شب سوار به قلم آرزو مهاجر
پارت یازده :
بازوبند قهوهای رنگی هم دور بازوی حجیمش بسته بود که آن را فقط دور بازوی چندتا از مسن ترها دیده بودم. همسن و سالهای یاسر هیچ کدام بازوبند نداشتند.
وقتی همه ی تماشاچیها جا گیر شدند، ورزشکارها دایره وار داخل گود ایستادند. مرشد به زنگ نواخت و به تنبک ضربه زد.
کمی بعد هم شروع کرد به شعر خواندن:
بسم الله ما در اول قرآن است، رحمان و رحیم خصلت از یزدان است، عیبی نبود
لطفا صبر کنید...
