پارت شانزده :

مشتری‌های کافه به آصف نگاه کردند که گردن کلفتش را کج می‌کرد و به بیوک زل زده بود. عرقِ شرمندگی از شقیقه‌های بیوک می‌ریخت. صدایِ خیلی کلفت آصف بالاتر رفت:

چاییدی کافه‌چی. مگه این جا سر گردنه ست، جیب منو بچاپی و بعدم دُمت رو کول و بزنی به چاک؟ یا همین جا پولمو میدی یا این کافه ی مسخره رو پودرش می‌کنم بشه خسارتِ سرمایه‌ام.

بیوک که داشت اشکش در می‌آمد و صدایش هی ضعیف‌تر می‌

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • مری

    0

    جالبه یاسر شخصیت عجیبی داره فقط سوال اینجاست چرا باباش سرد باهاش؟

    ۵ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    سوال خیلی خوبیه! جزو یکی از معماهای اصلی رمانه.

    ۵ ماه پیش
کپی شد!