پارت هشتم :

یاسر گفت: خیلی ناراحت شدم و خیلی دلم می‌خواست می تونستم کمکتون کنم ولی شرمنده.

در این مورد نمی‌تونم موثر باشم. یعنی کار من نیست.

بیل و کیسه را برداشت تا برود. جلوی راهش را گرفتم. او گفت:

ساعت ملاقات سه و نیمه.

ـ لوس نشو دیگه.

ـ اگه هم محلی‌ها از جلوی در رد شن و مارو ببینن و خبر رو به گوش بابات برسونن، برات بد میشه‌ها.

گردنم را کج کردم و به او طعن

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!