شب سوار به قلم آرزو مهاجر
پارت هشتم :
یاسر گفت: خیلی ناراحت شدم و خیلی دلم میخواست می تونستم کمکتون کنم ولی شرمنده.
در این مورد نمیتونم موثر باشم. یعنی کار من نیست.
بیل و کیسه را برداشت تا برود. جلوی راهش را گرفتم. او گفت:
ساعت ملاقات سه و نیمه.
ـ لوس نشو دیگه.
ـ اگه هم محلیها از جلوی در رد شن و مارو ببینن و خبر رو به گوش بابات برسونن، برات بد میشهها.
گردنم را کج کردم و به او طعن
لطفا صبر کنید...
