم میلرزید. مرد تلو تلو خوران جلو آمد. لامپ زیرزمین را زد و از دیدن یاسر و دستان خونی و چاقوی توی دستش وحشت کردم و جلوی دهانم را محکم گرفتم. جلو دویدم و یا...
بروزرسانی در : ۱۶ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 94
پس تشخصیم درست بوده. یاسر میتوانست به سهیل مسلط شود! میتوانست هروقت بخواهد او را خاموش کند. ولی نمیخواست! چرایش را نمیدانستم. شاید هنوز آن قدری شخصیتش احساس امنیت نمیکرد. باید یکجا این را به رویش میآوردم. رو به سویل گفتم: غیر از اون خود دختر و پسر چون دارن توی رفت و آمد خونوادگی همدیگه رو...
بروزرسانی در : ۱۴ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 95
مرد تبر را کوبید به کابلهای جعبه برق روی پشتبام. سیمهای برق افتادند داخل استخر و جرقه ی خیلی بدی زدند. از ترس یک قدم عقب رفتم و حس کردم پاشنه ی کفشم روی هوا رفته. سریع جلو آمدم و به پشتم نگاه کردم. ارتفاع یک برج ده طبقه تا پایین. از آن طرف از سوراخ مخصوص داخل استخر، آب به داخل استخر ریخته شد....
بروزرسانی در : ۱۲ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 96
روی زمین نشستم. سرش روی سینهام افتاد. دستانم از زیر بغلهایش رد شده بود. دستم را روی گونهاش کشیدم. نرمی مخمل دستکش، صورتش را به واکنش انداخت. صدایش زدم: یاسر؟ برگشتی؟ واکنشی نشان نداد. گفتم: چشماتو باز کن. امشب چه زود سهیل رفت. ـ خودم فرستادمش بره. ـ پس تو میتونی کنترلش کنی. ـ خیلی وقت نیست ک...
بروزرسانی در : ۱۱ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 97
صدای تق تق کفش روفرشی پاشنه بلندم توجه مهمانان را روی پلهها کشاند. اولین بار بود که به خواهرهای یاسر این قدر دقت میکردم. هیچکدام مثل پدرشان عباس چشمشان رنگی نبود. صورتهایی ساده؛ چشمهایی تیره و نگاههای عبوس و مجبور. هردو خواهر مخصوصاً خواهر سلیله با اکراه با من روبوسی کردند. قیافههایشان زی...
بروزرسانی در : ۹ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 98
اگر به من بود، فقط در محضر عقدی با یاسر میخواندم و خلاص. اما یاسر پسر بود. و بار اولی بود که داماد میشد و حتماً آرزو داشت. پس به خاطر او لباس عروس پوشیدم. ولی یک لباس عروس ساده ی بدون پف تا مچ پا. موهای شرابیام را خودم بالای سر گوجه کردم و تورم را با سنجاق به آن آویختم. ترس از هفت خبیث چنان مث...
بروزرسانی در : ۷ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 99
میدانست من نگران هفت خبیثم. هرچند ما اصلاً جشنی نداشتیم. صرفاً یک عقد در محضر و یک شام در رستوران بود. راست میگفت. در شلوغی و جمعیت نمیتوانست بیاید. عقد ما در محضر انجام شد. ساده و بیتکلف. قیافه ی عباس و سلیله خوشحال نبود. تاجماه اما ذوق میکرد و میتوانستم بگویم حتی ساره هم خوشحال است ولی ب...
بروزرسانی در : ۵ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 100
فصل چهاردهم: مستندی از گاوداری بیهوش نشدم. چون ناشیانه زد. فقط گیج شدم و روی زمین افتادم. آخی از زیر زبانم در رفت و چشمانم تار و صداها در گوشم گنگ شد. سعی کردم دستم را بالا بیاورم ولی قدرت حرکت نداشتم. صدای مکالمه ی دونفر را بالای سرم میشنیدم. یکی همینجا بالای سرم بود و یکی از تلفن همراه میآمد...
بروزرسانی در : ۴ روز پیش
