شب سوار به قلم آرزو مهاجر
پارت سوم :
گفتم: خیلی خب نقطه ضعفش چیه؟
سامان دهان باز کرد ولی هنوز کلمات روی زبانش خیس نخورده بود که شیشه ی کافه شکسته شد و روی سر ما ریخت و تیری به سینه ی سامان نشست.
جیغ کشیدم و من و سامان از روی صندلی پایین افتادیم. همه ی کسانی که در کافه بودند از جا پریدند و از دیدن آدمی که تیر خورده، تعدادی پریشان خاطر از کافه گریختند و بقیه هم مات و مبهوت سر جا ماندند.
از زیر شیشه خوردهها خودم را جمع کردم. صندلی را کنار زدم تا سامان را که با چشمان باز کف زمین افتاده بود ببینم. صدا زدم: سامان! آخ!
قسمتی از دستانم بخاطر شیشهها زخمی شده بود. چهار دست و پا به طرف سامان رفتم و جلوی او که با چشمان باز جان میداد، زانو زدم.
دقیقاً وسط سینه اش لکه ی خونی نشسته بود که هر لحظه بیشتر میشد. روی زخمش را دو دستی فشار دادم و داد زدم : کمک! یکی زنگ بزنه آمبولانس! نمیر. نمیر. خواهش میکنم. سامان صدامو میشنوی؟
درحالی که دهان نیمه بازش برای اکسیژن تقلا میکرد و چشمانش تا ته گشاد شده بود، کاغذی از جیبش در آورد و آن را در کف دست من فرو کرد. انگشتان خونیام را بهم فشار داد.
کاغذ مچاله را گشودم. یک شماره تلفن بود به همراه کلمه: یاس.
لبهای نیمه بازش را بهم زد ولی نفسهایش با خون داخل گلو مخلوط شده بود و نمیتوانست حرف بزند. به سختی کلمات آخرش را خرجِ من کرد: برو پی...شش.
گفتم: سامان نرو. با من بمون. بگو نقطه ضعفش چی بود؟
ولی او گردنش روی شانه کج شد و چشمهایش برای ابد باز ماند. دور و برم هنوز صدای جیغ می شنیدم و پاهای مردم از جلوی چشمانم رد میشدند و این طرف و آن طرف میرفتند اما من قدرت تکان خوردن نداشتم.
پیش چشمم، زیر دستانم یک نفر جان داده بود و هنوز خون آخرش کف دستان من بود.
تلفنم زنگ خورد. اول اعتنایی نکردم ولی آن قدر زنگ خورد که ترسیدم خواهرم سویل باشد. به شماره نگاه کردم.
فقط چند تا صفر افتاده بود. از بس دیر به تلفن نگاه کردم تماس قطع شد و پیامکی آمد به این مضمون: « گوشی رو جواب بده سُودا شب افروز.»
یک بار دیگر چند تا صفر صفحه ی تلفنم را روشن کرد. لمس را کشیدم و گوش دادم: این لباس سبز به رنگ شرابی موهات میاد، سُودا.
وحشت زده از جا پریدم و دور خودم چرخیدم. در کافه به جز خدمه ترسیده و رنگ پریده کسی نمانده بود. دو نفر به طرف من آمدند و با من صحبت کردند ولی من از در بیرون آمدم و در پیاده رو ایستادم.
تعدادی مردم جمع شده بودند و کافه و دست و زانوهای خونی مرا نگاه میکردند. میان چهره ی آدمها به دنبال او میگشتم. پیاده رو؟ خیابان؟ ساختمانها؟
ـ تو نمی تونی منو ببینی. ولی من همه جا می بینمت.
ماشینها؟ مغازهها؟ کجا قایم شده بود که او را نمیدیدم؟ گفتم: چی کار کردی؟ تو چی کار کردی؟ تو اونو کشتی بیپدر!
ـ خیلی وقت بود دنبالش بودم بکشمش. بالاخره به لطف تو از سوراخش اومد بیرون.
به پیشانیام دست کشیدم: دست از سر ما بردار. ما به تو کاری نداریم. قسم میخورم.
صدای خنده ی «هفت خبیث» در تلفنم پیچید: می دونم. سُودا! خودم میدونم.
ـ تو که اونو کشتی. پس چرا منو نمیکشی؟
ـ چون یه چیزی ازت میخوام.
به گریه افتادم: چی؟
ـ بازی.
ـ یعنی چی؟
ـ گوش کن سُودا. تو بازیکن خوبی هستی. ازت خوشم اومد.
پاهایم میلرزید. به دیوار کافی شاپ تکیه دادم. هفت خبیث هنوز صحبت می کرد: شما دوتا خواهر توجه من رو جلب کردین. خواهر تو اولین موردیه که موفق شد از دستم فرار کنه. و تو؟
میری به ملاقات بادیگارد سابقم، تا شاید بتونی نقطه ضعفی ازم گیر بیاری و منو از سر راه برداری.
بلندتر خندید. شانههایم میلرزید. از کجا فهمیده بود؟ مگر چه قدر جاسوس داشت؟
ـ واقعاً توی کوچولو چه قدر خودت رو دست بالا گرفتی که تصور کردی میتونی قهرمان بازی در بیاری و یکی مثل منو که حتی اسم واقعیم رو نمیدونی شکستم بدی؟
آب دهانم را قورت دادم و دستم را بلند کردم: گوش کن. من و خواهرم کاری به تو نداریم. خواهرم از روی بچگی یه حرف تهدید آمیز زد. ما قصد نداریم با تو در بیفتیم
. ما فراموشت می کنیم. من قول میدم. قسم میخورم که نخوایم بریم شکایت کنیم.
ـ دیگه دیر شده سُودا. قبل از این که بری سراغ بادیگاردم، میخواستم سریع بکشمت. ولی چون شجاعت به خرج دادی و ادای سوپر قهرمانهارو درآوردی باعث خنده ی من شدی. تصمیم گرفتم یکم دیرتر بکشمت. ولی نه خشک و خالی.
اشکم از گوشه ی چشمم میریخت. نفس نفس میزدم. هفت خبیث گفت: قراره باهم بازی کنیم سُودا.
جیغ کشیدم: من نمیخوام بازی کنم لعنتی. نمیخوام.
تعجب و کنجکاوی را از نگاه مردمی که از کنارم رد میشدند میخواندم. صدای نحسش هنوز هم می آمد: میدونی اتاق فرار چیه؟
تسلیم شدم و همینطور که فین فین میکردم گفتم: آره میدونم چیه. وقتی میری توش باید تلاش کنی زنده بمونی و فرار کنی.
ـ آفرین دختر خوب. من شغلم طراحی اتاقهای فراره. من و تو میخوایم توی چندتا اتاق فرار باهم بازی کنیم.
منتهی فرقش اینه که توی اتاق فراری که من برات آماده میکنم، همه چی واقعیه. و اگه ببازی و نتونی فرار کنی، واقعاً کشته میشی.
از سر بیچارگی علنی گریه میکردم. مردم از کنارم میگذشتند و مرا نظاره میکردند که تکیه بر دیوار کافی شاپ سر میخورم و گوشه ی پیاده رو گریه میکنم و سرم را از عقب به دیوار میکوبم.
هفت خبیث بی اعتنا به گریهام گفت:
من از بازیکنهایی که توی اتاق فرار تسلیم نمیشن خوشم میاد. تو ترسویی، ولی تسلیم ناپذیری.
من به هیچ کس رحم نمیکنم. اما تصمیم گرفتم با تو جوانمردانه بازی کنم.
به نیت لقب خودم، هفت اتاق فرار برات تدارک دیدم. اگر از هفت اتاق فرار من تونستی زنده بیرون بیای، به شرفم قسم، دست از سر تو و خواهرت بر میدارم.
فریاد کشیدم و آب دهانم از لبم آویزان شد:
آخه تو شرفی داری که بهش قسم میخوری؟
ـ شاید برای اولین بار بخوام داشته باشم.
- اگر کشتن تو به قیمت مُردن خودم باشه، حاضرم بمیرم تا زمینو از تو پاک کنم، لجن حروم زاده ی بچه باز.
- من ناغافل به سراغت میام سُودا. وقتهایی که غرق آرامش و خوشبختی هستی. وقتهایی که فراموشم کردی.
و یادت نره به هرجا فرار کنی من بساط بازی رو اون جا پهن میکنم. پس مهم نیست کجا باشی، من بالاخره پیدات میکنم.
ـ تو یه دیوونه زنجیری هستی! می فهمی؟ دیوونه!
ـ آره. من دیوونهام. و یادت باشه یه دیوونه رو فقط یه روانی میتونه شکست بده. نه تو. تو که روانی نیستی سُودا، هستی؟
و ذوق زده قهقهه زد: گریه نکن دختر خوب. قول میدم راحت و سریع بمیری.
تلفن قطع شد و بوق ممتد در گوشم پیچید.
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۵۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

آرزو مهاجر | نویسنده رمان
اروووم😁عمییییق نفس بکش
۲ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
اروووم😁عمییییق نفس بکش
۲ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
اروووم😁عمییییق نفس بکش
۲ ماه پیشکمند
0وای من به جای سودا استرس گرفتم. وحشتناک. از دست همچین ادمی کنجکاوم بدونم چطور نجات پیدا میکنه
۳ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
خیلی جذاب🤪
۳ ماه پیشعسل خانوم
0وای من همش دور و برمو میدیدم به جای سودا اضطراب گرفته بودم.
۳ ماه پیشدلی
0خوشم اومد باحاله مرسی نویسنده جون
۳ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
فدات دلی جون
۳ ماه پیشملیحه
0چقدر این هفت خبیث عوضیه. وای دلم خواست خفه ش کنم... توروخدا بگو اخرش خفه ش میکنن
۳ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
حالا هنوز نشناختیش. عوضی ترم میشه
۳ ماه پیشتیتی
2خانم نویسنده رمان کاملا وی آی پیه؟ رایگان نمیشه بقیه پارتاش؟
۵ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
سلام عزیزم. خوش اومدی. این یکی رمان من وی آی پیه. ولی رایگان هم دارم. توی دنیای رمان هنوز باگذاری نشده. به زودی میشه.
۵ ماه پیشریحانه
1تا اینجا که جالب بود و حس میکنم قراره جالب تر بشه
۵ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
شک نکن. خیییلی جالب میشه.
۵ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

فاطمه
0یا خدا تگزاس؟ الان تونستم نفس بکشم😶 🌫️