شب سوار به قلم آرزو مهاجر
پارت یک :
فصل اول: هفت خبیث
ـ دستش بهتون برسه تیکه تیکه تون میکنه. تو یه اَلِف دختر و خواهر بچه سِنت سر به سر یه قاتل کارکشته می ذارین؟
میز را محکم گرفتم و النگوهایم جیلینگ و جیلینگ غریدند: من نمی ذارم دستِ کثیف اون متجاوز به من و خواهرم برسه.
سامان به من پوزخند زد: « دست اون بلندتر از بخت شماست. فکر کردی چرا بهش می گن هفت خبیث؟ » گردنش را جلو کشید و کلاه هودی را حافظ پیشانیاش کرد: می دونی باباش چی کاره ست؟ از اون کله گندهها که سرشون تو آسمونه و ناپیدا.
مشتم را یواش روی میز کوبیدم و فنجانهای قهوه در نعلبکی چینی به خود لرزیدند:
ازش شکایت میکنم. هنوز مملکت این قدر خر تو خر نشده تو روز روشن به دختر مردم تجاوز کنن و بعدش هم قسر در برن. تا چهارپایه زیر پاشو لگد نزنم ول کنش نیستم.
سامان پوزخند زد و آرنجهایش را روی میز انداخت و انگشتانش را بهم دیگر گره زد: به خیالت تو اولین نفری هستی که همچین ایده ای به مغزش تابیده؟ قبل از تو راه دادگاه آسفالت شده.
خواهر تو اولین دختری نیست که «هفت خبیث» بی عفتش کرده. اون جوری که من و تو چیپس و پفک میخریم، باباش به راحتی قاضی و وکیل میخره و از یکی یه دونه پسرش رفع اتهام میکنه.
شما هم دنبال شر نگردین. یه گوشه بی سر و صدا زندگیتونو بکنین. شاید یک در هزار شانس آوردین و دید کاری به کارش ندارین، بی خیالتون شد.
گفتم: من و خواهرم کاری به کارش نداریم. اون لعنتی دست از سر ما بر نمیداره.
ـ علیه ش شکایتی چیزی کردین؟
ـ نه موضوع خواهرمه.
وزن کلمههایی که می خواست از حنجرهام بالا بیاید، پنداری هم وزن آجر بودند.
گفتم: بعد از این که هفت خبیث به خواهرم تجاوز کرد، از خونه بیرون رفت. سِویل توی زیرزمین خونه چندتا بچه ی کم سن و سال میبینه که زندونی بودن. قاتی اون بچهها خواهر همکلاسیشو میبینه که چند وقته ناپدید شده.
واسه ی اون متجاوز کثافت نامه مینویسه که خواهر دوستمو شناختم. ازت شکایت میکنم و پدرتو در میاریم و از این جور حرفها. بعد فرار میکنه.
سامان صورتش را زیر دستانش پوشاند: خدای من! شماها دیوونه شدین؟ «هفت خبیث» رو تهدید کردین؟ خب معلومه میفته دنبالتون تا بکشدتون.
دستانم که روی میز می چرخید، لرز واضحی داشت: الان به جای خالی کردنِ ته دل من بگو باید چه خاکی توی سرم بریزم تا زنده بمونیم؟
سامان دوباره صورتش را زیر دستانش چلاند. کلاه هودی را روی پیشانیاش جلو کشید. گفت:
اول به من بگو خواهرت چه جوری از دست اون فرار کرده؟ تا به حال هیچ دختری نتونسته از خونه ی هفت خبیث زنده فرار کنه.
دست لرزانم را به گلویم کشیدم. گفتم: یه خونه بود. توی همین شهر خودمون. اونجا به خواهرم...
سامان گفت: پس خونه ی اصلیش نبوده. تجاوزهاشو اغلب توی خونه ی اصلی خودش انجام میده.
ولی اگر شهر به شهر که مسافرتی چیزی میره چشمش کسیو بگیره، یه خونه تصادفی واسه یه شب اجاره میکنه و تو اون خونه کارشو میکنه.
چشمم را بستم. راه نفسم داشت می سوخت. سامان گفت: معجزه ست که خواهرت فرار کرده. مطمئن باش اگر خونه ی اصلیش به خواهرت تجاوز می کرد جنازهاش رو هم نمی دیدی.
به گمانم آن لحظه که این جمله را شنیدم، صورتم سفید شده بود. سامان گفت:
اگه میتونی و پولشو دارین از کشور خارج بشین و بر نگردین. اگر هم این قدر خرین که می خواین برگردین حداقل پنج شیش سال دیگه برگردین.
گفتم: وضعمون خوب هست ولی نه اون قدری که بریم خارج از کشور بمونیم. غیر از اون بابام هیچ وقت اجازه نمیده. اصلاً روحشم از قضیه ی خواهرم خبر نداره. بفهمه خواهرمو میکشه.
سامان به صندلی تکیه داد و گفت: پس برو چند متر کفن براش بخر.
کوبیدم روی میز: زبونتو گاز بگیر آشغال.
دو تا از میزهای اطراف به جر و منجر ما نگاه کردند. سامان با حرکت چشم به من اخطار داد: هیس. زیر سنگ هم قایم بشین دیر یا زود پیداتون میکنه و با یه گلوله، فقط یه گلوله مثل آب خوردن از شر تو و خواهرت راحت میشه.
خودم را جلو کشیدم و آستین سامان را چنگ زدم: تو یه مدت بادیگارد «هفت خبیث» بودی. اخلاقشو میشناسی. نقطه ضعفهاشو میدونی. توروخدا بگو باید چی کار کنم؟ هرچقدر پول داشته باشم بهت میدم.
آستینم را بالا زدم و چهار تا النگویم را نشانش دادم: چه قدر میخوای؟ دوتا؟ سه تا؟ گوشوارههامم بدم؟
سامان خودش را جلو کشید: فکر میکنی دارم برات ناز میکنم قیمتو ببرم بالا؟ من جوری مثل سگ از این بابا میترسم که دوتا خونه تا سقف پر از این طلاها هم به من بدی، حاضر نیستم حتی اسمشم بیارم توی دهنم.
چه برسه به نقطه ضعفهاش. من به خاطر اون مجبور شدم از شهرم فرار کنم. خودم و مادر پیرم رو گم و گور کنم. با دختری که دوستش دارم بهم بزنم. من زندگیمو باختم میفهمی؟ من چیزایی رو باختم که با یک دنیا پول و طلا هم نمیشه جبرانش کرد.

لطفا صبر کنید...
باسلام
1فکر کنم رمانش بااحساس باشه