لیست کلیه پارتهای رمان شب سوار : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 102
-
رمان شب سوار - پارت 21
یاسر کمی چانه ی خودش را ماساژ داد. با انگشتش خانهای بغل خانه ی خودشان را نشانم داد و گفت: این ولایی که بغل خونه ی ماست، فروشیه. دقیقاً دیوار به دیوار ماست. اگر بابات بتونه اونجا رو بخره خیلی خوب میشه. با توجه به ماشینی که زیر پاتون دیدم گفتم. منظورش به لندکروزر پدرم بود که دیروز با آن برای گرف...
بروزرسانی در : ۱۴۲ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 22
از نفس افتادم و نفس عمیقی کشیدم. نمیدانم چه در چشمش بود که باعث شد استنباط کنم از ته دل دوست دارد بخواباند زیر گوشم! گذاشت حرفهایم تمام شود و سپس با همان ژست دست به سینه گفت: ـ فکر میکنی این بازوبند پهلوونی که دور بازومه به خاطر سایز ماهیچههام برام بستنش؟ گیج نگاهش کردم. یاسر گفت: یه ساعت ب...
بروزرسانی در : ۱۴۰ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 23
سویل به نشانه ی همدردی کمر مرا بغل کرد. به او لبخند زدم و به یاسر گفتم: یه انتخاب احساسی اشتباهی و یه طلاق زودهنگام. حالا همه بهم میگن دستدوم. چرا؟ چون حالا دیگه دختر نیستم و زنم... تند جلوی دهانم را چسبیدم ولی دیر شده بود. گفته بودم. از لپهایم آتش بلند میشد. آنقدر خجالت کشیدم دلم میخواست خ...
بروزرسانی در : ۱۳۸ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 24
اما با یاد آوری خطری که دور من و سویل را احاطه کرده بود، شیرینی این مکالمه از دلم پرید و انعکاس کدر خودم را در آن سوی شیشه ی پنجره ی اتاق دیدم. دوباره شعلههای آتشی که زمین گندم را میخوردند و به شکل عدد هفت لاتین میخزیدند، جلوی چشمانم جان گرفت. هفت خبیث چه طور به این سرعت ما را پیدا کرده بود؟ ...
بروزرسانی در : ۱۳۷ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 25
دوربین تکان خورد و یاسر جلوتر رفت. دو سه دست لباس هم وسط اتاق ولو بود. خم شده و درحال برداشتن آنها به من لبخند شرمندهای زد. فکر کنم پشیمان شد که چرا تماس تصویری گرفته. همین اثنا که دوربین میچرخید، متوجه ی عکس یک زن گوشه ی آینه شدم. گفتم: اون عکس کیه گوشه ی آینه؟ دوستدخترته؟ یاسر دوربین را ...
بروزرسانی در : ۱۳۵ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 26
یاسر گفت: چرا گیر داده به سویل که بکشدش؟ مگه سویل کار خاصی کرد؟ ـ سویل خواهر یکی از دوستاشو که گمشده بود توی خونه ی هفت خبیث میبینه. بعد یه کاغذ می نویسه و تهدیدش میکنه که لوت میدم. اونم ترسیده و میخواد هرجوری شده سویل رو بکشه چون فکر میکنه ممکنه بریم پیش پلیس. که خب، ما هم به خاطر ترس از پد...
بروزرسانی در : ۱۳۴ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 27
از این که کله ی سحر اولین فکری که روی پرده نمایش مغزم رفت این بود، کمی وحشت کردم و از جا پریدم. باید حواس خودم را پرت میکردم. مسواک زدم و صورتم را شستم. میدانستم دو ساعتی کار دارد تا پدرم بیدار شود و سر کار برود. تی شرتم که گشاد و بلند بود؛ روی ایوان ویلایمان ایستادم و به خانه ی یاسر نگاه کردم...
بروزرسانی در : ۱۳۱ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 28
ظهر زنگ واحد به صدا در آمد. پدرم هیچ وقت زودتر از غروب از سرکار برنمیگشت. یک لحظه دلم لرزید نکند آدمهای هفت باشند! چاقوی لبه پهنی برداشتم و پشت در رفتم. از چشمی نگاه کردم و با دیدن صورت آفتاب سوخته ی یاسر نفس راحتی کشیدم. در را گشودم. گفت: سلام. گفتم: سلام. خسته نباشی. بیا تو. ـ مزاحم نمیشم....
بروزرسانی در : ۱۳۰ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 29
قیل و قال سلیله به آسمان رفت: بابا میبینی چه قدر بیخیاله؟ آبروی ما رفته؛ اونوقت این بیخیال حرف مردم، با اون زنیکه میره کافه عشق و حال میکنه. بعد میگه الکی شلوغش کردم. عباس گفت: این اگه بیخیال و بیغیرت نبود، مادرش الان سینه ی قبرستون نبود. حیف اسم پهلوون که روی بیغیرتی مثل تو گذاشتن. دید...
بروزرسانی در : ۱۲۸ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 30
سلیله گفت: بابا راست میگه. بیا بریم سر وقت دختر حسن. هم دختره و دستنخورده هم خانم. یاسر گفت: من که قصد ازدواج با سُودا رو ندارم ولی حرفهای شما خیلی زشته. هیچ جای دین خدا ننوشته که یه پسر مجرد نمیتونه با یه زن مطلقه ازدواج کنه. خداروشکر سُودا هم که پنج سال از من کوچیکتر هم هست. عباس دستش را ب...
بروزرسانی در : ۱۲۶ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 31
یاسر چرخی زد تا داخل برود و ناخودآگاه به خانه ی ما نگاه کرد. دیر شد که از پشت پنجره فرار کنیم. ما را دید و کمی چشمانش تغییر کرد. انگار تازه متوجه ی حضور ما شده بود. پس خبر نداشت ما همه ی دعوا را دیدیم و شنیدیم. دیدم که تلفن از جیبش بیرون کشید و شماره گرفت. یک ثانیه بعد تلفنم زنگ خورد. خودش بود. ج...
بروزرسانی در : ۱۲۴ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 32
یاسر از من خواست خانه ای که به خواهرم تعرض شد، نشانش بدهم ولی من از او خواهش کردم چند روزی دست روی دست بگذاریم تا آبها از آسیاب بیفتد و مردم جریان من و یاسر را فراموش کنند تا حساسیت خانواده اش کمی بخوابد و او کمتر اذیت شود. هرچند از نظر یاسر لزومی به این کار نبود ولی من اصرار کردم. در آن چند ر...
بروزرسانی در : ۱۲۳ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 33
نزدیک غروب آفتاب بود و من میبایست برای تمرین نمایشی که اجرایش دوماه دیگر بود، به تئاترمان میرفتم. ذهنم هنوز درگیر آن جمله ی یاسر بود که به دوستانش گفته بود: دلم براش تنگ شده. فکرش را هم نمیکردم در زندگی آدمی مثل یاسر هم دختری باشد. اصلاً به او نمیآمد عاشق شود. یعنی این دختر که بود؟ چه خصوصی...
بروزرسانی در : ۱۲۱ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 34
یاسر گفت: قراره خواهرها برن شهر، پدرشون نیست. گفتم من ببرمشون. سلیله گفت: وا تو چیکارهای؟ راننده آژانس؟ ـ مرد همراهشون نیست. این موقع شب خطرناکه. منم همسایه شونم گفتم کمک کنم. سلیله گفت: چه حرفها؟ سر پیازی یا تهش؟ یاسر جوابی نداد. کشوی دراور را آهسته جلو کشیدم و سوئیچ را پیدا کردم اما بیرون...
بروزرسانی در : ۱۱۹ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 35
دقیقاً از فردای همان شبی که با یاسر تئاتر رفتیم، تا چند روز بعدش پدرم غروبها خانه بود و نشد که با یاسر بیرون برویم و آن خانه ی مذکور را نشانش بدهم. بالاخره بعد از چند روز، پدرم غروب سپرد که تا شب بر نمیگردد و شام منتظرش نباشیم. به یاسر پیام دادم و گفتم که وقتش را دارم. یاسر گفت بعد از غروب آفت...
بروزرسانی در : ۱۱۷ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 36
فصل چهارم: هیس! قاتل همین نزدیکیهاست. خون خونم را میخورد. چهل دقیقه بود که منتظرش بودم! بازهم نیامد و دست مرا در حنا گذاشت و باز هم هرچه تماس گرفتم آن جمله ی نحس « مشترک مور نظر در دسترس نیست » را شنیدم. گفتم این بار خشتکش را پرچم میکنم. وقتی به خانه برگشتم آن قدر خشم در وجودم تلنبار شده بو...
بروزرسانی در : ۱۱۶ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 37
زهره ترک شدم و نور تلفنم را خاموش کردم و پریدم توی کمد دیواری و در را روی هم گذاشتم. آن لحظه فقط خوشحال شدم آن قدری عقلم رسید که کفشم را پشت در درنیاورم. یاسر داخل شد و لامپ را روشن کرد. خدارا شکر کمد دیواری خیلی جادار بود. کمی عقب رفتم تا مرا نبیند که از درزِ باز در تماشایش میکنم. تلفن همراهش ...
بروزرسانی در : ۱۱۴ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 38
ـ این جارو ببین! سوله ست؟ نه بابا کوچیکتر از سوله ست. انگار یه انباریِ خیلی بزرگیه. یاسر را دیدم. همانجا بود. کنار اتومبیلی که رویش چادر سیاهی کشیده بودند. کنار ماشین ایستاد. جوری که انگار تازه از خوابی عمیق و رویایی سنگین بیدار شده، چشمهایش را مالید و کش و قوسی به بازوها داد. سپس چادر را به ...
بروزرسانی در : ۱۱۲ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 39
یاسر همچین جایی چه میکرد؟ محوطه پر از آدم بود. این جا و آن جا مثل دانه برنجهایی که ته بشقاب جا میماند، اتومبیل بود. آدمها مثل مورچههایی که دنبال دانههای جا ماندهاند، دور اتومبیلها حلقه زده بودند. محوطه روشن بود. مثل این که این جا همه همدیگر را میشناختند؛ چون هیچکسی را ندیدم مثل خودم تک...
بروزرسانی در : ۱۱۰ روز پیش
-
رمان شب سوار - پارت 40
وسط محوطه جایی که بقیه ی رانندهها جمع بودند، سامیار صندلی پلاستیکی سفیدی آورد. یاسر مرا روی صندلی نشاند. لبخند دختر و پسرها به من درست مثل لبخند خانواده به گوسفند قربانی در عید قربان بود که میدانستند ناهار خوشمزه ای در پیش است. وحشتزده لبههای صندلی پلاستیکی را چسبیدم. یاسر بشکن زد: اکرم! آهن...
بروزرسانی در : ۱۰۹ روز پیش
