شب سوار به قلم آرزو مهاجر
پارت نهم :
از پشت سرشان یک مرد سن بالا و لاغر اندام داخل حیاط شد. از شباهتش مشخص بود پدر یاسر است.
با هیچ کس حرف نزد و سمت انباری آمد. انباری دقیقاً کنار دیگ بود. یاسر خواهر زادهاش را به طرف خانه هل داد و روی دیگ نشست و همان یک ذره درزی که باز کرده بودم مسدود گشت و همه جا تاریک شد.
مشتی به در دیگ زدم. صدای خواهرزاده ی یاسر را شنیدم که گفت: داییجون صدای چی بود؟ توی دیگ گربه ست؟
یا
لطفا صبر کنید...
