پارت نوزده :

بلند بلند زدم زیرخنده. اما سریع لبم را گاز گرفتم و دو دستی به گونه‌هایم زدم.

ـ یکی صدامونو بشنوه بیاد سرک بکشه مارو باهم ببینه برسه گوش بابام داستان میشه. من هیچوقت نمی‌تونم خنده‌امو کنترل کنم.

دور و بر را نگاه کردم. جاده ی روستا آن وقت شب خلوت بود. ما هم زیر سایه ی تاریک درخت‌های شانه ی خاکی قدم می‌زدیم. گفتم: تو این قدر گرمایی هستی شاید چربی چیزی داری.

ـ آزمایش دادم

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • پری

    0

    فقط اونجا که با دمپایی لایی میگرفت از پشگلا 🤣🤣🤣🤣🤣

    ۲ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    اصلا عالی بود اونجا😂

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    چه جالب توی دل شب قدم میرنن وصحبت میکنن 😅 اینکه رمانت ( ابکی نیست) خوبه لایک داری آرزو🌹، رمان خونای حرفه ای میدونن منظورمو

    ۲ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    قربونت برم عزیز دلم لطف داری

    ۲ ماه پیش
  • Sajede

    0

    میگم این سودا چطوری نفهمید که یاسر داره خودشو میگه 🙉 بابا جان داره خودتو میگه چرا خودتو میزنی به اون راه 😅

    ۲ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    میترسه خودش نباشه ضایع بشه یه وقت😂

    ۲ ماه پیش
  • مری

    0

    قشنگه خسته نباشی

    ۵ ماه پیش
کپی شد!