شب سوار به قلم آرزو مهاجر
پارت دوازده :
به خودم آمدم و دیدم دقایق طولانی محو تماشای ورزش کردن یاسر شده ام و داخل گود به هیچ کس جز یاسر نگاه نکردهام.
من که حوصله ی ورزش را ندارم و از دیدن هیچ مسابقه ی ورزشی هم اصلاً خوشم نمیآید، چه جوری محو شدهام.
آن قدر او را نگاه کرده بودم که فکر میکنم مردمک چشمم به او چسبیده بود و من بعد هرجایی برود گردن من هم همان طرفی میچرخد.
ورزش که پایان یافت، ورزشکاران در یک خ

لطفا صبر کنید...

حدیث؟
0محشرهههههع👌قلمتون بی نظیره