لیست کلیه پارتهای رمان شب سوار : پارت های 101 تا 120
تعداد کل پارت های منتشر شده : 120
-
رمان شب سوار - پارت 101
یاسر همینطور که راه میرفت، ناگهان حالت شانههایش تیزتر، و گردنش برافراشتهتر شد. چشمهای دورنگش گشاد گشت. نیش شیطانیاش مثل پرده ی نمایشی هولناک گشوده شد و یاسر جایش را به سهیل داد. سویل گفت: آبجی این چشه؟ دیوونه شده؟ گفتم: این مرحله ی دیوونگی رو رد کرده، الان رسما روانیه! یاسر نگاه تیزی به من...
بروزرسانی در : ۳۴ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 102
شب اول عقدم به همین قشنگی خراب شد. شب را خانه ی پدرم و تنهایی خوابیدم و یاسر هم به زیرزمین رفت. صبح با صدای صحبت یاسر و پدرم بیدار شدم. از در اتاق بیرون رفتم و از پایین شنیدم باهم صحبت میکنند. پدرم گفت: فکر میکردم دیشب میرین خونه ی شما میخوابین. یاسر گفت: احساس کردم سُودا شاید شب اول راحتتر ...
بروزرسانی در : ۳۲ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 103
یاسر کمربندش را با شدت از کمر خودش باز کرد، آن را دور کمر من انداخت و دو سر کمربند را کشید و محکم توی آغوشش فرو رفتم و پاهایم از روی پهلوهایش رد شد. نگاه من را به نگاه خونزده ی خودش زنجیر کرد. از دهان تندتند نفسنفس می زد. پیشانیاش را به پیشانیام چسباند. دستانم را روی بازوهایش گذاشتم. گفتم: یا...
بروزرسانی در : ۳۰ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 104
یکمرتبه شکمم به لبه ی اپن فشرده شد. یاسر یک دستش را از طرف دیگر من رد کرد و به اپن چسباند و بدین ترتیب میان یاسر و اپن پرس شدم. صورتم را کمی کج کردم ولی یاسر بی آن که چیزی در صورت آرامش نمایان شود کاهو میجوید زیر چشمی به سلیله نگاه میکرد. هربار که یاسر از پشت هل کوچکی میداد، چاقو در دستم شل م...
بروزرسانی در : ۲۹ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 105
فصل پانزدهم: هفت خبیث در جنگل شروود گاو چنان از ته حنجره ماغ میکشید که این بار خودم از رخت خواب بلند شدم و لب پنجره رفتم و آن را باز کردم و بلند و کشیده داد زدم: زهرمار! و بعد زدم زیرخنده. دیگر با اینجا اُخت شده بودم! باید بگویم خیلی هم کیف داد! راضی از کار خودم پنجره را بستم. به لطف همین صدا ...
بروزرسانی در : ۲۷ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 106
رکسانا به طعنه به سلیله گفت: میبینم که تاجماه خسته شده کلفت جدید استخدام کردین. سلیله هیچ نگفت؛ فقط نگاه نفرتبارش روی من بود. رکسانا آماده به دعوا مرا نگاه میکرد. آنقدر با خواهرهای امیرحسام تمرین دعوا و حاضرجوابی کرده بودم که بدون از دست دادن خونسردی ام، کیسه آشغال را یک گوشه نهادم؛ دستهایم...
بروزرسانی در : ۲۵ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 107
دست ساره را کشید و از آشپزخانه بیرون برد. داخل یکی از اتاقها را رفتند و در را کوبیدند. اشکم پایین افتاد. فاحشه؟ خراب؟ مگر چه کار کرده بودم که لایق همچین لقبهایی شده بودم؟ مگر زندگی چند نفر را خراب کردم؟ به کدام مرد متاهل و غیر متاهل، نگاه ناپاک کردم؟ من که همیشه لباس گشاد میپوشیدم. در راهِ بی...
بروزرسانی در : ۲۳ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 108
در را بست و با دلخوری گفت: دیگه هیچوقت به من دروغ نگو سُودا. گفتم: ولی.... یاسر برای اولین بار حرف مرا قطع کرد: الان چندمین دفعهست که میبینم داری دروغ میگی. دروغ گفتن کار آدمهای ترسوئه. یواش گفتم: منم نگفتم شجاعم. ـ ازت پرسیدم دعوا شده و بهم به دروغ گفتی نه. باید همه چیزو بهم بگی. آدمهای...
بروزرسانی در : ۲۲ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 109
جلوی آینه به صورتم کرم پودر میمالیدم. برای بار هزارم رفته بودم و از پشت پرده ی صحنه صندلیها را چک کرده بودم. اما یاسر نیامده بود. دوستم وقتی که مطمئن شد ابروهایش به خوبی گریم شدهاند، گفت: شوهرت نیومد؟ زیر لب یواش گفتم: از تعداد فضولهایی که دور منه میشه ارتش ساخت! ـ چی؟ نشنیدم. ـ هیچی هیچی. ...
بروزرسانی در : ۲۰ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 110
هرکسی یک چیزی میگفت: آقا شرفی عیب نداره. یک سانس اجرا کردیم. نصف پولو پس میدیم. ـ زنگ بزنین محسن بیاد جاش. ـ بابا محسن خونهاش دوره. تا برسه و تا گریم بشه خیلی دیر میشه. نگین تو نمیتونی جاش بازی کنی؟ ـ وا چی میگی؟ من که دخترم ضایعست. ـ بگیم علی احمدی بیاد پایین به جاش. ـ بابا علی احمدی مسئ...
بروزرسانی در : ۱۸ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 111
یاسر فوری نگاهم کرد. نمیتوانستم اضافه بگویم چون صدایم از میکروفون بغل گوشم در سالن پخش میشد. یاسر جهت نگاهم را گرفت و هفت را دید. آن قدر وحشت و هیجان هردویمان طبیعی از کار در آمده بود، که مردم در صندلیها جا به جا میشدند. شرفی هم از پشت صحنه به نشانه ی تایید سر تکان میداد. هفت خبیث اینجا بود...
بروزرسانی در : ۱۶ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 112
نفسم را پر سر و صدا ول کردم و گفتم: تو اینهاگیر و واگیری فقط تورو کم داشتم. برو بابا. پشت بندش پیام دیگری آمد: اگر نیای میام توی تئاتر و آبروت رو میبرم. او هم نقظه ضعف مرا پیدا کرده بود که مدام با آبرویم تهدیدم میکرد. تصمیم گرفتم یاسر که برگشت بدهم حقش را کف دستش بگذارد وگرنه گراز که با سلام ...
بروزرسانی در : ۱۵ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 113
فصل شانزدهم: به قصر شیطان خوش آمدید پلک زدم. اول همه چیز تار بود. تصاویر از شکلهای درهم، زاویهدار و گوشهدار شدند. توانستم شخصی که با لباس یک دست سیاه جلویم روی صندلی نشسته ببینم. یک پایش روی پای دیگرش عمود بود؛ برق کفش چرم سیاهِ نوک تیزش مرا هیپنوتیزم میکرد. صدایی از ته حلقم مبنی بر هوشیاری ...
بروزرسانی در : ۱۳ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 114
وای خدایا! چه قدر بد است آدم با مغز خودش تنها باشد! خوش به حال اینهایی که تنهایی مسئله حل میکنند و در شرایط بحرانی مغزشان کار میکند. خدایا یک تقلبی، راهنمایی چیزی بفرست. آخر مغز من و این جور مسئلههای سخت؟ بیچاره یاسر. حتماً الان کلی آشفته شده. خدا کند حرف والایار را گوش نکند و هرگز نیاید. جل...
بروزرسانی در : ۱۱ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 115
رسماً لال شده بودم. تعجبِ والایار از وحشت کردن من، مرا متعجب میکرد. گفت: چته؟ جنازه که نشونت ندادم. این فقط یک تخم چشمه. دستانم میلرزید: یعنی زدی دختره رو کور کردی؟ یک چشمشو ورداشتی یادگاری؟ والایار شانه بالا انداخت: دیگه چشم به درد جنازه که نمیخوره؛ میخوره؟ ـ جنازه؟ یعنی منظورت اینه... ـ کش...
بروزرسانی در : ۹ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 116
یاسرِ من خانه را ترک کرد و تلفن پویا را گرفت. پویا جواب داد: جدیداً زیاد دلت برام تنگ میشه. یاسر گفت: یه فیلم برات میفرستم نگاه کن. و فیلمی که چند دقیقه پیش هفت خبیث برای او فرستاده بود برای پویا ارسال کرد. دو دقیقه بعد تلفنش زنگ خورد. از صدای پر از لکنت پویا معلوم بود زبانش بند آمده: این... ا...
بروزرسانی در : ۸ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 117
به گردن خودم دست کشیدم و به سیاهی زیر دریچه زل زدم. پلکانی به حلقوم تاریکی پایین میرفت. پاهای برهنهام را روی پلههای خنک و آجری گذاشتم. حرکت خاک و سنگهای ریز زیر پاهایم اصلاً حس خوبی به من نمیداد. بوی رطوبت مرا به عطسه انداخت. آن زیر فقط یک اتاقک نمور بود که لامپ فلورسنتی زورکی روشنش میکرد. ...
بروزرسانی در : ۶ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 118
فصل بیستم: یک دیوونه رو فقط یک روانی میتونه شکست بده. ـ دِتر بیدار شو. پیشْت! از تکانهای دست او چشمانم باز شد. عضلات صورتم درهم رفت و کمرم را تاب دادم. استخونهایم قرچ قروچ صدایی دادند. گفتم: وای تنم خرد و خمیره. همه ی جونم درد میکنه. به دریچه نگاه کردم. هنوز شب بود و هوا تاریک. گفتم: ساعت چ...
بروزرسانی در : ۴ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 119
گفتم: یاسر دستات میلرزه. یاسر گفت: به خاطر اون چیزیه که بهم تزریق کردن. پنجههای پامم قدرت ندارن. نمیتونم پدالها رو خیلی خوب فشار بدم. دستگیره ی ماشین را چسبیدم و گریه کردم. یاسر گفت: گریه نکن. ـ الان گریه نکنم پس کی گریه کنم؟ فقط سهیل میتونه از پسش بربیاد. تو هیچوقت رانندگی نکردی. ـ رانندگ...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 120
همین طور که مرا بغل کرده بود سرش را به سینهام فشار میداد و بلندبلند گریه میکرد. سعی کردم دستانم را تکان دهم ولی یاسر مرا سفت چسبیده بود. یک مرتبه گریهاش قطع شد. خُرخُری کرد و سرش را به سنگینی و سختی از سینه ی من جدا کرد. همان لحظهها بود که چشمان من باز شد و به او نگاه کردم. موهای سیاهش روی...
بروزرسانی در : دیروز
