شب سوار به قلم آرزو مهاجر
پارت پانزده :
یک ثانیه به یاسر خیره شدم و بعد او را تایید کردم: به تیپش نگاه کن. شلوار سه خطه ی ورزشی و تی شرت گشاد و دمپایی لاانگشتی. انگار اومده آشغالهارو بذاره دم در. این چه ابهتی داره بخواد جلوی هفت خبیث از ما محافظت کنه؟ تهش بخواد دوتا سگ ولگرد از دورمون کیش بده.
پشت میز نشستیم. سویل به جای رو به رو دقیقاً بغل دستم نشست. میخواست یاسر را خوب دید بزند. گفتم: خب روستاست. صرف نمیکنه وقتی خونه
لطفا صبر کنید...
