پارت هجده :

یاسر به او لبخند زد: سلام.

شانه ی سویل را در دستم فشردم: خواهرمه سویل. سویل این یاسره. دوست جدیدمون.

در نگاه سویل می‌خواندم امیدی به یاسر ندارد. من هم نداشتم. اما دلم را خوش کرده بودم. یک نفر آدم، تنها بدون سلاح، بدون امکانات در یک دهات چه‌طور می‌خواست جلوی آدمی با آن همه خدم و حشمِ مسلح بایستد و از ما محافظت کند؟ هفت خبیث که یک قصاب لات مثل آصف نبود! آدم خطرناکی بود. سویل گفت:

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • مری

    0

    واییییییییییی ممنونم

    ۵ ماه پیش
  • مری

    1

    نمیشه پارتی ی زره طولانی تر باشه خیلی کوتاه

    ۵ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    ای جان. حتماً عزیز دلم

    ۵ ماه پیش
  • مری

    0

    ولی پارت قشنگی بود صمیمیت رو دوس داشتم طنز بامزه ای هم داشت

    ۵ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    ممنونم عزیز دلم. خوشحالم دوستش دارین

    ۵ ماه پیش
کپی شد!