لیست کلیه پارتهای رمان شب سوار : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 102
-
رمان شب سوار - پارت 41
ـ می ریم یه دِرَگی بندازیم توی خیابون. ـ میشه بگی این دِرَگ چیه؟ از سر شب تا حالا ده دفعه از زبون همه شنیدم. منظورت همون دراگ و مواد مخدره؟ یاسر غش غش زد زیرخنده: نه بابا. مواد مخدر چیه؟ ما اهل این حرفها نیستیم. رِیس؟ دِرَگ؟ تا حالا نشنیدی؟ ـ نخیر! ـ خب پس باید از اول آموزشت بدم. به مسابقات ...
بروزرسانی در : ۱۰۷ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 42
داد و بیداد سکینه و چنگیز باعث شد سرم را بیشتر روی بالش فشار دهم. این جا هرروز صبح نوای خوش دعوای سکینه بدکینه و شوهرش چنگیزْچاخان از خواب بیدار میکرد؛ وسط دعوای آن دو گاو یاسر از طویله ی قُرَباها ماغ میکشید و آنگاه سکینه و چنگیز هردو همزمان داد میزدند: مرض! نور خورشید که پشت پلکم خورد، پلک...
بروزرسانی در : ۱۰۵ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 43
فصل پنجم: دو روح در یک جسم یک ساعت بعد خودم را مقابل یک پیرمردِ ریزنقشِ سرحال در روپوش سفید دیدم. دکتر نگاه مهربانی داشت. وسط سرش کچل بود. مرا یاد انیشتین میانداخت. عینک گرد کوچکش را روی بینی تنظیم کرد. گفت: خب فرزندم! خوش اومدی. پنداری خبر داشت. میدانست برای چه آمدهام. سعی میکردم هیجانی که...
بروزرسانی در : ۱۰۳ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 44
یخ زدم. ابروهایم از هم فاصله گرفت. کلمات را دست و پا شکسته هرس کردم: راننده بود؟... یاسر...؟ دکتر آرام پلک نهاد. گفت: شب بود. یاسر و مادرش بر میگشتن. کامیونی اومد و نیمه ی راست ماشین رو کامل له کرد و کوبید به گاردریلها. یاسر آسیب خاصی ندید و در این مورد باید بگم معجزه بود که جز دوتا خراش سطحی ...
بروزرسانی در : ۱۰۲ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 45
مشکلات یاسر به قدری مرا غرق در فکر کرد که آن یک ساعتی که در مطب دکتر بودم به کل هفت خبیث و بدبختیهای خودم را فراموش کرده بودم. دستشویی داشتم و قدمهایم را تند کرده بودم زودتر برسم. درست سر پیچ کوچه، یک دویست و هفت دودی رنگ برایم چراغ زد. اولش قالب تهی کردم. خیال کردم هفت خبیث است که سر و کلهاش...
بروزرسانی در : ۱۰۰ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 46
در ورودی را که باز کردم قلبم منفجر شد. از دیدن صورت خسته و چشمان غمگینش اشک پلکهایم را سنگین کرد. چه طور تا به حال متوجه ی غم آلود بودن نگاهش نشده بودم؟ ـ سلام. جواب دادم: سلام. خوش اومدی. بیا تو. بابام نیست. یاسر دمپاییاش را کند و داخل آمد: پس امشب نمیاد. گفتم: دیروقت میاد. مستقیم به چشمانش نگ...
بروزرسانی در : ۹۸ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 47
فصل ششم: کاکتوس هرگز خرمالو نمیدهد! دنبال تلفن همراهم میگشتم که صدای سویل را از طبقه ی پایین شنیدم: آبجی؟ اینجا که کسی نیست؟ این را که شنیدم بیخیال تلفنم شدم. گفتم: سویل درو قفل کن و از داخل اتاقت بیرون نیا برقم خاموش کن. من نمیتونم این روانی رو تنها بذارم. باید برم دنبالش. سویل جلو دوید: آبج...
بروزرسانی در : ۹۶ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 48
ترسیدم سراغ آصف برود اما باهم تا انبار ماشینش پیاده رفتیم. چادر را از روی نیسان جیتیآر مشکیِ خوشگلش کشید. و من عکس قامت خودم را در بدنه ی تمیز و براق ماشین رویت کردم. مثل کسی که حیوان خانگیاش را نوازش میکند، دستی به کاپوت براق اتومبیلش کشید و گفت: بابایی قربون برق کاپوتت بره. دلت برام تنگ شده...
بروزرسانی در : ۹۵ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 49
سهیل بی آن که بلانسبت محل سگ به ابهتِ نداشته ی من بگذارد، از داخل داشبورد یک لچکِ شطرنجی در آورد و همینطور با آن لبخند خاطرجمع که آدامس میجوید دور صورتم بست. لبه ی آن را تا روی دماغم بالا کشید و گفت: ببین عزیزم، من امشب خیلی لازمت دارم. پس دختر خوبی باش خب؟ ـ سهیل من نمیام. باور کن نمیام. اصلاً...
بروزرسانی در : ۹۳ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 50
صدایم بلندتر شد: هفت خبیثه. وای یا خدا! هفت خبیثه. سهیل هفت خبیثه! ـ فکر میکنی هی اسمشو تکرار کنی توضیحش توی ذهن من تلپاتی میشه؟ خب کدوم دیوونهایه این؟ مردهای سیاهپوش قدم زنان طرف ما آمدند. سهیل گفت: اینا که گفتن صاحب خونه با بچه ش تنهاست اینا از کجا در اومدن؟ ـ اینا دنبال منن! سهیل نگاهم کرد...
بروزرسانی در : ۹۱ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 51
فصل هفتم: ختنه با اسید نیسان مشکی پشت خانه ی ما بیصدا ترمز گرفت. سپیده ی صبح دستانش را روی شانه ی کوهها میگذاشت و نم نمَک خودش را بالا میکشید. سهیل از ماشین پیاده شد. پایش را روی زمین خاکی گذاشت. وقتی اولین تابشهای آفتاب از پشت کوه، روی چشمان دو رنگش طلوع کرد، دستانش را مقابل صورتش گرفت. گوی...
بروزرسانی در : ۸۹ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 52
از جلوی در کنار رفتم تا داخل شود. گفت: کی توی خونه ست؟ در را بستم: من و سویل. چه طور مگه؟ ـ پس علامت دادنت روی حساب چی بود؟ اخم کردم: کدوم علامت؟ ـ همون که بهت گفتم اگر اتفاقی براتون افتاد لامپ اتاقو خاموش و روشن کنین. گفتم: آها. اصلاً حواسم نبود. اون تصادفی شد. کمر سویل خورد به کلیدهای برق. بب...
بروزرسانی در : ۸۸ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 53
دقیقا زیر پای خودم سمت در راننده چاهی عمیق حفر بود. وقتی یاسر آمد تا چرخ جلو را بررسی کند در آن افتاده بود. از علفهای دور و بر مشخص بود رویش را عمداً پوشانده بودند و یاسر صاف داخل چاه افتاده بود. جیغم در چاه اکو شد: یاس! سویل گفت: چی شده؟ یاسر میانه ی راه به ریشه ی درختی که از زیر زمین رد شده ب...
بروزرسانی در : ۸۶ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 54
دکتر را سر راه گرفتیم و چون جا نبود، دکتر تصمیم گرفت عقب وانت بنشیند. یاسر هم برای این که شخصیت دکتر زیر سوال نرود، کنار او عقب وانت نشست و من سویل تنها جلو شدیم. تالار خارج از شهر و کمی نزدیک روستا بود. بالاخره رسیدیم. تالار خیلی بزرگی نبود. اما جمع و جور و قشنگ بود. تعدادی وسط محلی میرقصیدند ...
بروزرسانی در : ۸۴ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 55
وقتی از آشپزخانه بیرون میآمدم شنیدم که سلیله بد و بیراهی گفت ولی دیگر جوابی ندادم. سویل پشت در بود. لیوان آب را به او دادم. گفت: آفرین آبجی. آفرین. آخ آخ دلم خنک شد جوابشونو دادی. دیدی چه قدر پررو بودن؟ بیشعورا. اون سکینه چه رکسانا رکسانا میکرد. دخترش عین میمونه. به زیبایی تو حسودیش میشه. خوب ...
بروزرسانی در : ۸۲ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 56
شانههایم افتاد: وای این جوری که سخت میشه. از کجا بفهمیم کدوم شهره؟ یاسر گفت: اگه پویا وحدتی حرف بزنه که خونه شو اون شب به کی اجاره داد آدرسشم پیدا میکنیم. ـ سامان میخواست یکی از نقطه ضعفهاشو بهم بگه ولی نشد. همون لحظه تیر خورد توی سینه اش. بدون فهمیدن نقطه ضعفش و بدون فهمیدن محل زندگیش، خی...
بروزرسانی در : ۸۱ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 57
آن قدر اعصابم خورد شده بود حد نداشت. زیر گوش سویل گفتم: آی اگه من زن یاسر میشدم چه کونی از اینها میسوخت. سویل هم یواش کنار گوشم گفت: خب آبجی چرا شانستو امتحان نمیکنی؟ ـ منظورت چیه؟ ـ به یاسر بگو چه احساسی بهش داری. ـ وا دیوونه شدی سویل؟ ما فقط باهم دوستیم. ـ این حرفهارو ول کن آبجی. مگه چه قد...
بروزرسانی در : ۷۹ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 58
داخل سالن که برگشتم آن چه گذشت را برای سویل بازگو کردم. سویل گفت: خوب نقشه ی این رکسانای مارموذ خنثی شد. اتفاقاً با این پیرهن خوشگلتر شدی. ـ راست میگی؟ ـ آره چه قدر بهت میاد پیراهن مردونه. تو چون لاغر نیستی هیکلت پُره خیلی به تنت نشسته. یک شاخه از موهای بیگودی قشنگم را از روی شانه پشت کتف اندا...
بروزرسانی در : ۷۷ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 59
دل نگران به سویل نگاه کردم. خوابش برده بود. از این که اینقدر سریع تشخیص دادم سهیل پشت سرم است و یاسر نیست خودم هم ترسیدم. گفتم: یا خدا. کجا برم؟ ـ گفتم از اونور برو تاتی. و از مسیری خلاف جهتی که ویلای ما قرار داشت رفتیم. جلوی زمین و خانه ی یک نفر گفت: همینجا پارک کن و پیاده شو. ـ سهیل موضوع چیه...
بروزرسانی در : ۷۵ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 60
فصل هشتم: شبسوار در برابر کوسه یک هفتهای از ماجرای ختنهسوران گذشته بود و دوباره روزی رسیده بود که باید برای تمرین تئاتر به شهر میرفتم. هوا تاریک شده بود. لباس میپوشیدم. هنوز به یاسر زنگ نزده بودم که زنگ در خانه را زدند. پدرم هنوز از سفر با زن بابایم برنگشته بود. به سویل گفتم: سویل میری درو ب...
بروزرسانی در : ۷۴ روز پیش
