پارت پانزده :

یک ثانیه به یاسر خیره شدم و بعد او را تایید کردم: به تیپش نگاه کن. شلوار سه خطه ی ورزشی و تی شرت گشاد و دمپایی لا‌انگشتی. انگار اومده آشغال‌هارو بذاره دم در. این چه ابهتی داره بخواد جلوی هفت خبیث از ما محافظت کنه؟ تهش بخواد دوتا سگ ولگرد از دورمون کیش بده.

پشت میز نشستیم. سویل به جای رو به رو دقیقاً بغل دستم نشست. می‌خواست یاسر را خوب دید بزند. گفتم: خب روستاست. صرف نمی‌کنه وقتی خونه

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!