شب سوار به قلم آرزو مهاجر
پارت شانزده :
مشتریهای کافه به آصف نگاه کردند که گردن کلفتش را کج میکرد و به بیوک زل زده بود. عرقِ شرمندگی از شقیقههای بیوک میریخت. صدایِ خیلی کلفت آصف بالاتر رفت:
چاییدی کافهچی. مگه این جا سر گردنه ست، جیب منو بچاپی و بعدم دُمت رو کول و بزنی به چاک؟ یا همین جا پولمو میدی یا این کافه ی مسخره رو پودرش میکنم بشه خسارتِ سرمایهام.
بیوک که داشت اشکش در میآمد و صدایش هی ضعیفتر می

لطفا صبر کنید...

مری
0جالبه یاسر شخصیت عجیبی داره فقط سوال اینجاست چرا باباش سرد باهاش؟