شب سوار به قلم آرزو مهاجر
پارت سیزده :
چشمهای روشن مایل به طوسی داشت. بی آن که عنایتی به سلامِ پسرش بکند، گفت:
زورخونه بودی یا علافی؟
یاسر سرش را خم کرد: زورخونه بودم.
بو بردم یاسر فاصله ی خاصی را با پدرش رعایت میکند. فاصله ی فیزیکی نه، یک فاصله ی ارتباطی.
به یاسر نمی آمد از کسی بترسد ولی یک چیز عجیبی بین او و پدرش بود که از او حذر میکرد. گویی که از یک مرزی بیشتر به پدرش نزدیک نمیشد.
پد
لطفا صبر کنید...

فاطمه
0فقط امیدوارم زود عاشق هم نشن چون اینجوری دیگه جذاب نیست😶