پارت شانزده :

مشتری‌های کافه به آصف نگاه کردند که گردن کلفتش را کج می‌کرد و به بیوک زل زده بود. عرقِ شرمندگی از شقیقه‌های بیوک می‌ریخت. صدایِ خیلی کلفت آصف بالاتر رفت:

چاییدی کافه‌چی. مگه این جا سر گردنه ست، جیب منو بچاپی و بعدم دُمت رو کول و بزنی به چاک؟ یا همین جا پولمو میدی یا این کافه ی مسخره رو پودرش می‌کنم بشه خسارتِ سرمایه‌ام.

بیوک که داشت اشکش در می‌آمد و صدایش هی ضعیف‌تر می‌

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۰۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مری

    0

    جالبه یاسر شخصیت عجیبی داره فقط سوال اینجاست چرا باباش سرد باهاش؟

    ۷ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    سوال خیلی خوبیه! جزو یکی از معماهای اصلی رمانه.

    ۷ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️