لیست کلیه پارتهای رمان شب سوار : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 102
-
رمان شب سوار - پارت 61
فکری که مغز من را میخراشید نشد ببلعم؛ پس به زبان آوردم: یه حس مسخرهای که نمیخوام بهش گوش کنم به من میگه تو خودت سهیلو کنترل میکنی. سر یاسر به در پشتی بود و نگاهش به سقف. اما وقتی این جمله را گفتم نگاهش روی من غلتید. آیا تاییدم کرده بود؟ گفت: وقتی عصبانی میشم بی اختیارم میکنه. ـ پس چرا اون ...
بروزرسانی در : ۷۲ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 62
زودتر از او پیشدستی کردم و گفتم: تو از کی فهمیدی؟ سامیار لبخند زد: دکترشو دیدی؟ ـ آره. ـ من تقریباً سه سال بعد بیماریش فهمیدم. نگاه کرد به سهیل و ادامه داد: ـ اون موقع من نوزده سالم بود؛ یاسر بیست و سه سالش. من برای اولین بار اومدم اینجا رخش سیاه عضو باشگاه اتومبیلرانی بشم یاسرو دیدم. فرداش بنا...
بروزرسانی در : ۷۰ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 63
جیغ کشیدم و دست و پایم را بالا بردم و خودم را جمع کردم و سر و کلهام را چسبیدم. سپر ماشین به روی پایم که بالا گرفته بودم ضربه زد. فریاد زدم: آخ پام. آی پام! آخ آخ! همه دورم جمع شدند. ضربهاش اصلاً محکم نبود و خیلی حرفهای پیش پایم ترمز کشید که فقط سپرش به من بگیرد اما من زدم به در قرشمالگری و جن...
بروزرسانی در : ۶۸ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 64
برگشتم سرش غوغا به پا کنم که یک اتومبیل غریبه را دیدم. دو نفر از آن پیاده شدند و شروع کردند به طرف من دویدن. پا به فرار گذاشتم. نمیتوانستم داخل باشگاه برگردم چون مسیرم دقیقاً میشد همان جایی که مردان غریبه طرفم میدویدند. تا کجا میتوانستم از دست دو مرد فرار کنم؟ بالاخره شد آن چه فکر میکردم. ب...
بروزرسانی در : ۶۷ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 65
با تو چه کردند یاسر؟ چه کردند که این قدر در خودت فرو رفتی و این همه احساس را در خودت قورت دادی و غمباد گرفتی؟ چه کارت کردند که هیچ کدام از اینها را بروز نمیدهی؟ چه کارت کردند که خودت را هم فراموش میکنی و هیچی یادت نمیآید؟ «خیلی دوست داشتم که دستهای تو همیشه مال من باشه، اما بدون تو شبها فق...
بروزرسانی در : ۶۵ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 66
یک آن از پشت سر سهیل کمی دور تر اتومبیل سیاهی دیدم. خیال کردم رهگذر است مثل باقی اتومبیلهایی که در جاده از کنارمان رد میشدند. اما اتومبیل مشکی مشکوک، بغل جاده عقبتر ایستاد. گمان کردم همانی است که نیم ساعت پیش دو مرد از آن پیاده شدند و دنبالم کردند. بازوی سهیل را چسبیدم: یا حسین! برگشتن. سهیل ع...
بروزرسانی در : ۶۳ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 67
باشگاه پویا وحدتی خیلی از رخش سیاه دور نبود. اما هیچ مثل آن جا دوستانه نبود. به محض دیده شدن نیسان جیتیآر سیاه سهیل، همه ی نگاهها مثل مگسهای دور مهتابی، به طرف ما کشیده شد. سهیل نیسان سیاهش را پارک کرد و هردو پیاده شدیم. من گفتم: باشگاه اینها مثل باشگاه شما خفن نیست. از باشگاه شما کوچیکترم ...
بروزرسانی در : ۶۱ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 68
یاسر گفت: ماشین بازها اکثراً واسه ماشینهاشون اسم میذارن. با ماشینهاشون مثل حیوون دست آموز رفتار میکنن. ـ اسم ماشین تو چیه؟ ـ شبْسوار. ـ شبْسوار؟ معنیش چیه؟ ـ یعنی کسی که فقط شبها سوار میشه. شبها سواره هست و روزها ناپدیده. درسته. مثل شخصیت دوم خودت. سهیل. که فقط شبها ظاهر میشود؛ و رو...
بروزرسانی در : ۶۰ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 69
سهیل شروع کرد به آواز خواندن و روی فرمان ساز زدن: شاه بیاد با لشکرش، همه وزیراش دور و برش، آیا بدم، آیا ندم، به کسی میدم که تک باشه، مَلِک باشه و مَلَک باشه، دکمه پیرهنش صدف باشه، آیا بدم آیا ندم. آنقدر خندیده بودم عضلات صورتم درد گرفته بود. تویوتا خیلی جلو افتاده بود. دلهره دور گلویم پیچیده ب...
بروزرسانی در : ۵۸ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 70
بعد از شنیدن حرفهای پویا نمیدانستم چه احساسی باید داشته باشم. بیحرف داخل ماشین نشستم. سهیل حرکت کرد. تا دقیقهها حرف نمیزدم. تازه فهمیدم چرا این هفت خبیث این قدر نفوذ دارد. به راحتی هرجا اراده کند پیدایش میشود. پدرش خیلی آدم بانفوذی بود. سهیل دست پیش آورد جلو لپم را کشید. گفتم: نکن سهیل حوصل...
بروزرسانی در : ۵۶ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 71
نمیدانم چه شد به او شک کردم و اخم کردم و گفتم: سهیل، خودتی؟ به نظرم آمد برق درون چشمان سهیل قطع و وصل شد و نیشش گشاد شد و چشمانش خیلی بازتر گردید و گفت: پس فکر کردی کیه تاتی؟ خندیدم ولی مصنوعی. شاید من هم از بس با او سر و کله زدم دارم دچار توهم میشوم. سهیل بدون تعارف دراز کشید و سرش را روی پای...
بروزرسانی در : ۵۴ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 72
پرده را ول کردم تا بروم به کارهایم برسم. چند دقیقه نگذشته بود که تلفنم زنگ خورد. جواب دادم: سلام. خسته نباشی. یاسر که میدانست همه چیز را شنیدهام بی مقدمه گفت: سلام. نمیدونم لجبازیش به کی رفته. میفهمیدم طفلکِ من خسته است و هیچ حوصله ی بحث و ارشاد ندارد. ببین چه قدر به او فشار آمده که به من زن...
بروزرسانی در : ۵۳ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 73
یک لحظه فکر کردم یاسر مال من است و از داشتن او برای خودم احساس غرور کردم ولی لحظه ی بعد احساس بدی حال خوشم را سیاه کرد؛ مثل پوشیدن یک لباس زیبای امانتی. دوستی ما که از سر عشق نبود. یک دوستی معمولی بود. تاریخ انقضایش تا زمانی که یاسر عاشق کسی بشود و بخواهد ازدواج کند، به پایان میرسید. چون هیچ زنی...
بروزرسانی در : ۵۱ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 74
صدای تق محکمی آمد. گفتم: تو هم شنیدی؟ بچه را پایین گذاشتم. روی سکو رفتم و دمپایی پوشیدم و پلههای موزاییکی را پایین آمدم. صدا زدم: یاسر تویی؟ کسی جوابم را نداد. هوا کامل تاریک شده بود و بین درختان باغ را نمیدیدم. اما مطمئن بودم سایه ای دیدهام. یکی دومتری جلو رفتم. ساره پا برهنه سکو را پیش آمد:...
بروزرسانی در : ۴۹ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 75
این بار لگدِ مرد کارساز شد و در طاق به طاق از هم گشوده و به دیوار برخورد کرد. پیفپاف را با تمام قدرت فشار دادم و صدای نعره ی مرد بالا رفت و با دست جلوی صورتش را باد زد. انگشتم را از روی دکمه بر نمیداشتم. دلم میخواست در قوطی را باز کنم و کل محتویات را توی صورتش بپاشم. فریاد یاسر از دور آمد: سُو...
بروزرسانی در : ۴۷ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 76
غیر از دفعه ی قبلی که برای فضولی پا به این جا گذاشتم و به راز یاسر پی بردم، این اولین باری بود که پا به قلمرو کوچک او میگذاشتم. یاسر کمکهای اولیه ی خودشان را آورد. آن را روی موکت گذاشت تا پانسمان اصولی انجام دهد. در را باز گذاشت تا هوا جریان پیدا کند و برایم پنکه زمینی را روشن کرد. یکی از بازوه...
بروزرسانی در : ۴۶ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 77
یک نفر به دروازه ی حیاط کوبید. یاسر از خدا خواسته بهانه را روی هوا زد: در میزنن. و از من جدا شد. دستی به گردن داغ خودم کشیدم و غرغر کردم: ای مرده و زنده ی اونی که پشت دره رو... از سر کنجکاوی از پلههای زیر زمین بالا رفتم و قایمکی نگاه کردم که یاسر با ذکر « اومدم» و آن دمپایی همیشگی لخ لخ کنان س...
بروزرسانی در : ۴۴ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 78
از من دور شد و به انتهای زیرزمین رفت. بلند شدم و گفتم: یاسر چرا نمیشه؟ چرا ازم دور میشی؟ از چی میترسی؟ ـ میترسم که... میترسم که... اذیتت کنم. ـ تو اذیتم نمیکنی. این جمله را که شنید شتابان از انتهای زیر زمین پیش آمد. مثل کمباین هر چیزی که سر راهش بود درو میکرد؛ بالش روی زمین را لگد زد، صند...
بروزرسانی در : ۴۲ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 79
حرفهای آن شب سهیل را بازگو کردم و ادامه دادم: وقتی ازش پرسیدم سهیل خودتی، حالت صورتش عوض شد و خندید. من حس میکنم وقتی اون حرفها رو میزده، سهیل نبوده، یاسر بوده و وقتی مچش رو گرفتم، سریع جاشو با سهیل عوض کرده. دکتر، یاسر میتونه سهیلو کنار بزنه! من مطمئنم! فقط نمیخواد! من شک ندارم یاسر خودش د...
بروزرسانی در : ۴۰ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 80
یک ربع بعد از رفتن سویل، دیدم در میزنند. در را باز کردم حسن را دیدم. همان پسرک سندروم دان. گفتم: حسن؟ سلام. تو اینجا چی کار میکنی؟ حسن گفت: سویلو اذیت میکنن. از ترس این که هفت آمده باشد، دلم ریخت و در خانه را نیمه باز ول کردم و با دمپایی دویدم سمت میدان. دیدم سویل روی زمین افتاده و اشکش درآمد...
بروزرسانی در : ۳۹ روز پیش
