پارت نهم :

از پشت سرشان یک مرد سن بالا و لاغر اندام داخل حیاط شد. از شباهتش مشخص بود پدر یاسر است.

با هیچ کس حرف نزد و سمت انباری آمد. انباری دقیقاً کنار دیگ بود. یاسر خواهر زاده‌اش را به طرف خانه هل داد و روی دیگ نشست و همان یک ذره درزی که باز کرده بودم مسدود گشت و همه جا تاریک شد.

مشتی به در دیگ زدم. صدای خواهرزاده ی یاسر را شنیدم که گفت: دایی‌جون صدای چی بود؟ توی دیگ گربه ست؟

یا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!