شب سوار به قلم آرزو مهاجر
پارت ششم :
از بدو ورود من و سویل، صحبت زنها به پچ پچ تغییر فرکانس داد و مدار غیبت از شخص قبلی روی ما منتقل شد.
سویل که از هفت دولت آزاد بود و روسری سر نداشت و پایین موها و چتریهایش را آبی پررنگی رنگ کرده بود.
من هم که تکلیفم معلوم بود. نگاه سنگین زنها مثل دانههای باران بر سر و ظاهر ما چکه میکرد.
قرار این بود که وقتی بقیه گرم صحبت هستند یاسر یواشکی ندا بدهد که کجا همدیگر ر
لطفا صبر کنید...
